درماندگی   

ظاهرا این یادداشت‌های اخیر برای بعضی‌ها خیلی دردناک و غیر قابل تحمل بوده است، به طوری که فحاشی‌ها مستهجن‌ هم نتوانست سوزش این مطالب را برای‌شان قابل تحمل سازد و چاره را در به اصطلاح هک این وبلاگ دیدند که از پس آن هم برنیامدند! این پیام را به عنوان یاددگاری از درماندگی و حقارت ابدی این بینوایان نگه می‌دارم تا شاید درس عبرتی باشد برای کسانی که با خودبزرگ بینی کاذب و نادانی آشکار خود را نخود هر آشی می‌کنند! 

به لطف اهورامزدا این پایگاه شیطانی گروهک پانترکان طرفدار ناصر پورپیرار از طرف پسران آریایی ایران زمین هک گردید. بزودي خدمت بقيه وطن فروشان هم خواهيم رسيد. پيروز باد آئين اهورايي [به قول بعضی‌ها هه هه هه هه]

لینک
پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - عارف گل سرخی

   گفت‌وگو‌هايي با مهندس منوچهر كارگر (۱۰)   

رو در رو با ناصر پورپيرار، دكتر عارف گلسرخي و داود صباغ (10) (آخرين بخش)

سخن پاياني از عارف گلسرخي (قسمت دوم)

12.و در مورد شما آقاي صباغ گرامي. چند نكته فقط جهت ياد‌آوري و دقت در خواندن يك متن: نقد مقاله كوچك شما مطلقاً موضوع پاسخ‌هاي آقاي پورپيرار به نامه‌ها و پرسش‌هاي آقاي كارگر و نيز نامه من به آقاي كارگر نبود!! اگر يك بار ديگر لااقل ابتداي نامه مرا و به ويژه قسمت ذكر انگيزه و هدف از نگارش را بخوانيد و نيز نگاهي هم به جواب‌‌هاي آقاي پورپيرار كه اساساً موضوع ديگري داشتند، بيندازيد اين نكته بديهي آشكارتان خواهد شد!‌ و لذا من علت گله شما از فقدان نقدي بر مقاله‌تان را درنيافتم! هر چند از دقتي كه تاكنون در خواندن كتاب‌هاي استاد پورپيرار از خود نشان داديد، چنين غفلت‌ها و دريافت‌هاي بي‌ربطي قابل درك است! در طول نامه نيز بر اساس همان پندار اشتباه جا به جا اشاره كرديد كه آقاي پورپيرار يا گلسرخي «به جاي رد كردن مطالب من با ارائه دليل و برهان، به تكرار كليشه‌هايي پرداخته‌اند كه گويا ...» كه لازم است باز هم ياد‌آوري كنم كه اساساً رد يا تأييد مطالب شما به هيچ وجه موضوع مكاتبات من يا آقاي پورپيرار با آقاي كارگر نبوده است و شما بي‌دليل يا بر اساس تصور ذهني خود چنين ادعاي بي‌ربطي را دائماً تكرار كرديد (حال بماند كه برخي از مطالب شما اساساً مال شما نبودند!) و اگر شاهد بوديد در جايي از نامه‌ام به مهندس كارگر، به يك مورد ادعاي شما اشاره كردم، صرفاً توضيحي بود براي آقاي كارگر نامطلع كه بدانند چنين نقدي قبلاً از سوي كساني مطرح شده و استاد پورپيرار هم به آن پاسخ گفته‌اند. و شما كه از اين امر مطلع هستيد (چون از مباحث و عكس‌هاي همان سايت‌ها استفاده كرديد) در واقع با پنهان كاري و سوءاستفاده از بي‌خبري آقاي مهندس كارگر، نقدي را كه به آن پاسخ گفته شده است و منتقدانش يعني اصحاب سايت آذرگشنسب با جواب آقاي پورپيرار خاموش شدند، مجدداً به عنوان يك انتقاد معتبر و آن هم از سوي خودتان براي ايشان فرستاديد! و اين يعني مصداق همان جمله معروف برشت كه ندانستن حقيقت جهل، اما انكار و پنهان كردن آن، تبه‌كاري است! به علاوه در انتهاي نامه سوم خود با ذكر ماجراي فحش دادن ابن‌سينا و شاگردانش به ابوريحان بيروني به دليل طرح چند پرسش فلسفي، جواب‌هاي استاد پورپيرار و من به پرسش‌هاي جناب مهندس كارگر گرامي را با آن مقايسه كرديد. به راستي نمي‌دانم جناب صباغ، شما تا اين حد در روخواني و فهم چند مطلب ساده ناتوانيد يا كه از روي عصبانيت و غرض و بر اساس ذهني بافي محض بي‌توجه به آبروي خويش حقايقي چنين آشكار را وارونه جلوه مي‌دهيد؟ ببخشيد كجا جناب كارگر از آقاي پورپيرار يا من چند سئوال تاريخي پرسيدند و كجا ايشان يا بنده در جواب چند سئوال تاريخي به مهندس كارگر فحاشي كرديم؟؟؟؟؟؟؟؟ برادرانه از شما مي‌خواهم به رغم كمبود وقتي كه به آن اشاره كرديد، ولي براي حفظ آبرو، يك بار ديگر تمام آن مكاتبات را بخوانيد تا بفهميد كه موضوع سئوال و جواب استاد كارگر و پورپيرار و مضمون و موضوع نامه من به جناب كارگر چه بوده است. كاملاً آشكار است كه شما يا آن مطالب را نخوانده‌ايد، كه در اين صورت مطلقاً صلاحيت اظهار نظر در اين باره را نداريد، و يا اگر خوانده‌ايد سعي مي‌كنيد مغرضانه و تبه‌كارانه حقيقت موضوع را پنهان و ذهنيات خودتان را به خواننده بقبولانيد و يا اين كه چندان در روخواني و فهم يك مطلب ساده توانا نيستيد كه به گمانم در اين صورت بهتر است براي حفظ آبرو از خواندن كتاب‌هاي استاد پورپيرار كه نثر و مباحث سنگين و ثقيلي دارند، خودداري و از اظهار نظر درباره آن‌ها جداً پرهيز كنيد! (از شما جناب مهندس كارگر عزيز هم تعجب مي‌كنم كه چرا در برابر اين تحريفات مغرضانه و عمدي ساكت هستيد، قربان صدقه‌هاي آقاي صباغ را بيش‌تر مي‌پسنديد و اين به واقع مهملات را شرط بلاغ خود با من مي‌ناميد؟؟) در ضمن آقاي صباغ، درنيافتيد كه هدف من نقد انديشه و آثار مخالفان آقاي پورپيرار با همان ادبيات آن‌ها نبود، بلكه به صراحت چندين بار تأكيد كردم كه هدف من رسوا سازي و رفتار شناسي آن‌ها به قصد شناخت آقاي كارگر از مسائل سال‌هاي اخير و مكتوب كردن آن‌ها براي ديگران بي‌اطلاع بود و بس! زيرا اساساً آن نقدي كه مد نظر شماست، نقد انديشه است، در حالي كه بحث من نقد رفتار غير انساني دشمنان آقاي پورپيرار بود و نه نقد انديشه شجاع‌الدين شفا يا هر كس ديگر. باز هم تأكيد مي‌كنم توجه كنيد كه مخالفان آقاي پورپيرار مدعي نقد و رد انديشه ايشان هستند و به دليل ناتواني در اين كار به اقدامات غيرشرافتمندانه متوسل مي‌شوند و من فقط نوع عملكرد آن‌ها را با ادبياتي شايسته همان اقدامات بازگو كردم، درست به همان صورتي كه آقاي كارگر و شما و سايرين عملكرد شعبان بي‌مخ يا سعيد امامي را توصيف مي‌كنيد! و نه اين كه به سان مخالفان آقاي پورپيرار، دكتر شفا و مهاجراني و شعباني و رجبي و ... را به خاطر انديشه‌شان به باد فحاشي بگيرم. (البته باز هم از شما انتظار نداشتم چنين ظرائفي را دريابيد و فقط من باب توضيح يادآوري كردم.) نوشتيد كه از نوشته آقاي گلسرخي فلان واژگان را حذف كنيد تا ببينيد چند سطر برجاي مي‌ماند و من از شما خواهش مي‌كنم واقعاً همان واژگان را حذف كنيد و سپس آن نوشته را بخوانيد تا به راستي معلومتان شود كه اولاً چند هزار واژه و چند صد سطر باقي مي‌ماند! و دوماً اصل مطلب نظير كشفيات خانم دشتي يا توطئه‌هاي كثيف دكتر شفا و .......... چيز ديگري است كه شما ترجيح مي‌دهيد در برابر آن‌ها خاموش باشيد و براي توجيه اين سكوت بهانه‌اي بهتر از واژگان ابله و ... پيدا نكرديد!! بنابراين اداهاي بيان شده در آموزش شيوه نقد از سوي شما نشان مي‌دهد كه متن (Context) موضوعات مورد اشاره مرا به درستي نشناخته‌ايد و از چيزي سخن مي‌گوييد كه موضوعيت آن جاي ديگر است.

13.جناب كارگر گرامي. شما و گسترده‌تر از شما آقاي صباغ مرا به دليل ادبيات به جا و واردي كه در بيان رفتار و عملكرد دشمنان آقاي پورپيرار به كار گرفتم، مورد سرزنش قرار داديد. آقاي مهندس كارگر: مگر خود شما نمي‌گوييد كه جواب هاي، هوي است؟ مگر خود شما سعيد امامي‌ها را به سبب رفتارهاي غير انساني‌شان شرور و قاتل بي‌رحم و جنايتكار و شيطان صفت نمي‌خوانيد؟ خوب من هم به سان شما و ساير آدم‌ها، كساني را كه با تعصبي حيواني با دگر انديشان گفتار و رفتار مي‌كنند، با همان ادبياتي كه لياقت‌شان است مورد خطاب قرار دادم و جواب فحش‌هاي‌شان را با نقد زهر‌آگين دادم، رفتارهاي ناجوانمردانه‌شان نسبت به صاحب نظران دگرانديش را برملا كردم، در برابر اتهاماتي كه به ناروا مي‌زنند كوس رسوايي‌شان را نواختم، جواب هاي‌شان را با هوي دادم، اعمال ناشايسته‌ و غير انساني‌شان را با صفات مناسب و مربوط توصيف كردم و ... . متأسفانه آقاي صباغ هم (با ناجوانمردي غير قابل درك براي من)، واژگان مورد استفاده مرا از متن آن‌ها خارج كردند و با رديف كردن آن‌ها كوشيدند به شما و خوانندگان القا كنند كه عارف گلسرخي فقط فحش مي‌دهد! اينك از آقاي صباغ مي‌پرسم آيا آن‌هايي كه نقشه قتل يك مورخ دگر انديش را مي‌كشند (اين موضوع را خودم چند بار شاهد بودم و در نامه قبلي‌ام عمداً به آن اشاره نكردم)، آن‌هايي كه با توسل به كثيف‌ترين شيوه‌هاي فاشيستي صاحب نظران مخالف خود را وادار به سكوت يا تحمل سخت‌ترين فشارها مي‌كنند، آن‌هايي كه در نشست‌هايي در ملاء عام، بي‌توجه به آبروي نداشته خود، فحاشي مي‌كنند و باطن ديكاتور واقعي خود را به نمايش مي‌گذارند، توطئه زندان براي دگرانديشان تدارك مي‌بينند، با استفاده از حرفه مقدس پزشكي به مخالفان‌شان مرفين تزريق مي‌كنند، با توهين مستقيم به شعور ملتي افسانه‌هاي احمق فريبي چون اختراع آتش بدون دود و قاليچه‌هاي پرنده را در ذهن مردم از همه جا بي‌خبر تزريق مي‌كنند، بوزينه‌، رذل و مافوق ابله نيستند؟؟ آيا كسي كه مي‌گويد همه انسان‌هاي كره زمين به جز آرياييان از نسل ميمون هستند و اوستا 70 هزار سال پيش نوشته شده خل وضع نيست؟ ظاهراً‌ آقاي صباغ متوجه نيستند كه 70 هزار سال پيش يعني چي!!! (بد نيست ايشان با رجوع به همان كتابخانه پدري‌شان دريابند كه خط از سوي انسان حدود 5 هزار سال است كه اختراع شده و اساساً بشر تا 5 هزار سال قبل از آن هنوز دوران شكارگري خود را مي‌گذرانده است!!!!!!!! و اين يعني انسان 70 هزار سال پيش هنوز به مرتبه پوست كندن شكار هم نرسيده نبوده، چه برسد به اختراع خط اوستايي و اوستا خواني و خلق معماري براي ساخت آتشكده!!!!!!! از اين گذشته، به واقع هم خانم بديعه دشتي خل وضع است و با لباس‌هايي مضحك همچون بازيگران سيرك و حرف‌هايي مضحك‌تر در هر نشست فرهنگي‌اي كه در تهران برگزار شود، حضور پيدا ميكند و اكنون چند سال است كه تقريباً اكثر افراد درگير اين جلسات او را شناخته و از حضورش غالباً جلوگيري مي‌كنند. بهتر است آقاي صباغ باز هم به جاي گزينش دلبخواهانه و مغرضانه واژگان (يا عكس‌ها و مطالب نوشته‌هاي ديگران بدون ذكر منبع) كمي تأمل كنند و قضايا را بسنجند و حداقل از كساني كه بديعه دشتي را مي‌شناسند، در مورد سلامت رواني ايشان سئوال كنند تا به هنگام دفاع آگاهانه يا ناآگاهانه از كسي، از درستي كلام و سلامت دماغ او مطمئن باشند، زيرا در غير اين صورت اين ظن به ذهن راه مي‌يابد كه مبادا خداي ناكرده آقاي صباغ هم با عمل و گفتار اين جماعتي كه آن‌ها را به اشاره فهرست كردم، موافقت دارند!!!!!)

14.من در اين نامه هم همچون نامه قبلي تأكيد مي‌كنم كه قصد ورود انتقادي يا تأييد آميز به اجزاء مدخل‌هاي تاريخي استاد پورپيرار ندارم،‌ لذا در اين جا به تك تك به اصطلاح انتقادات آقاي صباغ وارد نمي‌شوم، زيرا اولاً به دليل بي‌اطلاعي‌هاي فاحشي كه ايشان در ذكر مسائل تاريخي از حود نشان دادند، در اشراف ايشان بر تمامي مباحث رايج تاريخ ايران باستان ترديد جدي دارم و در ثاني مباحثه تنها با كسي ميسر است كه علاوه بر اشراف لااقل نسبي بر موضوعات، تمامي چند هزار صفحه نوشته موضوع مورد نقد يعني نوشته‌هاي آقاي پورپيرار را هم خوانده باشد و بداند از چه چيز سخن مي‌گويد. ضمن آن كه ايشان در نقد نتايج بررسي‌هاي آقاي پورپيرار و دفاع از دست پخت ايران شناسان غربي و يهودي با نام تاريخ ايران باستان، همچون ساير به اصطلاح منتقدين استاد پورپيرار در مقام دايه دلسوزتر از مادر درآمدند و از خود نمي‌پرسند كه چرا آن‌هايي كه خودشان اين آش را پختند، خاموشند و ما و امثال ما بايد از عملكرد و تاريخ نويسي آن‌ها دفاع كنيم؟ البته در غياب متخصصان صاحب نام نظير پير بريان‌ها كه جرأت نمي‌كنند كلامي در اين باره بر زبان بياورند و متخصصان مشهور يهودي‌اي نظير شائول كد (متخصص تاريخ ساساني) كه ضمن نفرت از جمهوري اسلامي و صهيونيست بودن، از اين كه همين جمهوري جلوي چاپ كتاب‌هاي آقاي پورپيرار را گرفته رسماً ابراز شادماني مي‌كند، و متخصصاني نظير ريچارد فراي‌ها كه با شنيدن اسم پورپيرار به تته پته مي‌افتند، حضور آقاي صباغ و جماعتي طويل از آماتورها و ... كه در نامه قبل از آن‌ها ياد كردم، بس مفيد و كاملاً قابل درك است. (تنها در نقد يكي از استدلا‌ل‌هاي ايشان فقط به عنوان خواننده (زيرا به طور كلي پاسخ نقدها– البته اگر نقدي حتي در طول قرن آينده ديده شود- بر عهده آقاي پورپيرار است)، ياد‌آوري مي‌كنم كه در تاريخ همزماني دو يا چند رخداد، باب بررسي رابطه علي و معلولي را مي‌گشايد و مثلاً همزمان بودن نابودي گروه عظيمي از تمدن‌هاي منطقه (كه ملاك در اين مورد بر خلاف بافته‌هاي آقاي صباغ آخرين لايه باستان شناسي آن كانون‌هاي تمدني است)، با حضور هخامنشيان مي‌تواند بيانگر نوعي رابطه علي و معلولي باشد كه قابل مطالعه است تا مشخص شود چرا همزمان با حضور هخامنشيان، خاموشي بخش عظيمي از تمدن‌هاي منطقه نيز آغاز مي‌شود؟) به هر حال يكي دو نكته از نامه ايشان در نقد نوشته من جاي پاسخ دارد تا باز هم بر همگان عيان شود وقتي مي‌گويم منتقدين آقاي پورپيرار عمدتاً يا بر اساس ذهنيات قبلي‌شان وارد موضوع مي‌شوند و در انتها فقط فحش مي‌دهند يا با دقت مسائل را نمي‌خوانند و درك نمي‌كنند، درست مي‌گويم. آقاي صباغ نوشتيد «آقاي گلسرخي معتقدند كه ريشه يهودستيزي بر نژاد پرستي واقع است» و براي رد اين حكم قطعي كه فقط حاصل برداشت ذهني شماست، كلي قلم فرسايي كرديد. اما اينك يك بار ديگر جمله اصلي مرا با هم مي‌خوانيم تا ببينيم منظور اصلي من چه بوده و سپس به نكات مورد اشاره شما مي‌پردازم. جناب صباغ من نوشته بودم: « حداقل آقاي صباغ و ...، مي‌بايد توجه كنند كه يهود ستيزي يك تفكر عمدتاً مبتني بر نژاد پرستي است (و نه اين كه هر كس يهود ستيز است، حتماً نژاد پرست است) و ... .» مي‌بينيد جناب صباغ عزيز. من كاملاً آگاهانه و با علم به پيشينه وضعيت يهود در اروپا و جهان و لحاظ كردن بار معنايي يهود ستيزي در دوران معاصر قيد عمدتاً را آوردم تا حساب اين تعبير معاصر را از نوع و نحوه رفتار با يهوديان در طول تاريخ جدا كنم، اما شما با حذف همين قيد اساسي حكم خود را صادر و به نقد نوشته من كه فقط در ذهن شما به آن صورت درآمده است، پرداختيد!! بد نيست بدانيد كه اتفاقاً نخستين ناشر ترجمه فارسي كتاب قبيله سيزدهم آرتور كسلر كه به خوبي وضعيت برخورد اروپاييان با يهوديان در طول تاريخ را بررسي كرده است (و به دليل اثبات تبار خزري و نه اسرائيلي يهوديان اروپا، جان خود را نيز بر سر تأليف اين كتاب گذاشت)، آقاي پورپيرار (انتشارات آلفا) بودند، البته اگر شما آقاي پورپيرار را از همان 30 سال پيش به دليل چاپ چنين كتابي يهود ستيز ندانيد!! اين را هم فقط براي توضيح بگويم كه عبارت يهود ستيزي و حتي خود آن محصول عملكرد و برداشت‌هاي سياسي دوران معاصر است و كاربرد معنايي يك اصطلاح معاصر در مورد دوران گذشته به لحاظ رعايت روش تحقيق و تحليل تاريخي صحيح نيست. و اين كه فرموديد: «كلاً هر تلاشي از نوشتن كتاب و مقاله و ساختن فيلم كه به نوعي حمله به يهوديان باشد، نوعي يهود ستيزي است» ديگر به راستي براي اهل فن آشكار مي‌كند مثل ساير به اصطلاح منتقدان آقاي پورپيرار به حوزه‌اي وارد شده‌ايد كه براي ورود به آن تربيت و دانش كافي كسب نكرديد، هرچند شما آزاد هستيد بر حسب يهود دوستي يا به هر دليل ديگري يهود ستيزي را هر گونه كه مي‌خواهيد تعريف كنيد. اما باز هم توضيح دوباره‌اي مي‌دهم كه در مباحث تاريخي شناخت حوادث پنهان بر اساس اسناد و مدارك، نظير مشخص كردن نقش آمريكا در كودتاي 28 مرداد، يا تعيين نقش شيعيان در تشويق هلاكو خان مغول به بغداد و برانداختن دستگاه خلافت، يا پيدا كردن نقش پنهان انگليسي‌ها در روي كار آوردن رضاخان به معناي آمريكا ستيزي و شيعه ستيزي و مغول ستيزي و انگلستان ستيزي نيست. متأسفانه شما هم قرائت‌هاي رايج سياسي را با مباحث علمي تاريخ خلط كرديد و اگر با اين توضيح همعقيده نيستيد، پس نتيجه مي‌گيرم شما هم به دليل مخالفت با عملكرد مثلاً شعبان بي‌مخ و نقش او در سرنگوني دولت دكتر مصدق، شعبان بي‌مخ ستيز هستيد و هر گونه حمله‌اي به اين فرد به معناي شعبان بي‌مخ ستيزي است!!!!!!!!!!!!! و گذشته از شما، غالب محققان مسائل معاصر ايران روس و انگليس ستيز هستند و بنده دكتر شفا و دكتر مهاجراني ستيز هستم و جناب مهندس كارگر توده‌اي و سعيد امامي ستيز!!!!!!!! و آن جا كه مي‌نويسيد: «هر گونه اغراق در پليد نشان دادن و تهمت زدن به قومي، مبارزه با آن قوم است» واقعاًً معلوم مي‌شود، در نهايت احترام، شما هم از بنيان مباحث استاد پورپيرار چيزي درك نكرديد و در همان سطح برداشت‌هاي ذهني و سياسي به سر مي‌بريد. اما اعترافتان به شيفتگي نسبت به تمدن غرب بسيار موجب خرسندي من و حتماً ساير خوانندگان احتمالي اين مطالب مي‌شود، زيرا بديهي و بديهي است كه موضع شخص شيفته، يك سو نگر و ذهن او را در انتقاد تعطيل است، ورنه در برابر آن يك فيزيك‌دان مورد ذكر شما، صدها مورد از دشمني با نظريات جديد علمي فيزيك و پزشكي و تاريخ و ... در تمدن غرب از گاليله و لوئي پاستور گرفته تا زمانه ما، چه در حوزه‌هاي علمي و دانشگاهي و چه در حوزه‌هاي سياسي مي‌توان نشان داد كه درست خلاف اصل ذهني شما به عنوان يك فرد شيفته سخن مي‌گويند. بسياري از دانشمندان غربي و نيز غير غربي بوده و هستند كه با تعصب بر روي نظريات نادرست خود ايستادگي كردند و مي‌كنند و در برابر انتقادات به هر شيوه ناشايستي در سركوب منتقد متوسل مي‌شوند. اين كه فكر كنيم هر دانشمند غربي چون غربي است، انتقاد پذير است، نهايت ساده لوحي و شيفتگي است. (اين نوع قضاوت شما درست به اين مي‌ماند كه فكر كنيم هر آمريكايي چون آمريكايي است، پس قدبلند است يا فضانورد است يا هفت‌تيركش يا ...!!!)  آقاي صباغ عزيز. در تمام عالم و در تمام دوران‌ها همواره افراد متعصب و كساني كه از روي منافع يا حسادت يا كينه يا سرسپردگي و ... با حقيقتي مخالفت كنند و چهره خورشيد حقيقت را البته به صورت موقتي در پشت ابرهايي از دروغ و تهمت و سكوت پنهان كنند، بوده و هستند. در اين ميان غرب و شرق فرقي ندارند. البته تفاوت‌هاي محيطي بسته به زمان‌هاي گوناگون وجود دارد، اما معمولاً افراد هستند كه بر حسب تعهد خودشان نسبت به بيان حقيقت موضع گيري مي‌كنند. بد نيست بدانيد كه يك بار از نزديك شاهد بودم كه آقاي پورپيرار نتيجه و حاصل يك ماه مطالعه و فيش برداري و نگارش واقعاً شبانه‌روزي را فقط در اثر مواجه با يك سند مغاير به طور كامل كنار گذاشتند و بررسي خود را از نو شروع كردند. بي‌شك در ميان محققان ايراني هم چنين رفتارهايي در تحقيق بارها و بارها اتفاق افتاده است، كه من و شما ممكن است از‌ آن بي‌خبر باشيم. مثلاً دكتر صادق زيباكلام تمام نقدها و حملات تندي را كه در مورد كتاب ما چگونه ما شديم ايشان در زمان انتشار آن عرضه شده بود، در چاپ جديد همان كتاب همراه با كتاب منتشر كردند تا خواننده خود بتواند به قضاوت بنشيند و همين كار را در مورد برخي ديگر از كارهاي‌شان نيز انجام دادند، چنان كه كتاب هاشمي رفسنجاني و دوم خرداد زيباكلام در واقع مجموعه مقالات ايشان و منتقدان‌شان درباره نحوه برخورد با هاشمي رفسنجاني است. همين كار را مي‌توان در كتاب اقتصاد سياسي دكتر محمدعلي همايون كاتوزيان يا كتاب چند بگو مگو درباره حزب توده آقاي پورپيرار نيز ديد. بنابراين يقين بدانيد كه نظير آن فيزيك‌دان مورد اشاره شما، ده‌ها نظير ايراني هم مي‌توان مشاهده كرد و مطلقاً اين گونه نيست كه ايراني‌ها چون ايراني هستند از انتقاد هراسان و رويگردانند. حداقل اين كه آقاي پورپيرار هم نظير فيزيك‌دان مورد ذكر شما با هر تحقيق تازه خود نتايج بررسي‌هاي قبلي خود را بدون هراس يا توجه به سوءاستفاده مخالفان احمق‌شان رد مي‌كنند!! حتي اين ميزان تعهد به بيان حقيقت ولو اين كه خلاف تمام باورها و گفته‌هاي سابق آدمي باشد، نزد آقاي پورپيرار به قدري وسيع و گسترده است كه مخالفان درمانده ايشان در همه جا نق نق مي‌كنند كه چرا آقاي پورپيرار در هر كتاب تازه خود، حرف‌هاي قبلي‌شان را به زير سئوال مي‌برند؟؟ (و من هم به شوخي به آن‌ها جواب مي‌دهم چون خداوند به حال درماندگاني چون شما رحم كرده و كاري كرده كه آقاي پورپيرار به جاي شما، خودشان حرف‌هاي خود را نقد و رد كنند!!!!) آقاي صباغ. چنان قضاوتي يا از روي بي‌خبري و ذهني‌بافي است و يا از روي غرض براي تحريف نوشته‌هاي من و استاد پورپيرار كه در اين صورت چنين كاري به خودي خود گوياي انگيزه‌هاي شما نيز خواهد بود! كليشه‌هاي ذهني‌اي هم كه شما در مورد فرهنگ ايراني و نواقص آن بيان كرديد، با همان اعترافتان به شيفتگي نسبت به تمدن غرب كاملاً قابل درك است و ديگر نيازي به نقد آن‌ها نيست. و اين را هم بگويم كسي كه هنوز هم و بعد از نگارش نزديك به چند هزار صفحه مدخل و استدلال و سند نو نتوانسته و نمي‌تواند پيامدها و تأثيرات تاريخي پوريم تا به زمان حاضر را درك كند و به دليل همين ناتواني در فهم مطالب، آن را افسانه و بي‌ربط با تاريخ و اوضاع كنوني ايران مي‌خواند، بدون تعارف، از صورت يك مخاطب خردمند و توانا در تفكر و تأمل خارج مي‌شود و در مقام همان كشيش‌هاي قرون وسطايي قرار مي‌گيرد كه با شنيدن نظريه گردش زمين به دور خورشيد، فقط قادر بودند فريادهايي ناشي از حيرت سر دهند و بر اساس مغزهاي بسته و كوچك خود و با درماندگي بپرسند پس چرا وقتي ما راه مي‌رويم از آن طرف زمين نمي‌افتيم؟؟؟!!!!! جناب صباغ بقيه مطالب شما هم را باز مي‌گذارم، چون يا مبتني بر بي‌خبري است يا ناتواني در ورود به اجزاء مباحث و درك صحيح آن‌ها، و لذا قضاوت‌هاي‌تان براي من كه لااقل در اين مورد مي‌دانم موضوع چيست و از چه سخن مي‌گويم، فقط بي‌خبري شما آشكارتر مي‌كند و مقام شما را پايين‌تر مي‌آورد. و نكته پاياني باز هم جهت يادآوري اين كه: جناب صباغ، من در مكاتباتم با مهندس كارگر مطلقاً‌ قصد ورود به نقد مطالب شما را نداشتم و از ابتدا موضع و مسير ديگري در پيش گرفته بودم، اما ورود بي‌ربط شما به اين مكاتبات مرا ناگزير كرد تا به طور اشاره سري هم به نوشته‌هاي شما بزنم و لذا اگر مطلبي برملا يا بي‌خبري‌ و سطحي نگري‌اي آشكار شد، باعث آن خود بوديد، ولي باز هم كاملاً آزاديد هر گونه كه خواستيد و با هر برداشت ذهني‌اي كه داشتيد، به من پاسخ دهيد تا تلخي بيان اين حقايق براي‌تان كم‌تر حس شود.  

15.در پايان اين نامه و در ادامه مطالب نامه قبلي‌ام، دو ماجرا را كه براي پرهيز از اطاله كلام در نامه پيشين ناديده گرفته بودم، ذكر مي‌‌كنم، باز هم به اين اميد كه اطلاع از آن‌ها به سئوال و تأمل و بازانديشي منجر شود و در كشف باطن قضايا مؤثر بيفتد؛ مورد اول: به گمانم سال 83 بود كه‌ آقاي خامنه‌اي در اطلاعيه‌اي رسمي از مراكز دانشگاهي، حوزوي و تحقيقاتي ايران خواستند تا گفتمان نقد و نظريه پردازي را با طرح‌ها و برنامه‌هايي در جامعه عملياتي كنند. به دنبال اين فرمان از سوي عالي‌ترين مقام سياسي كشور، طرحي در وزارت علوم نوشته شده و براي اصلاح و اجرا به پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي فرستاد شد. اين طرح مدتي طولاني و نزديك به دو سال در اين به اصطلاح پژوهشگاه (كه به رغم وجود تعداد كثيري به اصطلاح استاد در آن جا، بدون اغراق يكي از بي‌بارترين و مرده‌ترين مراكز علمي پژوهشي ايران و بل سراسر جهان است)، خاك خورد، تا اين كه ناچاراً طرح را از آن جا خارج كرده و به پژوهشگاه انديشه اسلامي فرستادند. در اين پژوهشگاه اجراي طرح مذكور در دستور كار قرار گرفت و فصل‌نامه‌اي وزين با عنوان كتاب نقد محل عرضه گفتمان‌هاي نقد و كرسي‌هاي نظريه پردازي واقع شد. مسئولان اين فصل‌نامه كه مثل ساير اهل فرهنگ از ظهور استاد ناصر پورپيرار در فضاي تحقيقي جامعه مطلع بودند، به رغم بايكوت استاد پورپيرار از سوي تمامي دستگاه‌هاي فرهنگي و غير فرهنگي، به درستي دريافتند كه اساساً بحث و گفت‌وگو درباره كرسي‌هاي نقد و نظريه پردازي بدون حضور قلم و انديشه آقاي پورپيرار پوچ و بي‌معناست و در واقع كرسي‌هاي ملي نقد و نظريه پردازي علوم انساني و تاريخ در ايران با آثار ايشان آغاز شده است. لذا بر خلاف ميل تمام دستگاه‌هاي فرهنگي جمهوري اسلامي و به ناگزير، بايكوت استاد پورپيرار را شكسته و به سراغ ايشان رفتند و براي هر شماره فصل‌نامه كتاب نقد كه اختصاص به يك موضوع خاص داشت، از ايشان هم خواهش كردند تا با ديد انتقادي موضوعي مربوط را مورد نقد و مطالعه قرار دهند و از آن زمان شاهديم كه تقريباً در هر شماره از اين مجله، مقاله‌اي برجسته به قلم استاد پورپيرار به چاپ مي‌رسد كه حتي در يك مورد مقاله ايشان به دليل پرباري و تازگي منحصر به فرد در جاي سخن سردبير به چاپ رسيد! اكنون جا دارد جناب صباغ به سراغ مسئولان و صاحب نظران و محققان اين پژوهشگاه بروند و آن‌ها را از بي‌خبري در بياورند و ضمن عرضه انتقادات بي‌پاسخ(!!!) خود به آن‌ها، آنان را مطلع سازند كه آقاي پورپيرار دن‌كيشوتي بيش‌تر نيستند و چند هزار صفحه مطلب ايشان تماماً باطل است و با چند سطر نقد مي‌توان كليه نوشته‌هاي ايشان را رد كرد و نشان داد كه ايشان تنها به اغراق، خيال بافي، تاريخ‌زدائي، يهود ستيزي و ... مشغول هستند، و از آن جا كه نقد «تمام مطالب ايشان نگارش چندين جلد كتاب را مي‌طلبد»، بنده طي دو سه صفحه تمام مطالب ايشان در مورد هخامنشان و ساسانيان را رد كردم و نشان دادم كه ايشان هنوز نمي‌داند شمال و جنوب بابل كجاست!!! (البته من نفهميدم وقتي نقد يك گوشه از تحريفات آقاي پورپيرار كه نزديك به 200 صفحه بحث و بررسي و ارائه اسناد مكتوب و ديداري است، به روش آقاي صباغ فقط سه صفحه جا مي‌گيرد، چگونه نقد تمام مطالب ايشان به نگارش چندين جلد كتاب نياز دارد؟؟!!) بي‌شك مسئولان پژوهشگاه علوم اسلامي كه در فصل‌نامه كتاب نقد فقط مقالات استخوان‌دار را به چاپ مي‌رسانند، از آقاي صباغ بابت اين روشنگري‌شان تا آخر عمر ممنون خواهند بود و در شماره آتي اين نشريه از تمام بزرگان علمي و دانشگاهي كشور و جهان بابت چاپ مقالات يك آدمي با تصورات دن كيشوتي پوزش خواهند خواست!!!!!

مورد دوم: اين ماجرا را از زبان يكي از همكارانم كه استاد تاريخ است، شنيدم و عيناً مضمون آن را از زبان ايشان در اين جا مي‌آورم. همكار من ماجراي گفت‌وگوي خود با يكي از دانشجويانش را چنين برايم تعريف كرد: «روزي دانشجويي نزد من آمد و گفت: استاد، آقاي ... (يكي از دانشجوهاي فعال و درس‌خوان) سر كلاس استاد ... بحث كتاب‌هاي اقاي پورپيرار را پيش كشيد و استاد ... را به شدت سئوال پيچ كرد. استاد مزبور كه بنده خدا هيچ جوابي نداشت به سئوالات آن دانشجو بدهد و درعين حال بسيار كلافه و عصباني شده بود، آخر سر از فرط درماندگي آقاي پورپيرار را به فحش بست و گفت تمام اين حرف‌ها مزخرف و سياسي است و بعد هم با عصبانيت از كلاس خارج شد و در كلاس را به هم كوبيد و رفت. دانشجوي من ادامه داد وقتي استاد ... با آن حال از كلاس خارج شد، ما بچه‌هاي كلاس به سراغ آن دانشجو رفتيم و به وي گفتيم فلاني، اين استاد در اين رشته دكترا گرفته است و تو ديگر نمي‌تواني فكرش را عوض كني! او يك عمر اين مطالب را خوانده و فكر مي‌كند تمام اين‌ها حقيقت دارند، پس بي‌خودي استاد بيچاره را اذيت نكن و كلاس را به تعطيلي نكشان! و آن دانشجو در جواب همكلاسي‌هايش گفت، من اين حرف‌ها را در كلاس نمي‌گويم كه فكر آن استاد را عوض كنم چون مي‌دانم فكر اين قبيل افراد عوض شدني نيست، بلكه هدفم اين است كه دانشجويان با اين مسائل آشنا شوند!!!! » اكنون من در اين جا به دريافت هوشمندانه همان دانشجو استناد مي‌كنم كه به واقع فكر بسياري از افراد كه تمام عمر موضوعي را حقيقت پنداشته‌اند، نمي‌توان عوض كرد. آن‌هايي كه تمام عمر اشكانيان و ساسانيان را خوانده و تكرار كرده‌اند، نمي‌توانند بپذيرند كه اشكانيان و ساسانياني وجود نداشتند! و همچنان مانند كشيش‌هاي قرون وسطايي در برابر گاليله، فرياد خواهند زند كه نخير! زمين مركز هستي است و خورشيد به دور زمين مي‌گردد! و اشكانيان و ساسانيان وجود داشتند! و درست به سان استاد پورپيرار كه در انتهاي مقدمه كتاب ساسانيان خود مي‌نويسند من براي چشم‌ها و گوش‌هاي حرف مي‌زنم «كه هنوز در رحم‌اند!»، آن دانشجو نيز براي چشم‌ها و گوش‌هايي حرف مي‌زد كه هنوز در ابتداي راه بودند!

16.جناب مهندس كارگر و آقاي صباغ گرامي. در پايان باز هم يادآوري مي‌كنم كه از انتخاب اين شيوه پاسخ‌گويي شادمان نيستم و دشمني‌اي هم با شما ندارم. اگر كار به اين شكل درآمد، خود باعث آن شديد و باز هم تأكيد مي‌كنم كه من براي خوش‌آيند يا بدآيند كسي نمي‌نويسم و از خوش‌آيند و بدآيند هيچ احدي نيز هراسي ندارم. دفاع از حقيقت و مظلوميت وظيفه من است، بابت آن منتي بر سر كسي ندارم و به دنبال مزدي هم نيستم. حساب دوستي را هم از حساب علم و حقيقت گويي جدا مي‌دانم و در اين حوزه از تعارفات پرهيز مي‌كنم. نقد يك رفتار يا گفتار الزاماً به معناي نقد و رد تمام انديشه يا كردار يك فرد نيست، بنابراين محاسن و معايب هر كدام از ما بر جاي خود باقيست و به نقد اين مواضع يا گفتارها ارتباطي ندارد. اما در اين جا از هر دوي شما خواهش مي‌كنم، در صورتي كه مايل بوديد براي اين مطلب نيز پاسخي بنويسيد، آن را به بعد از ديدن فيلم «تختگاه هيچ‌كس» موكول كنيد كه به زمان زيادي هم نياز ندارد، زيرا باستان پرستان سخت متعصبي را ديدم كه بعد از ديدن اين فيلم يا شوكه شدند يا كارشان به بيمارستان كشيد! اما تقريباً همه آن‌ها دريافتند كه موضوع جدي‌تر از تصورات آن‌هاست و ديگر نمي‌توانند پوريم را تنها قصه‌اي تاريخي در تورات بدانند! و به سان گذشته با گردن فرازي از افسانه امپراتوري هخامنشيان سخن بگويند! حال شما كه جزو باستان پرستان سخت متعصب نيستيد، قاعدتاً با ديدن اسناد و شواهد عيني تصوير شده در اين فيلم مستند به تأملات جدي‌تري خواهيد نشست كه شايد در پاسخ‌نويسي شما مؤثر باشد. شاد و موفق باشيد. عارف گلسرخي، تيرماه 1386

 

 

لینک
دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦ - عارف گل سرخی

   گفت‌وگو‌هايي با مهندس منوچهر كارگر (۹)   

رو در رو با ناصر پورپيرار، دكتر عارف گلسرخي و داود صباغ (9)

بعد از ارسال پاسخ‌هاي مهندس كارگز و آقاي صباغ به نامه طولاني اول نگارنده، كه به وضوح دوري آنان از بنيان مسائل و طفره رفتن‌هاي عمدي و مغرضانه آن دو را از انديشيدن پيرامون حقايق عرضه شده آشكار كرد، به ناگزير براي‌شان پاسخي دوباره ارسال كردم و كوشيدم تا ضمن عرضه حقايقي ديگر، با بياني دوباره زاوياي نگاه پيشين را بيش از پيش بگشايم، به اين اميد كه به جاي جنگ كوركورانه باب تفكر باز شود و كساني به تامل درباره نكات عرضه شده بپردازند، هر چند كه نيك مي‌دانم چنين توقعي از مدعيان تفكر در ايران بس زياد است! به هرحال مهندس كارگر و آقاي صباغ از پاسخ به اين نامه اخير من سرباز زدند، گفت‌وگو را پايان يافته اعلام كردند و مهندس كارگر از الحاق اين نامه به مجموعه نوشتارهاي پيشين به صورتي فايلي قابل عرضه در كتابخانه‌شان خودداري كردند، و لذا اين جوابيه كه به گمانم كاملا واضح و روشنگر تمام انگيزه‌هاي نهفته و ناتواني‌هاي آشكار است، بدون هيچ توضيح اضافه‌اي در اين وبلاگ منتشر مي‌شود.

«نام مرد شايسته بلند خواهد شد،حتی اگر همه گربادها نيز عليه وی متحد گردند!»

سلمان ساوجي

«زيرا کتابی است که خلفا بر آن فرمانروايی ندارند و آن کتاب ذهن مردم است.»

لئونيد سالاويف

سخن پاياني از عارف گلسرخي (قسمت اول)

استاد ارجمند، جناب مهندس كارگر و آقاي داود صباغ سلام

از زحمتي كه بابت نگارش پاسخي به نامه من كشيديد، سپاسگزارم، فقط به اين دليل كه ما و ديگراني چون ما، با هر موضع موافق يا مخالفي كه نسبت به كتاب‌هاي استاد ناصر پورپيرار داشته باشيم، اسنادي را فراهم مي‌كنيم كه به خردمندان و آيندگان در شناخت زمانه ما و برخوردهاي فكري انديشمندان آن نسبت به تأملات فكري و انديشه‌هاي بنياني و به خصوص برخورد نسبت به دگرانديشان، كمك بسياري خواهد كرد. در جوابيه‌هاي شما عزيزان، نكاتي بود كه نتوانستم آن‌ها را بدون توضيح بگذارم و لذا به دلايل متعدد تلاش مي‌كنم تنها به صورتي فهرست‌وار، باز هم مسائلي را فقط جهت توجه دادن به بنيان موضوعات مورد بحث، بيان كنم:

1.جناب كارگر. من در مقدمه و مؤخره نامه خود، چند بار تأكيد كردم كه هدف من از نگارش اين مطالب، در مرتبه اول آشنا ساختن شما (و احياناً ساير خوانندگان آن نظير آقاي صباغ) با مسائل مرتبط با حضور استاد ناصر پورپيرار در مقام يك مورخ، طي چند سال اخير بود تا با قضاوت و شناختي بهتر بر اساس قضاياي سخت روشنگر اين سال‌ها، بتوانيد نوشته‌هاي آقاي پورپيرار و اثرات آن را مورد ارزيابي و شناسايي قرار دهيد. قصد اصلي من نقد يا دفاع از آراي استاد پورپيرار يا شما و ديگران نبود (در مورد ماهيت دفاع خودم از استاد پورپيرار، باز هم به عنوان توضيح، خواهم گفت) و عمده تلاش من به رفتار شناسي مخالفان و در واقع دشمنان آقاي پورپيرار گذشت تا از اين طريق اين سئوال در ذهن شما شكل بگيرد (كه نگرفت!) كه چرا كساني تا اين حد و به اين شدت غير قابل تصور، فقط در برابر چند كتاب و يك انديشه چنين واكنش‌هايي به دور از انسانيت و شرف و آزادگي و پايبندي به آزادي بيان و انديشه و ... از خود نشان مي‌دهند؟ و بر اين اساس، جز در مواردي به اشاره و بر حسب ضرورت، به استدلال شما يا دعاوي آقاي صباغ ورود نكردم. و در مرتبه دوم، اين نامه را بهانه‌اي كردم تا برخي از مسائل سال‌هاي اخير را مكتوب كرده باشم تا سندي باشد براي قضاوت خردمندان كنوني و آيندگان.

2.من در ابتداي نامه خودم، تأكيد كردم كه به رغم اين دوستي دورادور و وجود و ضرورت احترام، كاملاً به صراحت با شما صحبت خواهم كرد، زيرا در گفت‌وگوهاي جدي اهل تعارف نيستم، و نه به قصد بي‌احترامي، بلكه به قصد كنار گذاشتن تعارف و روشن كردن مسائل عقيده‌ام را به صراحت مي‌گويم و به همان نسبت هم هر قضاوت يا پرخاش يا حتي توهيني را كه ببينم، با جان و دل مي‌پذيرم، چون خوب مي‌دانم در اين موارد معمولاً صراحت جز به استثناء خريداري ندارد، و غالباً به دلخوري و حمله طرف مقابلم مي‌انجامد. بنابراين يقين بدانيد هر چه قدر هم در اين مكاتبابات من صريح (شايد در نگاه شما بي‌ادب) باشم و شما به هر شكلي جوابي بدهيد، اين دوستي از طرف من قطع نخواهد شد، زيرا حساب دوستي از حساب به وظيفه در دفاع از حقيقت جداست و هر بحثي به ناگزير ادبيات خاص و بعضاً متنبه كننده خود را مي‌طلبد و استفاده از اين ادبيات لزوماً به معناي خصومت يا دشمني نيست. در ثاني هر كدام از ما آزاديم قضاوت خود را نسبت به انديشه يكديگر داشته باشيم و چه بهتر كه اين قضاوت را به سان استاد پورپيرار به صراحت براي مخاطب‌مان بگوييم و هر واكنش تند او را نيز ببينيم و بشنويم، و سپس قضاوت با خوانندگان و آيندگان. ضمناً من در نامه خودم كمال احترام را در خطاب نسبت به شما نشان دادم، اما آقاي صباغ به دروغ و با غرض نامه مرا سراپا فحش نسبت به شما (؟!) معرفي كردند تا بدين وسيله ضمن رعايت موضع مريدوار خود، سكوت خود را نيز در برابر حقايق عرضه شده در آن نامه در مورد مخالفان استاد پورپيرار توجيه كرده باشند!

3.مطالب مفصلي را كه برايتان نوشتم، قاعدتاً مي‌بايد در ذهن شما و آقاي صباغ توجهات و تأملات تازه‌اي بر مي‌انگيختند، اما در عمل مي‌بينم كه شما هر دو سخت عصباني شديد و هر يك به طريقي نظير قرار دادن تصوير مقبره كورش در زمينه نامه اول از سوي شما، بند كردن به كلمات و توضيحات من از سوي شما و آقاي صباغ، خارج كردن واژگان مورد استفاده من از متن اصلي آن‌ها از سوي آقاي صباغ و ... به نقد نوشتار و در واقع نقد و تخريب موضع و انديشه خود من پرداختيد، كه اين‌ها مجموعاً‌ نشان مي‌دهد نه تنها تقريباً در هيچ اندازه‌اي نتوانستيد نسبت به موضوعات ذكر شده در نامه من تأمل و طرح سئوال كنيد، بلكه برعكس، با عصبانيتي شديد ناشي از خواندن اين نامه، تمامي كوشش خود را در جهت تخريب نوشته من به كار گرفتيد و در اين راه از تحريف مطالب و فرياد و توجيه درستي شيوه خود و ... هيچ كوتاهي نكرديد! (موارد مذكور ذكر خواهد شد.) اين امر البته به خودي خود آشكار مي‌كند كه چرا شما از پذيرش حقيقت سر باز مي‌زنيد، از شنيدن آن شديداً عصباني مي‌شويد و در برابر موارد عيني بيان شده‌ آن يا سكوت پيشه مي‌كنيد يا از آن بدتر در برابر آن موضع مي‌گيريد و با بند كردن به كلمات و عبارات نوشته‌ من به تخريب و ترور شخصيت مي‌پردازيد. به همين دليل اين بار قيود و قسمت‌هاي مهم مطالب اين نامه را سياه ‌كرده و از هر دوي شما خواهش مي‌كنم در خواندن و نيز بازنويسي و تغيير فرمت آن به اين نكته كاملاً توجه داشته باشيد. (موارد بي‌توجهي عمدي يا ناآگاهانه به اين قيود و تبعات آن را نيز ذكر خواهم كرد.)

4.جناب مهندس كارگر گرامي. اولين اي‌ميل من به شما در زماني نوشته شد كه هنوز نامه‌هاي شما به آقاي پورپيرار و پاسخ‌هاي ايشان را نخوانده بودم و صرفاً از قول استاد پورپيرار گزارشي مختصر در اين باره شنيده بودم. اما بعد كه پاسخ‌هاي آقاي پورپيرار به شما را خواندم، آن‌ها را كاملاً درست و موجه و بسيار روشنگر يافتم و اينك در نهايت احترام بايد بگويم كه خودم هم مثل آقاي پورپيرار به اين نتيجه رسيدم كه شما و نيز آقاي صباغ هم مانند خيل مخالفان ايشان، چيزي از مطالب بنياني درك نكرده و اين طور كه معلوم است درك نخواهيد كرد. (باز هم موارد مورد استناد من پايين‌تر ذكر خواهد شد.) من هنگام شنيدن ماجراي مكاتبات شما با آقاي پورپيرار از زبان ايشان، ابتدا، بر حسب تصوري كه از شما در ذهن داشتم، حق را به شما دادم و احساس كردم جناب پورپيرار نسبت به شما صبوري نكردند، اما بعد كه مكاتباتتان را خواندم، ديدم كه اين بار هم حق با آقاي پورپيرار بود و اتفاقاً ايشان به خوبي و شايستگي مطالبي را كه بايد در جواب سئوالات شما مي‌گفتند، گفتند.

5.جناب مهندس كارگر عزيز. شيوه من در نگارش نامه قبلي (بر خلاف نامه‌هاي شما به استاد پورپيرار و من) عمدتاً، ذكر تجربيات و موارد روشنگر بود و نه بند كردن به كلمات و تحريف محتواي آن‌ها، و جار و جنجال به راه انداختن. زيرا قصد اصلي من پاسخ نويسي نبود، بلكه مكتوب كردن مسائلي بود كه آگاهي به آن‌ها قاعدتاً مي‌بايد هدايت‌گر باشد، و ديديد كه به كلمات و تصورات ذهني شما و عباراتي كه در زبان آقاي پورپيرار گذاشتيد، بند نكردم و شما يا آقاي صباغ را به خاطر توصيفات و ناسزاهايي كه در مورد آقاي پورپيرار به كار بريد، مطلقاً مورد نكوهش قرار ندادم. چون كه اساساً هدف من، بر خلاف تصور ذهني شما و آقاي صباغ، دفاع از شخص استاد پورپيرار نيست، بلكه دفاع از حقيقت است (حقيقتي كه اينك از سوي آقاي پورپيرار كشف و بر زبان ايشان جاري شده است). و دقيقاً به همين دليل شما يا آقاي صباغ را به باد حمله نگرفتم، زيرا معتقدم شما يا آقاي صباغ آزاديد هر نوع كلامي كه مي‌خواهيد در مورد آقاي پورپيرار و يا هر كس ديگري به كار بريد و اين موضوع به من هيچ ربطي ندارد. اگر من طبق اتهام و تصور ذهني آقاي صباغ تنها مريد استاد پورپيرار بودم، شما را به سبب آن الفاظ ناشايستي كه در مورد مرادم به كار برديد، سخت مورد حمله قرار مي‌دادم، نه اين كه با شما از در استدلال وارد شوم، و اگر شاهد بوديد كه افراد بسياري را در نامه مفصل خود رسوا كردم و تشت‌شان را از بام آويختم، به دليل انديشه‌شان يا قضاوت‌شان در مورد آقاي پورپيرار نبود، بلكه به دليل رفتار غير انساني و ناجوانمردانه تمامي آنان در برابر يك صاحب قلم و انديشه بود كه مظلومانه و به تنهايي مورد هجوم خيل عظيمي از ددمنشان زمانه قرار داشته و دارد. من كساني را به باد انتقاد گرفتم و بي‌سوادي مطلق و رذالت بي‌حدشان را بر ملا كردم، كه در برابر يك انديشه تازه، فحاشي و اتهام زدن و توسل به شيوه‌هاي كثيف را پيشه خود قرار دادند، و ديديد كه كلامي در مورد آقاي صباغ به دليل ذكر آن اتهامات نگفتم، به اين دليل كه ايشان صرفاً نقل كننده آن اتهامات بودند و به علاوه خردمندانه آن اتهامات را حتي بر فرض صحت، در نقد يك انديشه بي‌ربط خواندند. من شجاع‌الدين شفا يا ديگران را به دليل انديشه‌شان مورد نقد يا حمله و نكوهش قرار ندادم، چون آن‌ها نيز آزادند هر انديشه‌اي كه مي‌خواهند داشته باشند و آزادند آن را بيان كنند. اين رفتار غير شرافتمندانه و ظالمانه آن‌ها بود كه من مورد حمله قرار دادم و اين اشخاص را به سبب عملكردشان محكوم كردم. همان طور كه شما سعيد امامي‌ها را به سبب كردارشان محكوم و سرزنش مي‌كنيد، من نيز كساني را كه رفتار و كردار غير انساني داشتند و دارند، محكوم و رسوا مي‌كنم. (به برداشت اشتباه شما در مورد نقل من از سخن سعيد امامي رجوع خواهم كرد.) اما موضع عصباني هر دوي شما نشان داد كه شما نه به آن‌هايي كه چنين اعمال ناشايست و ناجوانمردانه‌ و شرم‌آوري را انجام دادند، بلكه به من اعتراض داريد! و نوك حملات خود را متوجه من ساختيد. من علت اين كار را در نمي‌يابم. مگر من شما را به سبب عملتان مورد حمله قرار دادم؟ مگر آن كارهاي غير انساني از سوي شما سر زده بود؟ يا مگر شما همدست يا موافق آن افراد بوديد؟ چه دليلي دارد شما از مكتوب شدن اين حقايق چنين برآشفته شويد و مرا با بهانه‌هاي واهي و اين كه من چنين و چنان نگفتم، مورد حمله قرار دهيد؟ به نظر من يا شما نسبت به مخالفان آقاي پورپيرار و به تعبير صحيح‌تر، مدافعان تاريخ قلابي رايج ايران تعصب داريد و يا بنيان موضع و كلام مرا در نيافتيد. به علاوه، با پاسخ‌هاي شما معلوم شد، اتفاقاً آن كسي كه رفتار مريدگونه دارد، آقاي صباغ هستند نه من، زيرا ايشان در برابر نامه افشاگر و البته به طور موجه زهرآگين من كه عصبانيت شديد هر دوي شما را برانگيخته، تا توانستند به صورتي مريدوار قربان صدقه شما رفتند تا تلخي نامه مرا تا حدي از ياد شما ببرند، در حالي كه من چنين كاري براي آقاي پورپيرار نكردم و نخواهم كرد. من پيش از اين هم نشان دادم كه از نظر آقاي صباغ هر گردي گردوست! و در اين مورد هم به نظر مي‌رسد كه ايشان هر دفاعي را بر اساس توان ذهني خود تنها در قالب مريد و مرادي درك مي‌كنند! و اينك باز هم معلوم مي‌شود كه ايشان چون خودشان رفتار مريدگونه داردند، مرا نيز با خودشان قياس كردند! (حكايت كافر همه را به كيش خود پندارد) به هر حال، در اين نامه ناگزيرم استثنائاً به شيوه شما به برخي ايرادات شما و آقاي صباغ پاسخ دهم، شايد كه روشنگر واقع شوند. البته از آن جا كه ذكر تمامي موارد بسيار مطول مي‌شود، لذا تنها بعضي از موارد را به اشاره جواب مي‌دهم.

6.جناب مهندس كارگر عزيز. شما و آقاي صباغ مي‌توانيد در هر موضوعي متعصب باشيد يا نباشيد، مثلاً شما مي‌توانيد در تدارك كتاب‌ براي كتابخانه‌تان تعصب نداشته باشيد و درهاي كتابخانه را به روي هر انديشه‌اي باز بگذاريد، اما بر خورد شما و نيز آقاي صباغ با نامه من آشكار مي‌كند كه نسبت به تاريخ نوشته شده براي ايران تعصب داريد، وگرنه چرا بايد مكتوب شدن اعمال ناشايست ديگران نسبت به استاد پورپيرار (كه تاريخ نوشته شده براي ايران را به هوا فرستادند)، شما را تا اين اندازه عصباني كند؟ مگر من در جلسه مركز گفت‌وگوي تمدن‌ها به يك مؤلف فحاشي كردم؟ مگر من به جاي دكتر شفا پول و زور خرج كردم تا وزارت ارشاد جلوي چاپ يك كتاب را بگيرد؟ مگر من نقشه قتل يك مؤلف را كشيدم؟ مگر من گردانندگان سايت‌هاي پورنوگرافي را اجير كردم تا به يك مؤلف فحاشي كنند؟ مگر من با بلاهت و نژاد پرستي‌اي مافوق تصور مدعي شدم كه همه انسان‌هاي جهان به جز آرياييان از نژاد ميمون هستند؟ مگر من در ستايش هخامنشان تمام عقل و منطق انساني را زير پا گذاشتم و با توهين مستقيم به شعور مخاطب و احمق فرض كردن او، از اختراع آتش بدود دود از سوي هخامنشان حرف زدم؟ و مگر من ... چگونه است كه شما نسبت به اين همه رذيلت و حماقت كه تازه مشتي از خروار است، عصباني نيستيد، هيچ در مورد اين‌ها نمي‌گوييد و سكوت كرديد، علل بروز چنين رفتارهايي براي‌تان سئوال نشده است، ولي در عوض با بند كردن به كلمات من و مبنا قرار دادن ذهنيات خود، مرا محكوم مي‌كنيد؟ اگر عصبانيت و دلخوري شما ناشي از دراز شدن مدعيان علم و دانش و فرهنگ و دمكراسي و آزادي بيان نيست، پس چرا با تخريب كلام من سعي مي‌كنيد مستقيم يا غير مستقيم بر حقايق عرضه شده در نامه من سرپوش بگذاريد يا با توصيفات مريد و مرادي از جواب دادن به انتقادات مربوط به خودتان سرباز زنيد؟ اصلاً بنده مريد هر كس كه شما بگوييد و حرف‌هايم همه باطل، ولي بلآخره شجاع‌الدين شفا و ... با رذالت نسبت به يك صاحب انديشه رفتار كرده‌اند يا خير؟؟ و چرا؟؟؟ (اين‌ها را براي ارسال جواب از سوي شما نمي‌‌گويم، بلكه فقط براي تأمل و طرح سئوال در ذهن مطرح مي‌كنم.)

7.جناب مهندس كارگر ارجمند. در ابتداي نامه خود خطاب به من نوشتيد: «خوشحالم كه شما در وفاداري به آقاي پورپيرار استوار هستيد.» و من در جواب مي‌گويم كه متأسفم كه شما بعد از مطالعه آن همه توضيحات من در نيافتيد كه من در وفاداري به حقيقت و دفاع از هر صاحب قلمي كه به ناحق مظلوم واقع شود، استوارم و نه به شخص آقاي پورپيرار. (حتي اگر خود شما هم حقيقتي را بر زبان آوريد و به خاطر آن مورد حملات ناجوانمردانه واقع شويد، من در حمايت از شما ذره‌اي كوتاهي نخواهم كرد.) بي‌شك كم‌تر كسي به اندازه من با استاد پورپيرار مشاجره و دعوا و مرافعه لفظي داشته است، آن قدر كه گاهي خود ايشان هم به انگيزه‌ من از اين همه دعوا و مخالفت مشكوك مي‌شدند! تنها آن كسي كه نظير آقاي صباغ رفتار مريد و مرادي را دوستانه و صحيح مي‌پندارد، از مشاجره و نقد و بحث گريزان است و قربان صدقه رفتن را بيش‌تر مي‌پسندد. (لازم است تأكيد كنم كه ستايش من نسبت به ‌آقاي پورپيرار در انتهاي نامه‌ام فقط معطوف به عظمت و تأثير گذاري انديشه ايشان است.) به نظر من تعصب و غيرت در دفاع از حقيقت نه تنها چيز بدي نيست، بلكه وظيفه انساني همه ماست. آيا جز اين است كه همه ما موظيم با غيرت و تعصب از آب و خاك‌مان در برابر متجاوزين دفاع كنيم؟ آن چه كه تعصب را منفي و مخرب مي‌كند، تعصب در حوزه انديشه و بستن درهاي ذهن به روي افكار و حقايق تازه است كه تنها نتيجه‌اش تعطيلي فكر و انديشه خواهد بود. به همين لحاظ من هيچ تعصبي در توجيه يا دفاع از پيشينه يا عملكرد فعلي آقاي پورپيرار يا هر كس ديگري ندارم و اساساً احوال (شما بخوانيد كردار) گذشته يا حال افراد به من ارتباطي ندارد و نيازي هم به دفاع از آن ندارم و درست به همين دليل در نامه قبلي‌ام كوچك‌ترين حرفي در مورد هر دوي شما به سبب توصيفات ناخوشايندي كه در مورد آقاي پورپيرار به كار برديد، نزدم و صرفاً به ريشه يابي علل اتهام زدن به آقاي پورپيرار پرداختم، تا از اين طريق سئوال و تأملي عرضه كرده باشم.

8.جناب كارگر گرامي. براي من كاملاً محرز بود و است كه شما اصلاً آقاي پورپيرار را نمي‌شناختيد و كاملاً محرز است كه به رغم مطالعات و تجاربي كه اندوختيد، در حوزه تاريخ ايران (چه باستان و چه غير آن) متخصص نيستيد. اين موضع از نوشته‌ها و نوع برخورد شما با نظريات تاريخي آقاي پورپيرار عيان است و احتياج به دانستن ندارد. همچنين برايم محرز است كه آقاي صباغ نيز در اين حوزه متخصص كه هيچ، چندان مطلع هم نيستند، وگرنه دوران حكومت 220 ساله هخامنشيان را 500 سال نمي‌گفتند!!!! به گمانم بهتر است كه ايشان بعد از اين، پيش از نوشتن درباره تاريخ ايران به همان كتابخانه‌ خود در منزل پدري‌شان رجوع كنند تا گاف‌هايي چنين فاحش ندهند. همچنين ايشان در نقد خود بر آثار آقاي پورپيرار مي‌نويسند «لذا از مبحث هخامنشيان خارج شده و وارد دوره ساساني مي‌شويم. پورپيرار در راستاي تاريخ زدائي قيل از اسلام با دوره طولاني و مشكل ساز ساسانيان هم برخورد دارد.» آقاي كارگر گرامي. اگر شما اطلاعي ولو بسيار اندك هم درباره تاريخ رايج ايران باستان داشته باشيد، حتماً بايد متوجه شده باشيد كه آقاي صباغ دوران طولاني اشكانيان (و از آن مهم‌تر كتاب اشكانيان استاد پورپيرار را كه يكي از اساسي‌ترين و تخصصي‌ترين مباحث ايشان است)، از قلم انداخته‌‌اند! احتمالاً آقاي صباغ دوران اشكانيان را جزو همان دوران هخامنشيان به حساب آوردند كه آن را 500 سال فرض كردند! يا شايد خدواند به استاد پورپيرار رحم كرده و كاري كرده تا كتاب اشكانيان ايشان از چشم نقد و رد آقاي صباغ دور بماند! من البته عذري را از اين بابت متوجه آقاي صباغ نمي‌دانم، چون چند سال پيش، يك استاد ايراني صاحب نام علوم سياسي در آمريكا را ديدم كه در يك جمع دانشگاهي برجسته در نقد كتاب‌هاي استاد پورپيرار داد سخن داده بود، اما نمي‌دانست سامانيان متعلق به دوران بعد از اسلام هستند يا پيش از اسلام!!!!!! من فقط همين نكته را به او متذكر شدم تا در جاهاي ديگر بيش‌تر از اين آبروي خود را نبرد و در موضوعات خارج از تخصص خود اظهار فضل نكند و به او توصيه جدي كردم كتاب‌هاي تاريخ مدرسه بچه‌هايش را بخواند تا حداقل بداند سامانيان متعلق به كدام دوران هستند و با ساسانيان فرق دارند!! خوب، وقتي يك استاد علوم سياسي مشهور كه در معتبرترين دانشگاه‌هاي جهان تدريس مي‌كند، چنين بديهياتي را نمي‌داند و از خود نمي‌پرسد كه چرا اين همه استاد تاريخ ايران در سراسر جهان در برابر آقاي پورپيرار ساكت هستند و وظيفه نقد پورپيرار را بر عهده آماتورها يا متخصصان رشته‌هاي ديگر گذاشتند، از آقاي صباغ و ديگران چه توقعي مي‌توانيم داشته باشيم؟ جناب كارگر عزيز. من واقعاً از اين لحن و اين نوع مباحثه با افراد غير متخصص متأسف و بيزارم، چون غير از دلخوري و هدر رفتن وقت و انرژي هيچ نتيجه‌اي ندارد. اما به من حق بدهيد جناب كارگر. اگر من نيز (كه علاقه و مطالعه‌اي در زمينه كشاورزي دارم، ولي در اين حوزه اصلاً مخصص نيستم)، در مورد گياهان كاكتوس به مباحثه با شما مي‌پرداختم، احتمالاً‌ به شيوه شما فقط مي‌توانستم به واژگان بند كنم و با اشكال تراشي‌هاي بي‌مورد از شما عيب بگيرم و شما نيز در مقابل حتماً از دست من فرار مي‌كرديد! (اميدوارم بنده را مورد مؤاخذه و نكوهش قرار ندهيد كه از كجا فهميدم شما در كشاورزي تخصص داريد!) و اگر هم مدعي شويد كه شما و آقاي صباغ در حوزه تاريخ تحصيلات يا مطالعات بيرون از دانشگاه ولي تخصصي داشتيد، با اين توانايي علمي و بضاعتي كه در شناخت و قضاوت يك انديشه و نظريه تاريخي از خود نشان داديد، بايد بگويم پس واي بر جماعت مورخين دانشگاهي ما كه يك سرش دكتر مهاجراني و شعباني و شفا هستند (با آن بي‌سوادي و دروغ گويي‌ها و واكنش‌هاي غير انساني‌شان در برابر يك دگر انديش)، و سر ديگرش آقاي صباغ كه با استفاده از بي‌خبري شما، مقاله ديگراني (اصحاب سايت آذرگشنسب) را با گزينش دو عكس از بين چندين عكس (از سايت استاد پورپيرار و سايت آذرگشنسب) و توضيحات آن‌ها بر مي‌دارند و به صورتي الكن و بدون ارجاع به عنوان نظر و بررسي خودشان براي شما مي‌‌فرستند! و به دروغ براي رد نتيجه بررسي استاد پورپيرار يك عكس قديم‌تر را عكسي جديدتر معرفي مي‌كنند! و شما هم بي‌خبر از همه جا اين سرقت توأم با دروغ را به عنوان نقد نوشته استاد پورپيرار عرضه مي‌كنيد، در برابر پاسخ متنبه كننده آقاي پورپيرار كه مي‌گويند چنين نقدي (اگر آن را نقد مي‌دانيد) عوامانه و متعصبانه است، روي ترش مي‌كنيد و داد و فرياد راه مي‌اندازيد! جالب است بدانيد كه حتي اهالي سايت آذرگشنسب هم كه در دروغ گويي و تهمت زني يد بس طولاني دارند، آن عكس جديدتر را قديم‌تر معرفي نكردند! (بد نيست در اين جا اين نكته را هم بگويم كه استاد پورپيرار از سال‌هاي دور دستي استادانه در عكاسي داشتند و به همين دليل هنگام شروع به تحقيق درباره پيشينه حفاري‌هاي مكعب زرتشت از طريق توجه به قديم‌ترين عكس‌ها، به شيراز و نزد دوستان عكاس قديمي خود و عكاسخانه‌هاي قديمي اين شهر رفتند و توانستند برخي از عكس‌هاي بسيار كهنه از آثار تاريخي شيراز را بر روي شيشه (پيش از پيدايش نگاتيو) پيدا كنند و آن‌ها را چاپ كرده و در مباحث كتاب‌ و سايت‌شان مورد استفاده قرار دهند. اين عكس‌هاي قديمي نظير چنداني در منابع موجود ندارند و لذا بد نيست من بعد آقاي صباغ در موارد مشابه به جاي دروغ پراكني و سرقت نظر ديگران، اندكي انديشه كنند و چنين با استفاده از بي‌خبري افراد بي‌گدار به آب نزنند!) در مورد ديپلمه بودن و لذا غير متخصص بودن آقاي پورپيرار هم فقط مي‌توانم بگويم چنين استدلالي از شما بعيد بود آقاي مهندس كارگر گرامي. زيرا قاعدتاً بايد مطلع باشيد كه تخصص لااقل در حوزه علوم انساني و از جمله تاريخ يا ادبيات صرفاً با أخذ مدرك دانشگاهي به دست نمي‌آيد. براي مثال راولينسون (صرف نظر از انتقاداتي كه به انگيزه يا كار او وارد است) كاشف رمز خط ميخي هخامنشي و كسي كه براي نخستين بار (البته بي‌خبر از كار گروتفند) توانست خطوط ميخي هخامنشي را بخواند، هرگز هيچ تحصيلات دانشگاهي يا تخصصي را در مورد زبان شناسي يا زبان‌هاي باستاني و تاريخ باستان نگذرانده بود و صرفاً با علاقه و مطالعه و پشتكار خود توانست به خوانش خطوط ميخي هخامنشي دست پيدا كند. يا در ايران استادان نسل اول يا دوم تاريخ يا ادبيات دانشگاه تهران كه محققان كم نظيري بوده و هستند (باز هم صرف نظر از ديدگاه‌هاي كنوني ما)، نظير احمد كسروي، رشيد ياسمي، بديع‌الزمان فروزانفر، عباس اقبال و ... هرگز مدارك دانشگاهي دكتري يا حتي فوق ليسانس و ليسانس هم نداشتند و تحصيلات‌شان در حد همان ديپلم بوده است! اما مي‌بينيم كه بسياري از دكترهاي امروزي خود را به حق در حد شاگرد مثلاً علامه قزويني هم نمي‌دانند! جالب است بدانيد هنگامي كه موضوع تدريس برخي از اين دانشمندان در دانشگاه پيش آمد، براي جبران خلاء مدرك دكتري، از اين افراد خواستند كتابي تأليف كنند تا آن كتاب را به عنوان تز دكتري حساب كرده و بر آن اساس به آن‌ها اجازه تدريس در دانشگاه داده شود و مثلاً كتاب روش تحقيق در تاريخ رشيد ياسمي حاصل چنين روندي بود! همچنين، بد نيست محض اطلاع شما بگويم كه سال 1373 استاد فيروز منصوري (فردي با مدرك ديپلم و حسابدار در تمام عمر) كتابي نوشتند به نام نگاهي نو به سفرنامه ناصر خسرو، و طي آن اثبات كردند كه سفرنامه ناصر خسرو متني نوساخته و مجعول است، اما شاهديم كه بعد از گذشت 13 سال از ميان اين گله دانشگاهي اديبان دانشگاه‌هاي ايران، هيچ واكنشي نسبت به اين كتاب بروز نكرده است و كماكان از كتاب‌هاي مدرسه تا واحدهاي دانشگاهي سفرنامه ناصر خسرو تدريس و تفسير مي‌شود! آيا جا ندارد بپرسيم پس كتاب استاد منصوري براي كي نوشته شده است، وقتي دانشگاهيانش دروغ‌ها و اطلاعات نادرست پيشين را مي‌پسندند و در برابر ديدگاه‌هاي تازه كه خلاف باورهاي‌شان باشد يا خاموشند يا فحش مي‌دهند و اتهام مي‌زنند و به جست‌وجوي راهي براي بريدن صداي مصر يك محقق برمي‌آيند؟ و مي‌‌دانيد چرا؟ چون تحقيق يك فرد ديپلمه غير دانشگاهي بر حاصل عمر يك استاد دانشگاه ناصر خسرو شناس پيشي گرفته است و به زبان ساده اين جماعت از اين امر خيلي زروشان مي‌آيد و نمي‌توانند ببينند كه يك فرد دانشگاه نرفته بتواند به آن‌ها درس بدهد و اشتباهات‌شان را بدان‌ها گوشزد كند و به همين دليل سكوت در برابر حقيقت يا در صورت لزوم سركوب آن را پيشه خود مي‌سازند.

9.جناب مهندس كارگر گرامي. به من خرده گرفتيد كه آيا نقد آقاي صباغ در مورد آقاي پورپيرار را خوانده‌ام؟ زيرا آقاي صباغ به درستي اشاره كردند كه پيشينه و احوال يا كردار گذشته افراد در نقد يك انديشه محلي از اعراب ندارد. و من در جواب مي‌گويم كه آري، من با آقاي صباغ در اين خصوص موافقم و خودم هم كلي استدلال و نمونه براي شما آوردم تا نظر آقاي صباغ را هر چه بيش‌تر ثابت كنم كه نقد يك انديشه يا نظريه تاريخي يا فيزيكي يا ... به احوال (شما بخوانيد كردار) فرد ربطي ندارد و به قول استاد پورپيرار هر توده‌اي يا شيخ يا ... مي‌تواند در يك زمينه علمي مدخلي نو باز كند و اگر ناداني ما را به دانايي تبديل كرد، مي‌بايد دستش را بوسيد و در برابر حقيقتي كه بيان كرده سر تعظيم فرود آورد. من در اين باره به آقاي صباغ خرده‌اي نگرفتم و برعكس انگيزه‌ها و دلايل اتهام زنندگان را مورد نقد و نكوهش قرار دادم. اما جناب كارگر، اگر دقت كنيد مي‌بينيد كه اين شما بوديد كه به اين نظر آقاي صباغ بي‌توجهي كرديد و از ابتدا در صدد كشف نسبت آقاي پورپيرار با حزب توده و بازجويان دادگاه‌هاي انقلاب برآمديد. اين شما بوديد كه نوشتيد: «نقل قول ايشان [آقاي صباغ] از سابقه آقاي پورپيرار (عضويت حزب توده – و بازجوي دادگاه‌هاي انقلاب) كه براي من كه مارگزيده بودم و هم از حزب توده (هميشه خيانت پيشه) و هم از بازجويان بي‌رحم و شقي دادگاه‌هاي انقلاب تازينه خورده بودم، بسيار تكان دهنده بود. ولي چون نتوانستم به خود بقبولانم كه ايشان چنين سابقه‌اي داشته باشد، لذا ترجيح دادم به طور مستقيم و بدون واسطه اين مطالب را با ايشان و يا اداره كنندگان سايت ايشان در ميان بگذارم و تقاضا كنم كه به من پاسخ بدهند. (توجه داشته باشيد كه بر خلاف نظر آقاي پورپيرار كه اين مسايل ارتباطي به بازنگري تاريخ ندارد! من معتقدم كه ارتباط تنگاتنگ دارد. چه بسيار افراد شيطان صفت در لباس دوست مطالبي رابيان مي‌كنند كه در عمل هر آن چه مي‌كنند، خلاف آن گفته‌ها و نوشتارهاست.)» مي‌بينيد جناب كارگر گرامي. شما با اين بيان خود صراحتاً اذعان كرديد كه معتقديد بين كردار فرد با بيان يك نظريه يا فرضيه علمي در تاريخ ارتباط آن هم از نوع تنگاتنگ وجود دارد و استدلال خود را عرضه كرديد و نوشتيد روش شما در شناخت يك انديشه، ابتدا شناخت فرد است و نه سنجش عقلي يا اسنادي يك نظريه! من نيز بر اساس همين اذعان شما آن همه استدلال (از نظر شما بچه‌گانه) آوردم تا ثابت كنم نادرستي فرضي عمل يك فرد در گذشته يا حال دليل نادرستي يك فرضيه تاريخي نيست! و روش شناسايي شما در اين مورد از بنيان نادرست و بي‌سرانجام است. آن همه نگارش مفصل من همه بر اساس همين نوشته خود شما بود، و آن وقت شما در جواب مي‌نويسيد كه من چنان منظوري نداشتم و استدلال‌هاي شما آقاي گلسرخي بچه‌گانه است و همه آن را مي دانند و ...!!!!!

10.جناب مهندس كارگر ارجمند. از نامه شما به آقاي پورپيرار كاملاً آشكار است كه شما از همان ابتدا و به دنبال اخبار ارسالي از سوي آقاي صباغ درگير ذهنيتي منفي پيرامون گذشته يا احوال آقاي پورپيرار شديد، و در صدد كشف حقيقت اين امر برآمديد، آن را داراي ارتباط تنگاتنگ با بازنگري تاريخ دانستيد و گام اول در سنجش نظريات آقاي پورپيرار را شناخت توده‌اي و بازجو بودن يا نبودن ايشان گفتيد. آقاي پورپيرار و سپس من به سهم خود تلاش كرديم تا نادرستي اين روش را بگوييم و من ده‌ها مثال در اين مورد براي شما آوردم، ولي شما هنوز هم حرف خود را مي‌زنيد و در عين حال استدلال‌هاي مرا بديهي و بچه‌گانه مي‌خوانيد!!!!!!! و مرا سخت مي‌كوبيد كه من كي و كجا چنين حرفي زدم و شما آقاي گلسرخي اين قدر نسبت به پورپيرار تعصب داريد كه با فرياد مرا به چنين برداشتي متهم مي‌كنيد!!!! در مورد سعيد امامي هم غافل بوديد كه من از ذكر موضع او نسبت به نقد يك انديشه، قصد نداشتم عمل او را تأييد يا محكوم كنم، در واقع عملكرد او اصلاً موضوع من نبود و من فقط مي‌خواستم بگويم حتي يك فرد قاتل و جاني معرفي شده هم حساب احوال يا كردار فرد را در سنجش نظريات و فرضيات فلسفي يا فكري او مداخله نمي‌دهد و در ابتدا نمي‌پرسد كه دكتر سروش توده‌اي بوده يا نبوده!! (جا دارد كه الان من به شيوه خودتان از شما بپرسم كه از كجا مطمئن شديد كه سعيد امامي مورد پسند من است؟؟؟!!!!! و اگر چنين نيست، چرا و چگونه مرا به چنين گرايش متهم مي‌كنيد؟؟؟ اگر من بدون هيچ قصدي و فقط من باب تأكيد نوشتم شفاي مورد احترام شما، لااقل نوشته شما براي ساسان را خواندم كه در آن از شفا به نيكي ياد كرده و آثار او را تأييد كرده بوديد، اما شما از كجا دريافتيد كه عملكرد منسوب به سعيد امامي يعني آدم كشتن مورد پسند من است؟؟؟؟!!!!!) اما شما با برداشت اشتباه خود در مورد منظور من از ذكر ماجراي سعيد امامي، در ابتدا لعنت نامه‌اي از امير فرشاد ابراهيمي عليه سعيد امامي (كه قبلاً‌ آن را خوانده بودم) براي من فرستاديد، و سپس سئوالاتي را مطرح كرديد نظير اين كه سعيد امامي چه گفت و چه كرد؟ آريامهر چه گفت و چه كرد؟ طبري و ... چه گفتند و چه كردند؟ اين سئوالات شما به طور مطلق و براي بار هزارم ثابت مي‌كنند كه شما متوجه استدلال‌هاي من و آقاي پورپيرار نشده‌ايد و همچنان مسائل علمي را با ارزيابي‌هاي سياسي خلط مي‌كنيد!! استاد ارجمند، جناب مهندس كارگر. در حوزه علم و نظريه پردازي نمي‌گويند انيشتن چه گفت و چه كرد؟ نيوتون چه گفت و چه كرد؟ اگوست كنت چه گفت و چه كرد؟ پياژه چه گفت و چه كرد؟ حسن پيرنيا چه گفت و چه كرد؟ ابن سينا چه گفت و چه كرد؟ لوئي پاستور چه گفت و چه كرد؟ و ... اين چه گفت و چه كردها متعلق به مباحثات و ارزيابي‌هاي سياسي روز است كه مثلاً محمود احمدي‌نژاد و جورج بوش و ... چه گفتند و چه كردند و به حوزه علم سر سوزني ربطي ندارد! در حوزه علم و كرسي‌هاي نقد و نظريه پردازي مي‌گويند نظريه نسبيت انيشتن تا چه حد معتبر است يا نيست، مي‌گويند نيوتون كاشف نيروي جاذبه زمين است و فردا روزي هم خواهند گفت ناصر پورپيرار كاشف ناتمام بودن بناهاي سنگي تخت جمشيد و جنايت فرهنگي باستان شناسان يهودي غربي در تخريب 150 هزار متر مربع ابنيه خشتي عيلامي تخت جمشيد و ... است و نظريه او به فلان و بهمان دليل تا اين حد درست است يا نادرست. بحث در مورد توده‌اي بودن پورپيرار به حوزه شناسايي تمام يا ناتمام بودن تخت جمشيد مربوط نيست، بلكه به حوزه ارزيابي شخصيت سياسي ايشان مربوط است! تمام حرف من از اول همين بود كه بگويم شما جناب مهندس كارگر، در نامه‌نگاري خود در صدد شناخت مثلاً ناتمام بودن تخت جمشيد برنيامديد، بلكه به دنبال شناخت شخصيت سياسي يا غير سياسي آقاي پورپيرار رفتيد و سئوالات شما از ابتدا بر اساس ذهنياتتان، دريافتن پيشينه عملكرد سياسي آقاي پورپيرار بود و بس. شما به دليل نفرتي كه از توده‌اي‌ها و بازجويان دادگاه‌هاي انقلاب داريد، از ابتدا بنا را بر اين گذاشتيد كه صحت اتهامات منسوب به آقاي پورپيرار را دريابيد و آن را مطابق روش خود گام اول در شناخت انديشه ايشان دانستيد، و به همين دليل توضيحات صريح آقاي پورپيرار براي شما گران آمد، و آن‌ها را حمل بر صحت اتهامات فوق كرديد و به دنبال آن جار و جنجال به راه انداختيد (و تازه پاسخ‌هاي آقاي پورپيرار را هم با دقت نخوانديد و جمله «نام من ناصر پورپيرار است» را به صورت «من در تمام عمر نامم ناصر پورپيرار بوده» در آورديد و نظاير آن، و يا بدتر از آن چند كلمه ناسزا نظير بي‌فرهنگ و بي‌ادب و بي‌سواد و دروغ‌گو و نادان و جاهل و تهمت زن هم از خودتان بر زبان ايشان گذاشتيد) و ايشان را به باد حمله گرفتيد، زيرا يقينتان شده بود كه پورپيرار شيخ‌مسلك و خيانت پيشه است و در واقع داغ دلتان از توده‌اي‌ها و بازجويان دادگاه‌هاي انقلاب را بر سر آقاي پورپيرار خالي كرديد، و من هم فقط به شما گفتم همه اين اتهامت شما و ديگران قبول و درست، اما تخت جمشيد ناتمام است!!!!! و كاشف آن هم استاد پورپيرار هستند!!!!! و من در برابر اين حقيقت و هر حقيقت ديگري سر تعظيم فرود مي‌آورم و مقام كسي كه دانايي تازه‌اي به من بخشيده را ارج مي‌گذارم. (بد نيست بدانيد كه سازمان نظام مهندسي كشور هم بعد از يك بررسي كامل و طولاني و تخصصي موضوع ناتمام ماندن تخت جمشيد را با انتشار يك گزارش رسمي تأييد كرده است و علاوه بر آن متخصصان سازمان آتش‌نشاني كشور هم با بررسي‌ها و آزمايشات تخصصي خود تأييد كردند كه هرگز و در هيچ زماني ابنيه سنگي تخت جمشيد دچار حريق نشده است! حالا آقاي صباغ كه به سادگي و بدون ذكر هيچ دليلي، استدلال مستند آقاي پورپيرار در مورد خوانش اهورامزاد را بي‌اساس و واقعه به مراتب مستندتر پوريم را افسانه‌ مي‌خوانند، بقيه عمر مرا فرصت دارند تا فقط فكر كنند آن امپراتوراني كه به يونان و مصر لشكر كشي كردند، در كجاي عالم خيال مي‌زيستند كه در طول زماني نزديك به دو قرن (و نه 500 سال!) حتي يك سقف دو متري هم بالاي سر خود نساختند؟؟؟!!!!! و اسكندر مقدوني به كدام امپراتوران خيالي حمله كرده است و كدام كاخ خيالي را آتش زده است؟؟؟؟!!!! و اگر هخامنشيان آتشي داشتند كه اثري از دود بر روي سنگ‌هاي كاخ‌شان باقي نگذاشته است، پس نبايد اسكندر را كاشف آتش بدودن دود واقعي بدانيم كه حريقي گسترده را بدون هيچ اثري از دود در تخت جمشيد برافروخته است؟؟؟؟!!!!! و اگر آقاي صباغ و نظاير ايشان با عالم علم و پرسش در حد سر ناخني آشنايي دارند، بد نيست از خودشان بپرسند كه چرا تقريباً تمام باستان‌شناسان تخت جمشيد يهودي هستند و چرا اين يهوديان كاشف و ستايشگر هخامنشيان بيش از 150 هزار متر مربع از ابنيه خشتي تخت جمشيد را از روي زمين برچيدند و دست خود را به چنين جنايت فرهنگي هولناكي آلودند؟؟ البته اگر آقاي صباغ چنين سئوالي را از مصاديق بارز و حتمي يهود ستيزي مي‌دانند، اجازه دارند از طرح اين پرسش حتي در ذهن خود و رنجاندن قوم مظلوم يهود جدا خودداري ورزند!!!!)

11.جناب كارگر. موارد بي‌شماري در انتقادات شما به نوشته من براي پاسخ‌گويي وجود دارد كه به واسطه پرهيز از اطناب كلام از آن در مي‌گذرم و تنها يك مورد را جواب مي‌گويم تا خود به همين سياق انتقادات خود را بازبيني كنيد و تحريفاتتان را بيابيد. من به هنگام ذكر ماجراي جلسه سلطنت طلبان در پاريس به رهبري شفا داخل پرانتز نوشتم: (احتمالاً شما به خوبي در جريان جزئيات اين نشست قرار داريد.) و شما بر من تاختيد كه من از فاصله 5000 هزار كيلومتري چگونه تشخيص دادم كه جناب عالي در اين جلسه حضور داشتيد. جناب كارگر، من آن قيد احتمالاً را براي قشنگي در جمله‌ام نياوردم. اين قيد نشان مي‌دهد كه من در اين مورد يقين ندارم و فقط مي‌گويم كه شما ممكن است از اين ماجرا با خبر باشيد و اكنون كه من آن را ذكر مي‌‌كنم، ممكن است كاملاً مطلع باشيد كه چه اتفاقي در آن جلسه رخ داد،‌ وگرنه بنده علم غيب ندارم كه از حضور شما در آن نشست خبردار باشم. (ضمناً جا دارد بگويم كه من خودم در آن جلسه حضور داشتم‌ و شاهد ماجرا!) به علاوه، فرض كنيم كه من آن قيد احتمالاً را نيز به هر دليلي ذكر نمي‌كردم، خوب اين تصور اشتباه چه اشكالي داشت و چه بار منفي‌اي را متوجه شما مي‌كرد كه مرا بابت ذكر آن سرزنش مي‌كنيد؟ مگر حضور در چنين جلسه‌اي جرم يا به معناي موافقت با آن است؟ مي‌بينيد كه آقاي مهندس كارگر، اين شماييد كه از ابتدا از هر جمله و عبارت و منظوري را با پيش فرض‌هاي ذهني خود مي‌خوانيد و هر چيزي را مستمسكي براي حمله به اسم نقد قرار مي‌دهيد و با تعصب به قضاوت مي‌نشينيد و در جواب طرف مقابلتان هم مي‌گوييد آن مثال‌ها بچه‌گانه است و سخت مي‌كوشيد هر گفته خود را به نحوي توجيه كنيد، به هر موضوع فرعي بند كنيد، قضايا را وارونه جلوه دهيد، خلط مبحث كنيد، خود افترا زنيد و خود محكوم كنيد و ... ، گويي با من به دليل دفاع از يك محقق مستقل و تنها و برملا كردن رفتارهاي غيرانساني دشمنان واقعي آزادي بيان سر جنگ داريد!!! (اكنون خودتان قضاوت كنيد كه چه كسي فرياد عسس مرا بگير سر داده است؟!)  (ادامه دارد)

 

 

 

 

 

 

 

لینک
یکشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٦ - عارف گل سرخی

   گفت‌وگو‌هايي با مهندس منوچهر كارگر (۸)   

رو در رو با ناصر پورپيرار، دكتر عارف گلسرخي و داود صباغ (8)

 [تدوین از مهندس منوچهر کارگر]

 

 نامه سوم آقاي داود صباغ در ارتباط با نوشتارهاي آقايان ناصر پورپيرار و دكتر عارف گلسرخي

استادعزيز، جناب آقاي مهندس كارگر، سلام 

متن‌هاي ارسالي راخواندم. جمله‌اي منتسب به "ولتر" فيلسوف و نويسنده محبوب من وجود دارد كه مي‌گويد: "من با نظرات شما كاملاً مخالفم، اماحاضرم جانم را بدهم تا بتوانيد نظرات‌تان را به گوش همه برسانيد."

اين كه فردي فرهيخته و روشنفكر مانند شما همه حرف‌ها را اعم از موافق و مخالف در سايت خود بگنجاند، پديده اي نادر در فرهنگ ايران است[؟؟]. از اين كه افرادي مانند آقاي پورپيرار و آقاي گلسرخي در پاسخ سئوالات معقول و همراه با نزاكت شما «فحش‌نامه» [؟؟] نوشته‌اند و همه[؟؟؟؟] افرادي را كه به هر دليل «افكار دوران‌ساز» (به گفته خوشان) را زير سئوال[؟؟؟؟] برده‌اند، "فحاش" و "بي‌سواد" خطاب مي‌كنند[؟؟؟؟]، نرنجيد. دراين عمر 38 ساله خود به اين نكته پي برده‌ام كه توقع پختگي داشتن از همه، اشتباه است. نبايد متوقع باشيم كه هر فردي كه در گذر عمر با ما برخورد مي‌كند، فردي پخته و فهميده باشد.[؟؟] اگر نوشتارهاي اولين روزهاي آشنايي با شما را به خاطر داشته باشيد، براي‌تان نوشته بودم كه آشنايي تصادفي با شما  براي من مانند حالت كسي است كه گنجينه بي‌بديلي را كشف كرده باشد. اكنون نيز دقيقاً همين نظر را دارم. شخصيت والاي علمي و انساني شما براي من از هر گنج مادي گران‌بهاتر است. اين مطلب را به عنوان تعارف- كه جزئي از فرهنگ ماست- نمي‌گويم.  آن قدر در طول زندگي تجربه مراوده با افراد هموار و ناهموار[؟؟] را از سر گذرانده‌ام كه قدر افرادي مانند شما را بدانم. نعمت‌هاي زندگاني تنها خانه و شغل و باغ و پول نيست؛ داشتن دوستان همفكر و پاك نهادي مانند شما هم نعمتي بي‌بديل است. اين مطالب را نوشتم تا بدانيد نوشتارهاي خالي از انصاف و نپخته[؟؟؟؟] آقايان نه تنها به اندازه ذره‌اي خلل در مقام شما نزد من ايجاد نكرده كه برعكس مهر تأييدي بر شخصيت والاي شماست. در ضمن پرداختن بيش‌تر به اين موارد را در شأن شما نمي‌دانم. اگر شخصي در برابر هر پرسش منطقي، به جاي پاسخ دادن از الفاظ ناشايست استفاده نمايد، آن شخص در مسيرهايي سير مي‌كند كه كوچك‌ترين تقاطعي با مسير انديشه من و شما ندارد. همان طور كه بارها براي‌تان نوشته‌ام، من شيفته فرهنگ و تمدن غربم و شعار من همان جمله معروف "تقي زاده" است كه: ما بايد سر تا به پا غربي شويم. نقطه شروع اين دلبستگي _ كه گاهي به شوخي و يا جدي توسط معدود دوستانم غربزدگي گفته مي‌شود - خواندن كتاب «منشاء انواع» چارلز داروين بود. يادم است سال اول دبيرستان بودم و اين كتاب را كه قبلاً نامش را زياد شنيده بودم، از يكي از كتاب‌فروشي‌هاي مقابل دانشگاه تهران خريده بودم. آن چه كه دري به دنياي تمدن و فرهنگ غربي را برايم گشود، قسمت پاياني كتاب بود. در اين قسمت داروين ليستي از نقاط ضعف نظريه و استدلال‌هاي خودش را ارائه داده بود. براي مني كه در محيط و فرهنگي رشد كرده بودم كه هر[؟؟] صاحب سبك و صاحب قلمي هر[؟؟] انديشه مخالفي را دشمن خوني خود مي‌داند[؟؟] و هر[؟؟] نقدي[؟؟] را فحاشي عليه خود تعبير مي‌كند، ديدن اين كه شخص مانند داروين نقاط ضعف كاري را كه حاصل عمري تلاش و دريانوردي- آن هم با كشتي‌هاي اوايل قرن نوزدهم- درنقاط مختلف دنيا بود، آن طور آشكارا و داوطلبانه ارائه مي‌كند، شوك بزرگي بود. باور بفرماييد آن قسمت را چندين بار خواندم، چون فكر مي كردم اشتباه متوجه شده‌ام، اما اشتباه نمي‌كردم. مواردي مانند مورد داروين آن قدر در تمدن غرب فراوانند كه اگر بخواهم فقط آن‌هايي را كه من مي‌دانم بنويسم، مثنوي هفتاد من كاغذ مي‌شود. البته ذكر يكي ديگر از اين موارد را بي‌فايده نمي‌دانم. "نيلز بور" فيزيكدان بزرگ دانماركي پس ازنزديك به سي سال تلاش و پژوهش فرمولي را به دست آورد كه توسط آن مي‌شد سرعت الكترون و نيز فاصله الكترون تاهسته را اندازه گيري كرد. اين كشف با توجه به اين كه اتم‌ها به جهان فوق‌العاده كوچك‌ها تعلق دارند و در آن زمان اطلاعات درستي از ساختمان اتم در دست نبود، داراي اهميت به سزايي است. اين كشف براي "بور" جايزه نوبل فيزيك و احترام بسيار در مجامع علمي و دانشگاهي را به همراه داشت. هنوز چند سالي از اين مسئله نگذشته بود كه "هايزنبرگ" شاگرد "بور" اصل معروف به عدم قطيعت  را ارائه كرد. بر حسب اين اصل، ما نمي‌توانيم در آن واحد هم سرعت الكترون را بدانيم و هم فاصله آن را از هسته اتم، يعني در واقع اين اصل، حاصل زحمات چندين و چند ساله استاد را به باد مي‌داد. در آن زمان كليه فيزيكدان‌ها به رهبري "آلبرت انشتين" كه وزنه بسيار مهمي در دانش فيزيك حساب مي‌شد، متفقاً عليه اصل عدم قطعيت موضع گيري كرده و آن را نا درست مي‌دانستند. جالب است كه اين اصل تنها يك مدافع داشت و آن هم كسي نبود جز "نيلز بور"!!! "بور" بدون توجه به اين كه اثبات اصل عدم قطعيت، نفي كننده فرمول معروف خودش است، با ديدگاه كاملاً علمي و منصفانه يك تنه بر عليه همه فيزيكدان‌ها كه در عمل به نفع شخص او عمل مي‌كردند، ايستادگي كرد تا توانست حقانيت اين اصل را اثبات نمايد. 

آري استاد عزيز، اين است آن غربي كه من مي‌خواهم روزي ايراني سرا پا به آن شكل درآيد. حال اين مورد را با مناظره "ابوريحان بيروني" و "ابن‌سينا" كه تحت عنوان «رساله اسئله و اجوبه» نگارش يافته، مقايسه كنيد كه بي‌شباهت با پرسش و پاسخ شما با آقايان پورپيرار و گلسرخي نيست! ابوريحان پرسش‌هايي فلسفي را به صورت مكتوب از ابن‌سينا مي‌پرسد و ابن‌سينا جواب‌هايي به آن پرسش‌ها مي‌دهد. ابوريحان به پاسخ‌هاي ابن‌سينا ايراداتي مي‌گيرد كه اين بار ابن‌سينا جواب دادن را به شاگردانش از جمله "ابوعبدالله جوزجاني" واگذار مي‌كند كه آن‌ها هم نامه‌هايي سرا پا فحش و اهانت در پاسخ ابوريحان مي‌نويسند. اين است ديدگاه انديشمندان شرقي به مسائل علمي آن هم در دوران طلايي تمدن ايراني!! حال رمز پيش‌رفت و ترقي روزافزون فرهنگ و تمدن غرب آشكارتر مي‌شود. مناظره كتبي شما و آقايان پورپيرار و گلسرخي- باعرض معذرت از روان ابن‌سينا و جوزجاني به دليل اين مقايسه ناروا - دقيقاً همين طور است. اين كه در ابتداي نامه از شما خواهش كرده بودم اين پرونده را ببنديد به همين دليل است[!!؟؟]. آن چه كه ما كم داريم، فرهنگ زنده و پويا است. اين كه 2500 سال پيش يهوديان فرضي آقاي پورپيرار طي ماجراي كمدي به نام پوريم ريشه تمدن‌هاي خاورميانه را خشكاندند، مشكل امروز ما نيست[؟؟]. گيريم همه اين افسانه‌هاي ضديهود[؟؟] كه بي‌اغراق مرا به ياد تبليغات كودكانه "گوبلز" در دوران رايش سوم مي‌اندازد، روزي ثابت شود. مثلاً كتيبه‌اي در زير تپه‌هاي عراق به دست آيد كه متن عبري قرارداد بين كوروش هخامنشي از يك طرف به عنوان پيمانكار و ربي‌موشه كاتساف از طرف ديگر به عنوان كارفرما در پروژه‌اي به نام پاكسازي تمدن‌هاي خاورميانه به دست آيد. باور بفرماييد هيچ[!!!] تغييري در اصول زندگي فرهنگي و سياسي و اقتصادي ما به همراه نخواهد داشت.[!!!!] مشكل ما نه پوريم است نه آمريكا نه انگليس و نه اسرائيل غاصب و نه ارتجاع سياه. مشكل ما همان طور كه همواره نوشته‌ام، فرهنگ عليل[؟؟] ماست كه دوران سازانش امثال آقايان پورپيرار بوده و هستند كه از دادن كوچك‌ترين پاسخ منطقي و مستدل به يك سئوال ابتدايي عاجزند[؟؟؟؟] و مي‌انديشند[؟؟؟؟] با پرخاش و فحاشي  نوشته‌هاي خود را توجيه كرده‌اند. به طور كلي طبق يافته‌هاي روان‌شناسي، خشم و عصبانيت نشانه ترس است. هر وقت موقعيت يا صلاحيت ما زير سئوال مي‌رود و ما (به هردليلي) نمي‌توانيم حقانيت خود را توجيه نماييم، عصباني مي‌شويم. پرخاشگري‌هاي[؟؟؟؟] اين آقايان هم علامت چيزي نيست جز ترس آن‌ها. به هر حال من پرداختن به مطالب ايشان ر ا بيش از اين صلاح[؟؟؟؟] نمي‌دانم. سئوال و جواب براي رفع اشكال و سوء تفاهم است، نه براي كسب شهرت و نام يا توجيه يا به لجن كشيدن ديگران. من هنوز هم مي‌گويم براي رد كردن مطالب مورد اشاره آقاي پورپيرار نيازي به اشاره به سوابق اجتماعي و حتي علمي ايشان نيست. مثلاً من اگر معتقدم هخامنشيان كه فقط[؟؟] حدود 500 سال[؟؟؟؟] در رأس قدرت بودند، نمي‌توانستند تمدن‌هايي را كه اختلاف زماني چند هزار ساله دارند[؟؟؟؟؟] را از بين برده باشند، هرگز به اين نكته اشاره نكردم كه آقاي پورپيرار روزي ويراستار كتابي به نام "از زبان داريوش" بود كه سرا پا مدح داريوش و سلسله هخامنشي است و امروزه 180درجه تغيير مسير داده‌اند. هر كسي مي‌تواند افكار و عقايدش را بازنگري كند و مسلماً آقاي پورپيرار هم از اين مسئله مستثنا نيست. اما كوچك‌ترين پاسخي به اين مورد داده نشد.[؟؟] بازخواني‌هاي ايشان از متون فارسي باستان هم كاملاً غيرعلمي است[؟؟]. من قبلاً هم نوشتم كه بازخواني اين كتيبه‌ها امري بديهي است و مخصوصاً در تلفظ و ترجمه نام‌هاي خاص، ايرادات فراواني وجود دارد. اما اين مطلب چه ربطي به بازخواني‌هاي بي‌اساس[؟؟] آقاي پورپيرار، مثلاً ترجمه "اهورامزدا" به عنوان "خداي سرزمين‌بخش" ! دارد؟ بگذريم كه پرداختن به عمق فاجعه‌اي[؟؟؟] كه به نام دوازده قرن سكوت انتشار يافته، بي‌اغراق چندين جلد كتاب مي‌طلبد و با توجه به عدم پاسخگويي[؟؟] به چند سئوال كم‌رمق قبلي من، مسلماً چاپ چند جلد كتاب هم نمي‌تواند آقاي پورپيرار و دوستان‌شان رابه مناظره‌اي دعوت كند كه خودشان همواره ازعدم اجراي آن گله و شكايت دارند[؟؟؟]. فرهنگ ما بررسي را نمي‌پذيرد. كافي است كسي شما را مجذوب يا متنفر كند تا شما به طرفدار سينه چاك و يا دشمن خوني وي تبديل شويد. اين سيستم مريد و مراد پرور فرهنگ ماست و از دست من و شماهم كاري بر نمي‌آيد. آقايان پورپيرار و گلسرخي هم خود معلول  هستند نه علت. به هر حال شما تلاش‌تان[؟؟؟؟] را كرديد و پاسخي در خور نگرفتيد. اين مشكل نه مشكل من و شما، بل‌كه مشكل فرهنگ ايراني است. به هرحال پيشنهاد من اين است كه اين بحث را خاتمه يافته تلقي كنيد. بگذاريد آقايان پورپيرار و گلسرخي كه من را به ياد دن‌كيشوت و سانچوپانزا مي‌اندازند، در ذهن خود به جنگ آسياب‌هاي بادي بروند. من و شما مسئوليتي در برابر اين گونه پديده‌ها نداريم. راه ما از آن‌ها جداست، همين. ارادتمند، صباغ 13/4/86

خوب دوست عزيز:

من آن‌چه شرط بلاغ است با تو مي‌گويم/ تو خواه از سخنم پند گير و ملال

و به شما مي‌گويم كه به قول مولانا:

حاصل عمرم سه سخن بيش نيست

خام بدم، پخته شدم، سوختم!.

خدا نگهدار شما باشد. ارادتمند: مهندس منوچهر كارگر

 

لینک
پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦ - عارف گل سرخی

   گفت‌وگو‌هايي با مهندس منوچهر كارگر (۷)   

رو در رو با ناصر پورپيرار، دكتر عارف گلسرخي و داود صباغ (7) 

 [تدوین از مهندس منوچهر كارگر] 

دومين نامه آقاي داود صباغ در ارتباط با تهمت‌ها و دشنام‌هاي[؟؟]

آقايان ناصرپورپيرار  و دكتر عارف گلسرخي 

استاد گرامي جناب آقاي مهندس كارگر، سلام

متن ارسالي شما به دستم رسيد و آن را خواندم. درمورد اين كه فرموده بوديد اين متن را قبلاً ارسال كرده بوديد، بايد خدمت‌تان عرض نمايم كه چند روز پيش متن مقاله خودم را برايم مجددا ًارسال نموده بوديد و چون آن را قبلاً دريافت كرده بودم، نيازي به ارسال پاسخ نديدم. متن نامه‌نگاري‌هاي شما باآقاي پورپيرار و آقاي گلسرخي- كه گويا هم سن و سال خودم هستند- را خواندم.

متاُسفانه همان طور كه مكررا براي‌تان نوشته‌ام و گويا ديگر ذكر آن بي‌مورد است، به دليل مشغله فراوان در محيط كار كه گاهي روزانه به 12 تا 13 ساعت مي‌رسد و همچنين به دليل زندگي مجردي كليه خريدها و رفت و روب خانه هم به عهده خودم است، زمان كمي براي پرداختن به مسائل مورد علاقه‌ام دارم. از طرف ديگر چون در خرمشهر زندگي مي‌كنم و كتابخانه‌ام در منزل پدري در تهران است، دست‌رسي به منابع و كتاب‌هاي مورد نياز را ندارم و اين امور دست به دست هم مي‌دهند تا پرداختن به مقولات فرهنگي آن طور كه بايد و شايد برايم امكان‌پذير نباشد. باور بفرمائيد هيچ كدام از نوشته‌هايم براي خودم جالب نيست و وقتي‌ميبينم در بيان و تفسير مطالبي كه مي‌نويسم چه حجم فراوان مطالب جديد و مستندي دارم كه نه وقت نگارش‌شان را دارم و نه عجالتاً به متون مأخذ و اسنادم دست‌رسي دارم، آشفته مي‌شوم. آن چه به طور فشرده و بسيار ناقص در مورد آقاي پورپيرار نوشتم، از دايره بحث بالا خارج نيست.

عمده مطالبي كه آقايان پورپيرار و گلسرخي را ناراحت كرده- كه من اين جا با اين كه كاملاً بي‌تقصيرم، ولي چون به هر حال نوشته‌هاي من موجب آن سوء تفاهم گرديده، از هر دو اين بزرگواران صميمانه پوزش مي‌طلبم- اين نكته است كه همان طور كه به صراحت نوشتم (در متون شبه انتقادي كه هيچ گونه ارزشي براي آن‌ها قائل نبوده و نيستم، افرادي به جاي نقد و بررسي صحيح واصولي، تهمت‌هايي مانند توده‌اي بودن و بازجوي جمهوري اسلامي بودن به آقاي پورپيرار مي‌زنند). بديهي است اگر آقايان پورپيرار و گلسرخي آن چند صفحه ناقابل را به دقت مي‌خواندند، متوجه اصل مطلب مي‌شدند.

در مورد آن چه درباره نام اصلي ايشان و عضويت در حزب توده درج شده بود، متأسفانه متن مورد استنادم را در دست‌رس ندارم و البته چون نويسنده آن متن را هم نمي‌شناسم، معترفم ارائه آن نوشته هم دليل توده‌اي بودن آقاي پورپيرار نخواهد بود. به هرحال چون خود به صراحت درآن مقاله كوتاه عنوان كرده بودم كه پرداختن به زندگي شخصي و آراء و عقايدخصوصي نويسنده نمي‌تواند ملاكي بر نقد و بررسي كتاب ايشان باشد، ذكر مجدد آن را هم بي‌فايده مي‌دانم. چون اگر آن اشخاص محترم متن قبلي را نخوانده‌اند پس متن فعلي را هم نخواهند خواند.[؟؟]

استاد گرامي، آقاي مهندس كارگر عزيز، در نامه‌هاي آقاي پورپيرار و گلسرخي به شما متأسفانه هيچ دليل و نقدي  بر آن مقاله كوچك ننوشته‌اند[؟؟] و صرفاا با تكرار جملات كليشه‌اي و تكراري  خواندن بعضي موارد، از مطلب گذشته‌اند. از آن جمله آقاي گلسرخي به افرادي تاخته‌اند كه من هم به اشتباه آن‌ها در نقد و بررسي مطالب آقاي پورپيرار اشاره كرده بودم. مثلاً افرادي كه در سايت‌هاي اينترنتي‌شان بدون دليل و نقد علمي صرفا به آقاي پورپيرار فحاشي كرده‌اند و يا با تكرار كليشه‌هاي باستان‌گرايانه – كه من به شدت با آن‌ها مخالفم- سعي در به اصطلاح نقد و بررسي مطالب ارائه شده توسط  آقاي پورپيرار دارند. اما من به آقاي گلسرخي عزيز اين نكته را يادآوري مي‌كنم كه كوبيدن افراد بي‌مايه‌اي كه به اعتقاد خود منتقد آقاي پورپيرار هستند، با همان ادبيات خودشان، دفاع مناسبي از انديشه‌هاي آقاي پورپيرار نيست. اصولاً بايد در نقد يك متن دو نكته را در نظر داشت: نكته اول انسجام دروني متن و ارتباط منطقي اجزا دروني نوشته و نكته دوم نتيجه نهائي استدلال‌ها. متأسفانه جاي نقد و بررسي، درتمام اركان جامعه خالي است و اين نكته به دليل ضعف فرهنگي خود ماست. جامعه ما به طور كلي جامعه‌اي احساساتي است تا عقلايي. به قول شيخ بهايي كه وي را عارف و صاحب كرامات هم مي‌دانيم: چند و چند از حكمت يونانيان/حكمت ايمانيان را هم بخوان

به هر حال چه خوش‌مان بيايد و چه بدمان بيايد، ملت ايران بيش‌تر حكمت ايماني دارند تا يوناني. آقاي گلسرخي نيز به نوشته‌هاي آقاي پورپيرار "ايمان" دارند[؟؟]. لذا به جاي بررسي و نقد نوشته‌هاي مخالفان ايشان، مانند خود منتقدين پورپيرار، بدون ذكر سند و دليل تاريخي به طور يك طرفه به اهانت پرداخته‌اند[؟؟] و با كلي نويسي‌هايي در مورد افرادي كه خود را منتقد معرفي كرده‌اند، دقيقا مانند خود آن‌ها رفتار كرده‌اند. ياد شادروان كسروي افتادم كه نوشته بود: فحش را از تشيع بگيريد، ببينيد چه چيزي بر جاي مي‌ماند. حال از نوشته آقاي گلسرخي واژه‌هايي مانند "متعصب"، "باورهاي پوسيده"، "اساتيد پلوخور"، "به اصطلاح اساتيد"، "روشنفكرنما"، "بي‌سوادي مطلق"، "رونويسي محض"، "بيماري باستان‌پرستي"، "ادعاهاي پوچ و احمقانه "، "از قول ابلهي"، "اسطوره بلاهت"، "پيرزن خل وضع"، "هذيانات احمق فريب"، "اباطيل ذهني"، "گله روشنفكر"، "عليل‌المغزها"، "ابلهي فاقدشرافت"، "حماقت بي‌انتها"، "تعطيل‌المغز درمانده"، "معلوم الحال"، "بوزينه‌اي زرتشتي"، "بيچاره‌ها"، "ستارگان بلاهت"، "مهملات و لاطائلات" و "عقل درگل مانده"، "بوزينه"، "افليج‌المغز"، "باستان‌پرست كودن"، "چرنديات خنده دار"، "گله بوزينه فاقد عقل و دانش"، "سفيه‌زاده"، "كله خشك" و ده‌ها اصطلاح ناشايست ديگر را حذف كنيد و به بينيد چند سطر بر جاي خواهد ماند.

آقاي گلسرخي عزيز متأسفانه پهنه نقادي را با "چاله ميدان" و منتقد را با "طيب" و "حسين رمضون يخي" و "شعبون بي‌مخ" اشتباه گرفته‌اند. شخصي كه به حق اهانت به آقاي پورپيرار را بر نمي‌تابد، چرا خود از سلاح فحاشي استفاده مي‌كند؟ آيا با اين حساب آقاي گلسرخي و منتقدين آقاي پورپيرار، پشت و روي يك سكه نيستند؟ بگذريم كه همان طور كه در نقد قبلي نوشتم، هنوز فاصله زيادي تا رسيدن به ساحت انديشيدن داريم. من كه با مطالعه چند باره نوشته آقاي گلسرخي در دفاع از عقايد آقاي پورپيرار، چيزي جز فحاشي به ديگران نديدم[؟؟].

البته از آن جايي كه آقاي گلسرخي و آقاي پورپيرار هردو بر اين گمانند كه من به آقاي پورپيرار اهانتي نموده‌ام، خود شاهدي بر اين است كه اين آقايان اصلاً زحمت خواندن مقاله كوچك مرا به خود نداده‌اند[؟؟] و با توجه به اين كه من قبلاً شخصاً در مورد بعضي از مقالات آقاي پورپيرار مندرج در سايت "ناريا" درهمان سايت از ايشان پرسش‌هايي نموده بودم كه همگي بي‌جواب ماندند، بايد عرض نمايم كه متأسفانه آقاي پورپيرار از پاسخ دادن به سئوالاتي كه بر مبناي علمي از ايشان مي‌شود، طفره مي‌روند. من قبلاً در متن مقاله‌ام نوشتم بررسي كتابي علمي- يا به ظاهر علمي- امري است جداي از شخصيت نويسنده آن كتاب. لذا  رد نمودن مطالب آقاي پورپيرار راهم با ذكر دليل ارائه نمودم ولي همان طور كه نوشته ايشان و نوشته آقاي گلسرخي نشان مي‌دهد، به جاي رد كردن مطالب من با ارائه دليل و برهان، به تكرار كليشه‌هايي پرداخته‌اند كه گويا هر كس به هر دليلي مخالف اشاره‌هاي ايشان باشد، باستان‌پرست و بي‌مايه و بي‌خرد است و مشتي فحش چاروادارانه درپاسخ دريافت خواهد نمود. اگر فحش و اهانت‌هاي مقاله آقاي گلسرخي را حذف كنيم، چند مورد كوچك باقي مي‌ماند كه با توجه به روحيه انتقاد ناپذير ايشان، پاسخ دادن مستدل به آن‌ها را روا نمي‌دانم. يكي از موارد را براي مثال ذكر مي‌كنم و مي‌گذرم. آقاي گلسرخي معتقدند كه ريشه يهودستيزي بر نژاد پرستي واقع است. علت اشتباه ايشان اين تعريف قديمي و نادرست است كه ظهور يهودستيزي و به طبع آن صهيونيزم به زمان هيتلر و آراء نژادپرستانه نازيسم برمي‌گردد. به طور كلي پيدايش نهضت صهيونيزم به مسئله "آلفرد دريفوس" در فرانسه قرن نوزدهم مربوط است نه به آلمان نازي قرن بيستم. در مسئله دريفوس- كه به دليل كمبود وقت از پرداختن به آن مي‌گذرم- ظلم و اجحاف چندين ساله بر فردي بي‌گناه كه صرفا به دليل يهودي بودن وي اتفاق افتاد به همراه چندين قرن يهود آزاري، نهضت صهيونيزم ر ا پديد آورد. لذا اينكه يهودستيزي را مبتني بر نژادپرستي بدانيم كاملاً خطاست. به هنگام رشد نهال نژادپرستي سياسي در خاك اروپا، يهود ستيزي درختي تناور بود. در ايران نيز متأسفانه شاهد چندين قرن يهودستيزي هستيم[؟؟]. (البته اميدوارم آقاي گلسرخي به دليل نوشتن واژه "متأسفانه" حكم انتصاب مرا به موساد يا لابي صهيونيزم صادر نفرمايند.) قديمي‌ترين متني كه من در اين مورد ديده‌ام، "مقالات شمس" است. در اين متن، شمس به مسئله يهودآزاري سيستماتيك و عرفي در زمان خود اشاره مي‌كند. با رجوع به كتاب‌هايي مانند "طهران قديم" و "تاريخ اجتماعي تهران درقرن سيزدهم" نوشته آقاي جعفرشهري نيزمي‌توان به رگه‌هاي پررنگ يهودآزاري در بين مردم پي برد. مسلما نه مردم زمان شمس و نه عوام‌الناس زمان قاجار چيزي در مورد نژادپرستي نمي‌دانستند، ولي همان طور كه تاريخ نشان مي‌دهد، يهودستيز[؟؟] بودند. اما اين كه من يكي از ريشه‌هاي افكار آقاي پورپيرار را يهودستيزي مي‌دانم، به دليل نقش ساختگي آن‌ها در افسانه "پوريم" نيست. يهودستيزي تنها تأسيس كوره‌هاي آدم‌سوزي و "گتو" نيست كه آقاي پورپيرار و ساير همفكران‌شان آن‌ها را ساختگي مي‌دانند. كلاً هر تلاشي اعم از نوشتن كتاب و مقاله و ساختن فيلم كه به نوعي حمله به يهوديان باشد، نوعي يهودستيزي است[؟؟؟؟].

آقاي پورپيرار درجهت تخريب وجه قوم مظلوم[؟؟] يهود، به بزرگ‌نمايي افسانه پوريم پرداخته‌اند و همچنين كليه مشكلات اقتصادي و سياسي و فرهنگي جوامع مسلمان را [ناشي از] حضور يهوديان در خاك اسرائيل[؟؟؟؟] مي‌دانند. افرادي مانند هيتلر و عبدالناصر معتقد بودند كليه پليدي‌هاي جوامع امروزه به دليل وجود يهوديان است و اگر آن‌ها را از صحنه روزگار پاك نماييم، تمام مشكلات هم حل خواهد شد. در دوران جنگ سرد، عنصر مسلماني را نيز وارد اين آش درهم‌جوش كردند و مسئله اعراب و اسرائيل را به مسئله اسرائيل و اسلام تبديل كردند[؟؟؟؟؟]. اما نكته‌اي كه آقايان از آن غافلند اين است كه اعرابي كه در كشور اسرائيل و در قسمت يهودي‌نشين زندگي مي‌كنند، از چنان امكانات و احترام  و شخصيتي برخوردارند[؟؟؟؟؟] كه اعراب كشورهاي مسلمان حتي به خواب هم نمي‌بينند (حتما اين حرف‌ها را هم دليلي بر صهيونيست بودن من خواهند دانست).

همان طور كه گفتم، هر گونه اغراق در پليد نشان دادن و تهمت زدن به قومي، مبارزه  با آن قوم است. اگر هيتلر شكست آلمان در جنگ جهاني اول را به دليل عملكرد يهوديان مي‌دانست، آقاي پورپيرار كل مشكلات بشر را به عهده اين مظلومان مي‌اندازد. آقاي گلسرخي در جاي ديگري به حساسيت اروپاييان در مورد پرداختن دل‌بخواهي به مسئله "هولوكاست" اشاره كرده و از آن تعجب كرده بودند[؟؟]. همچنين فكر مي‌كنند[؟؟] اگر عده‌اي مسئله‌اي را زير سئوال ببرند- همان طور كه آقاي پورپيرار بدون دليل علمي و صرفاً به صورت جدلي و افسانه‌آميز[؟؟] اين كار را كرده‌اند- پس حتما اشكالي در آن مسئله وجود دارد. در مورد حساسيت قبح زدائي از مسئله هولوكاست تنها به اين نكته اشاره مي‌كنم كه اروپاييان سعي مي كنند "دوبار از يك سوراخ گزيده نشوند." اين روش پرداختن به مسائل براي ما ايرانيان ناشناخته است[؟؟]. در دوران صفوي شاهد پا گرفتن تشيع افراطي بوديم كه حاصل آن سقوط ايران در پي تاخت و تاز افاغنه بود. از اين واقعه درس نگرفتيم. دردوران فتح‌علي شاه باز پاگرفتن مجدد تشيع راشاهد بوديم كه حاصل آن عهدنامه گلستان وتركمن‌چاي بود. بازهم درس نگرفتيم. در دوران مشروطه هم باز "مشروطه مشروعه" داشتيم كه حاصلش درماندگي نهضت مشروطه بود. باز هم درس نگرفتيم. در دوران رضا شاه هم شاهد كارشكني[؟؟] روحانيت شيعي بوديم كه حاصلش "فدائيان اسلام" و گروه‌هاي مشابه بود. باز هم درس نگرفتيم. در 28 مرداد 1332 هم شاهد كارشكني‌هاي "كاشاني" و همراهيش با كودتا بوديم. بازهم درس نگرفتيم. شاهد تبديل انقلاب ايران به "انقلاب اسلامي" شديم، شاهد بروز و ادامه جنگ 8 ساله شديم و شاهد....بوديم و هنوزهم درس نگرفتيم.

اما اروپاييان از ظهور نازيسم درس گرفتند[؟؟] و لذا نخواهند گذاشت افرادي مانند "روژه گارودي" و ساير همفكرانش سنگ بناي ظهور هيتلر جديدي را بگذراند[؟؟؟؟؟؟؟؟]. در مورد جنبه‌هاي مثبت كارهاي آقاي پورپيرار به اين نكات اشاره مي‌كنم كه ايشان سرسپردگي بي‌قيد و شرط به كتاب‌هاي تاريخ گذشتگان اعم از داخلي و خارجي را ناصواب مي‌دانند كه من هم با ايشان موافقم. ترجمه و تلفظ بسياري از واژگان كتيبه‌هاي ميخي هخامنشي اشتباه است و من در اين مورد هم به ايشان حق مي‌دهم. باستان‌گرايي و خودبزرگ‌بيني را نكوهش مي‌كند كه من هم كاملاً موافق ايشانم. اين كه نياز است ديدگاه‌هاي جديدي به مسائل قديمي داشته باشيم هم كاملاً امري پسنديده است. اما همه اين موارد بايد بر اساس يافته‌هاي علمي و نقد و بررسي اساسي باشد، نه اين كه افسانه جديدي را جايگزين افسانه‌هاي قبلي بكنيم. در ضمن گريز از جواب‌گويي به سئوالات شفاف را هم نمي‌پذيرم و اين كه پاسخ ديگران را ندهيم به اين بهانه كه مسائل كلي و زيربنايي هستند[؟؟؟]. من شخصاً معتقدم چيزي راكه يك نفر بفهمد، همه مردم مي‌توانند بفهمند. بيش از اين مزاحم وقت شما نمي‌شوم. فقط يك ضرب المثل انگليسي را ذكر مي‌كنم و مي‌گذرم: كسي كه خواب است را مي‌شود بيدار كرد، ولي كسي كه خودش را به خواب مي‌زند، نمي‌توان بيدار نمود. ارادتمند، صباغ 12/4/86

لینک
چهارشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٦ - عارف گل سرخی

   گفت‌وگو‌هايي با مهندس منوچهر كارگر (۶)   

رو در رو با ناصر پورپيرار، دكتر عارف گلسرخي و داود صباغ (6)

[تدوين از مهند منوچهر كارگر]

اولين نامه آقاي داود صباغ [به آقاي كارگر] در نقد نوشتار[هاي] آقاي ناصر  پورپيرار

استاد گرامي، جناب آقاي مهندس كارگر، سلام

نظر اين جانب را در مورد آقاي پورپيرار و سايت ايشان "حق و صبر" خواسته بوديد. آقاي ناصر پورپيرار كه گويا نام واقعي‌شان چيز ديگري است، در زمان شاه عضو حزب توده بوده و پس ازانقلاب به گفته آقاي نوري‌زاده درسمت بازجو مشغول به خدمت به ميهن بوده است. البته به نظر من سوابق شخصي و گذشته يك نويسنده نبايد ملاكي براي نقد و بررسي نوشته‌هاي وي باشد. هر نوشته‌اي مستقل از نويسنده است و اين استقلال مربوط به همه خصوصيات شخصي، اخلاقي و فرهنگي نويسنده است. هر كتاب و مقاله‌اي بايد از نظر محتوا مورد بررسي قرار گيرد و اين كه نويسنده آن كيست، اثري در برداشت من ازم تن كتاب ندارد.

عنوان اين مطلب را از آن جا لازم دانستم كه دربعضي ازكتاب‌هايي[؟؟] كه در نقد آثار پورپيرار نوشته شده است، علاوه بر فحاشي به ايشان، مطالبي مانند اين كه: مادر ايشان صيغه مي‌شده و معلوم نيست پدر ايشان كيست!!! مطرح شده كه به نظر من نوشتن چنين مطالبي در شأن هيچ منتقدي نيست. اين‌ كه پدر آقاي پورپيرار مشخص است يا نه چه ربطي به نوشته‌هاي ايشان دارد؟ بگذريم كه متأسفانه تا رسيدن به فرهنگ درست نويسي راه طولاني درپيش داريم. آثار آقاي پورپيرار كه تا كنون 8 جلد آن منتشر شده، كلاً روي دو اصل بناشده اند.

يكي از اين اصول "يهودستيزي" و اصل ديگر "پان اسلاميزم" است. اگر شما به يهودستيزي يا پان اسلاميزم اعتقادي نداريد، از خواندن كتاب‌ها و مقالات اينترنتي ايشان چيزي عايدتان نخواهد شد. ايشان پايه پان اسلاميزم را بر اين عقيده باطل نهاده‌اند كه هخامنشيان مزدوران يهودياني بودندكه پس ازحمله بخت النصر به اسرائيل و خرابي اورشليم به بابل كوچ كرده و در آن جاسكنا داده شده بودند. اين يهوديان متمول با اجير كردن قوم خون‌خوار و بي‌فرهنگي به نام هخامنشيان كه در اطراف درياي سياه در منطقه خزر زندگي مي‌كردند، راه را براي فتح بابل و شكست آشوريان[؟؟] و آزادي خود هموار نمودند. هخامنشيان به دستور يهوديان براي جلوگيري ازتكرار گردن كشي اقوام ايراني عليه اسرائيل[؟؟]، شروع به نسل كشي و انهدام سيستماتيك تمام اقوام متمدن ايراني كردند، به طوري كه پس از استقرار كامل هخامنشيان، تمام تمدن‌هاي قديمي ايراني مانند تمدن چشمه علي، سيلك، نيشابور، ري، بابل، هفت تپه، ايلام و.... از صفحه روزگار پاك شدند. همچنين در زمان خشايارشا، هامان كه سمت وزارت را داشت، به فكر كودتا عليه لابي يهودي افتاد[؟؟]. وي قصد داشت به همراه عده زيادي از عوامل خود در شهرهاي مختلف، در شبي خاص به يهوديان شبيخون زده و همه آن‌ها را قتل عام نمايد. اين نقشه لو مي‌رود و استر ملكه يهودي خشايارشا از وي مي‌خواهد كه دست به اقدام پيشگيرانه بزند. با موافقت خشايارشا، استر به همراه دائي[؟؟] خود مردخاي كه سمت مشاور دربار را داشت، عمليات ضربتي به نام  پوريم را به اجرا مي‌گذارند كه طي آن تمام دشمنان قوم يهود در همه شهرها شناسائي و كشتار مي‌شوند. به دليل همين اقدام تلافي جويانه، از زمان هخامنشيان تا يورش اعراب مسلمان، هيچ جنبنده‌اي در سراسر فلات ايران وجود نداشته و اين مسلمانان عرب به هنگام ورود به خاك ايران وارد خرابه‌هاي خالي از سكنه شدند و بنيان‌گذار تمدن اسلامي گرديدند. [؟؟؟]

از اين كه سرتان را درد آوردم معذرت مي‌خواهم، اما دانستن ريشه‌هاي انديشه آقاي  پورپيرار براي نقد آراء وي الزامي است. تنها[؟؟] مدرك آقاي پورپيرار، قصه‌هاي مندرج در تورات است كه ايشان به دل‌خواه خود در آن‌ها دخل و تصرف كرده نظرات خود را مستدل جلوه مي‌دهد.[؟؟] در كتاب ارمياء نبي، ارميا، بابل را نفرين كرده و مي‌گويد: به زودي قومي از شمال به بابل حمله كرده و آن را با خاك يكسان مي‌نمايند. پورپيرار اولا ًاين نفرين خاله زنكي را جدي گرفته و ثانياً جهت شمال را در اين نوشته با شمال جغرافيايي اشتباه مي‌گيرد. نكته اول اين كه، بابل تا دوره حكومت جانشينان اسكندر همچنان پا برجا  بود[؟؟] و تنها در دوره حكومت بطالسه، كم كم اسكندريه جانشين بابل شد و آن شهر متروك گرديد[؟؟]، لذا هخامنشيان مجري نفرين ارميا نبوده‌اند. اما مسئله شمال. ارميا در بخش ديگري به يهوديان هشدار مي‌دهد كه يهوه به دليل اين كه مردم اورشليم خدايان ديگر جز وي را مي‌پرستند بر سر خشم آمده و باعث شده كه سپاهيان نبوكدنصر از شمال به اورشليم حمله نمايند. سپاه نبوكدنصر از سمت بابل كه در جنوب شرق  اورشليم قراردارد، به سمت آن شهر يورش بردند. همچنين در جاي ديگري از همان كتاب، ارميا هجوم مصريان به اورشليم را هم از سمت شمال  مي‌داند. مصر در جنوب غرب اورشليم واقع است اما چرا ارميا مي‌گويد اين حمله‌ها از سمت شمال اورشليم انجام مي‌شوند؟

نكته‌ايي كه آقاي پورپيرار آن‌را نمي‌داند يا حداقل آن را نديده مي‌گيرد[؟؟] اين است كه شمال در اساطير ايران باستان و بين النهرين، مفهومي شوم و تاريك داشته است. شمال جايگاه اهريمن و ديوان مي‌باشد. از شمال آمدن به معني بلاي وحشتناك اهريمني است. به همين دليل، هم حمله به اورشليم و هم حمله به بابل از سمت شمال صورت مي‌گيرد[؟؟]. يعني نوعي بلاي آسماني بر سرشان نازل شده است. پس نه قوم مخرب بابل، هخامنشيانند و نه هخامنشيان، شمالي هستند.[؟؟] امروزه افسانه ثروت وتجملات دربارسليمان و داود كه گويا موجب حمله آشوريان به اسرائيل قلمداد مي‌شود، كاملاً مردود دانسته  مي‌شود. اورشليم زمان سليمان و داود هيچ فرقي با ده كوره‌هاي امروزي ايران نداشته و گنجينه‌هاي باشكوه آن چيزي جز تخيلات و قصه‌هاي قوم يهود نيست. پرداختن به ارزش تاريخي تورات مجالي ديگر مي‌طلبد فقط به صورت گذرا اين نكته را يادآور مي‌شوم كه كتاب تورات شباهت فراواني به شاهنامه دارد. يعني هر دو كتاب با اسطوره آفرينش شروع شده و پس از طي دوران اساطيري به دوران تاريخي وارد مي‌شود. لذا همان طور كه در پرداختن به شاهنامه لازم است دقت نماييم كه با كدام بخش اساطيري يا تاريخي آن سروكار داريم، بايد دقت نماييم كه در مطالعه تورات نيز از اسطوره يا تاريخي بودن بحث اطمينان حاصل كنيم. همان طور كه ديديم، عدم توجه به واژه "شمال" و مفهوم استعاره‌اي آن، يكي از ريشه‌هاي انحراف[؟؟] آقاي پورپيرار است. در ضمن آقاي پورپيرار بدون ارائه كوچك‌ترين مدرك باستان‌شناسي، هخامنشيان رامنهدم كننده تمدن‌هاي باستاني فلات ايران مي‌دانند. اگر ادعاي بي‌اساس ايشان را كه مي‌گويد هخامنشيان تمدن‌هاي سيلك، اورارتو، ايلام، هفت تپه، تپه يحيي، ري، چشمه علي، نيشابور، شهرسوخته و... را نابود كرده‌اند جدي بگيريم، به ناچار بايد اقرار نماييم كه هخامنشيان آن قدر در تكنيك و فن‌آوري پيشرفت كرده بودند كه موفق به ساخت ماشين زمان شده بودند. تمدن‌هايي مانند چشمه علي و شهرسوخته صدها سال قبل از پيدايش هخامنشيان خاموش شده و تمدن‌هايي مانند نيشابور و ري نيز تا زمان مغولان پا بر جا بوده‌اند. بنابراين سرداران و سربازان خون‌خوار هخامنشي سوار ماشين زمان شده و صدها سال به قبل و بعد از زمان خود رفته و تمدن‌هاي ايراني را يكي يكي به فرمان يهوديان قلع و قمع كرده‌اند.

اين هم نمونه تحقيق بي‌طرفانه و مستند آقاي پورپيرار كه هيچ مورخ و محقق داخلي و خارجي و جديد و قديم را قبول ندارد. اگر بخواهم تمام هشت جلد نوشته آقاي پورپيرار را نقد كنم، مسلماً چندين جلد كتاب خواهد شد كه نه من  وقت نوشتنش را دارم و نه شما حوصله خواندنش را. لذا از مبحث هخامنشيان خارج شده و وارد دوره  ساساني مي‌شويم. پورپيرار در راستاي تاريخ زدائي قبل از اسلام با دوره طولاني و مشكل ساز ساسانيان هم برخورد دارد. وي معتقد است كليه سنگ نبشته‌هاي دوران ساساني جعلي است و مستشرقين يهودي به تازگي آن‌ها را روي سنگ‌ها كنده‌اند تا سلسله‌اي جعلي به نام ساسانيان را خلق نمايند و با اين كار خلاء وجود تجمع‌هاي انساني ما بين هجوم هخامنشيان وصدر اسلام را پر نمايند. بزرگ‌ترين[؟؟] دليل ايشان تصوير زير است:

اين دو تصوير، بناي كعبه زرتشت در نقش رستم را نشان مي‌دهد كه كتيبه‌هايي از شاپور اول ساساني  و كرتير موبدان موبد بر سه ديواره آن به زبان‌هاي پهلوي ساساني و پهلوي اشكاني و يوناني نقر گرديده. پورپيرار معتقد است كه اصل اين بنا مربوط  به دوران ايلامي است كه به غلط آن را به زمان هخامنشيان منتسب كرده‌اند. اصولاً آقاي پورپيرار به دلايلي كه بر من پوشيده است شيفته دوران ايلامي است[؟؟] و هر[؟؟] بنا و ديوار خشتي به جا مانده از قديم را ايلامي مي‌داند.  به هرحال وي معتقد است تصوير سمت راست قديمي‌تر از تصوير سمت چپ است و ديوارهاي نشان داده شده در تصوير سمت راست محل زانو زدن!!! زائران به هنگام نيايش بوده است. باستان‌شناسان يهودي با تخريب اين ديوارهاي خشتي، محل مناسبي براي كندن كتيبه‌هاي جعلي ساساني ايجاد نموده‌اند. بديهي است چون جايگاه كتيبه‌ها درست زير ديوارهاي خشتي قرار دارد، و اگر ديوارهاي خشتي از زمان تمدن ايلامي برجاي مانده باشد، پس كتيبه‌ها بايد قبل از زمان ايلامي‌ها نقر شده باشد و بنابراين ساسانيان قبل از ايلاميان بوده‌اند و چون چنين امري محال است، پس  كتيبه‌هاي ساساني كعبه زرتشت و به دنبال آن سلسله ساسانيان جعلي است.[؟؟]

حال ببينيم حقيقت چيست. اول ذكر اين نكته ضروري است كه تصوير سمت راست بر خلاف ادعاي آقاي پورپيرار، جديدتر از تصوير سمت چپ است. در تصوير سمت چپ و باقي تصاويري كه مراحل مختلف خاك‌برداري اطراف كعبه زرتشت رانشان مي‌دهند، هيچ اثري از ديوارهاي خشتي ديده    نمي‌شود. طبيعي است آقاي پورپيرار اين عكس‌ها را كه حدود پنجاه، شصت سال پيش برداشته شده است را ساختگي و در جهت مقابله با نظريه خود مي‌داند. نكته اين جاست كه كعبه زرتشت همان طور كه در تصوير سمت چپ ديده مي‌شود، فاقد اين ديوارهاي خشتي است. پس از خاك‌برداري و كشف كتيبه‌ها، باستان‌شناسان ايراني اقدام به ساخت اين ديوارهاي آجري به عنوان سايه‌بان[؟؟] نمودند تا از تأثير مخرب باران و آفتاب بر كتيبه‌ها جلوگيري نمايند.[؟؟] اين ديوارها بر خلاف ادعاي آقاي پورپيرار سريعا تخريب نشدند، بلكه تا همين ده، دوازده سال پيش[؟؟] هم پا برجا بودند و پس از سي سال از ساختن آن‌ها و پيشرفت‌هايي كه دردانش باستان‌شناسي رخ داد[؟؟]، ديگر وجود آن‌ها ضروري نبود، لذا اين ديوارها تخريب شدند و سطح كتيبه‌ها بانوعي پليمر[؟؟] اندود شد كه آن‌ها را در برابر باران و آفتاب و سرما و گرماي هوا محافظت مي‌كند. تصوير زير موقعيت امروز كعبه زرتشت است:

اين مطالب گوشه‌اي از تحريفات آقاي پورپيرار است و همان طور كه گفتم پرداختن به تمام مطالب ايشان نگارش چندين جلد كتاب را مي‌طلبد. البته همه موارد مطرح شده در كتاب‌هاي ايشان، بي پايه و اساس نيست. من هم مانند آقاي پورپيرار معتقدم ترجمه بعضي از قسمت‌هاي كتيبه‌هاي هخامنشي اشتباه است. مخصوصاً خواندن نام‌هاي خاص نياز به تجديد نظر كلي دارد. من هم معتقدم بزرگ‌نمايي تمدن‌هاي پيش از اسلام ايران و وحشي جلوه دادن ديگر تمدن‌ها اشتباه است. من همچنين معتقدم تاريخ باستاني ايران نياز به بازنويسي مجدد دارد، اما عقيده ندارم كه ايرانيان قبل از اسلام اصلاً وجود نداشته‌اند. آقاي پورپيرار براي مستدل جلوه دادن عقايد خود از روشي قديمي استفاده مي‌كند. دراين روش چند مطلب صحيح انتخاب شده و در بين آن مطلب اشتباه جاسازي مي‌شود. شنونده كه درستي مطالب صحيح راقبول دارد، ناخود آگاه آن مطلب اشتباه را نيز صحيح خواهد پنداشت. به عنوان مثال اين استدلال را ببينيد: همان طور كه تهران پايتخت ايران است و اسب حيواني گياه‌خوار است، من (داود صباغ) هم رئيس جمهورفرانسه هستم. قبول دارم مثال چندان جالبي را طرح نكردم اما خيلي از استدلال‌هاي آقاي پورپيرار به همين خنكي و لوسي است. مثلاً ايشان معتقدند چون هيچ نوع سلاحي از صدر اسلام به جا نمانده (مطلب درست) پس اعراب مسلمان هيچ سلاحي نداشتند (مطلب نادرست) و تمام جنگ‌هاي صدراسلام و از جمله حمله نظامي اعراب به ايران ساختگي است[؟؟]. متأسفانه به دليل كمبود وقت نمي‌توانم بيش از اين وارد مسئله بشوم. همچنين به دليل اوضاع آشفته پست ايران نمي‌توانم كتاب‌هاي ايشان را براي‌تان ارسال نمايم[؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟]. اگر چه با توجه به مطالبي كه خدمت‌تان ارائه نمودم، حتماً متوجه شده‌ايد كه با نخواندن كتاب‌هاي آقاي پورپيرار چيزي را از دست نداده‌ايد. پيروز و سربلند باشيد. ارادتمند، داود صباغ 28 خردادماه 1386

 

 

لینک
سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦ - عارف گل سرخی

   گفت‌وگو‌هايي با مهندس منوچهر كارگر (۵)   

رو در رو با ناصر پورپيرار ، دكتر عارف گلسرخي و داود صباغ (۵)

[تدوین از مهندس منوچهر کارگر]

پاسخي دوستانه به آقاي دكتر گلسرخي از مهندس منوچهر كارگر (قسمت دوم)

در صفحه 17 سطر 8 نوشته‌ايد: (....دوست شما آقاي داودصباغ تمامي اين مطالب را در ذيل دو عنوان يهود ستيزي و پان اسلاميزم شناسايي مي‌كند، زيرا به واقع ذهن او تحليل ديگري براي درك اين روند شناخت تدريجي «پوريم» نمي‌شناسد. حد اقل آقاي صباغ و ديگران پر شماري كه ظرفيت ذهني‌شان در اندازه ايشان است مي‌بايد توجه كنند كه يهود ستيزي يك تفكر عمدتا مبتني بر نژاد پرستي است و با كشف اسنادي دال بر دخالت يهود در فلان قضيه تاريخي «همچون مورد اجير بودن هخامنشيان از سوي يهود براي نابودي بابل طبق داده‌هاي تاريخي تورات» از زمين تا آسمان متفاوت است مثلا ....)

*

پاسخ من: (من پاسخ اين نظر شما را به خود آقاي صباغ محول مي‌كنم كه در اين باره صاحب نظرند و چون در موارد مختلف پاسخگو بوده‌اند و شامل چندين صفحه مي‌شود، به دنبال همين نوشتار جداگانه‌اي با عنوان نظرات آقاي داود صباغ قرار خواهم داد.)

* 

در صفحه 18 سطر 10 به آخر نوشته‌ايد: (....زيرا استاد پورپيرار هيچ چيز را فداي حمايت كسي از خود نمي‌كنند «موضوعي كه خود شما نيز در مكاتباتتان با ايشان با آن مواجه شده‌ايد» و با هوشمندي فوق العاده‌اي كه دارند، زير و بم مسائل را به خوبي درمي‌يابند در واقع مسئله آقاي سليمي همواره يهود و صيهونيزم بوده است و نه تاريخي شدن پوريم و درك تاثيرات دوران ساز انديشه استاد پورپيرار ...) 

*

پاسخ من: (طرح اين مطلب و ارتباط دادن با مكاتبات من با آقاي پورپيرار كاملا بي‌ربط است، چه من هرگز از ايشان حمايتي نكرده‌ام! هيچ! كه از ايشان چند سئوال بي‌پاسخ كردم كه اين ماجرا تا به اين جا كشيده شده است. من در شگفتم و متعجبم كه چرا شما نسبت به آقاي پورپيرار متعصب هستيد كه هر چيزي را و هر حرفي را كه به هم هيچ ارتباطي ندارد، به هم مي‌بافيد و براي اثبات حقانيت آقاي پورپيرار به كار مي‌گيريد!؟ دوست من، وفاداري بسيار پسنديده است! ولي اگر اين گونه همه چيز را فداي تعصب كنيد خطرناك است! مثالي بزنم و بگذرم: «در اوايل انقلاب فردي به نام حجازي از دار و دسته ملاهاي مكلا دائم در نماز جمعه و يا مجالس سخن‌راني مي‌كرد و آيت الله خميني را چنان معرفي مي‌كرد كه خود صاحب زمان است! حتي در يك سخن‌راني خطاب به آيت الله خميني گفت: امام تو بگو! خودت بگو به مردم كه تو كيستي! و تو همان حجتي كه در انتظارش بوده‌اند!»، « بيان اين مطلب نامعقول و تامل برانگيز باعث گرديد كه آيت الله خميني با هوشمندي موجبات  منع سخن‌راني از سوي ايشان در مجالس و معابر را فراهم سازد و او را به كناري براند.» دوست من، مورد شما و آقاي پورپيرار همانند حجازي و آيت الله خميني شده است. تا كجا و تا چه زمان مي‌خواهيد هر عمل ناصحيح و ناصالح ايشان را مهر تاييد بزنيد و حتي حاضر به پذيرفتن هيچ نظري نباشيد!؟)

*

در صفحه 22  سطر 10 نوشته‌ايد: (.... در مورد نكته‌اي كه آقاي صباغ درباره كتيبه‌هاي مكعب زرتشت براي شما نوشتند و شما هم بدان استناد فرموديد، مختصر بگويم كه بحث بسيار كامل‌تر آن قبلا از سوي كيوان نامي از [ياران] بابايادگار در سايت آذرگشنسب طرح شده بود كه برخلاف تصور اين جهال به واسطه انتشار عكس‌ها و اسناد بايگاني سازمان ميراث فرهنگي، به اثبات هر چه بيش‌تر دعاوي استاد پورپيرار كمك كرد و آقاي پورپيرار هم ضمن پاسخ گويي به آن رديه، مطالب كامل‌تري بر مطالب قبلي خود افزودند. مطلب آقاي صباغ يك گزينش ضعيف و احتمالا مغرضانه از مجموعه آن عكس‌ها و توضيحات مفصل است.) اينان در واقع ....

*

پاسخ من: (من اين قسمت را هم پاسخش را به آقاي صباغ محول مي‌كنم كه آن را طرح كرده‌اند و خود را صالح در پاسخ گويي و يا تاييد و تكذيب نمي‌دانم.)

*

در صفحه 23 سطر 9 به آخر نوشته‌ايد: (در پايان اين نوشته لازم است چند كلامي هم در مورد دعاوي شما در خصوص استاد پورپيرار كه در نامه‌هاي‌تان به ايشان و نيز به بنده بدان اشاره داشتيد بنويسم. نامه شما مي‌گويد كه معتقديد كلام صحيح آن است كه از زبان افراد سالم و درستكار خارج شود و براي همين  به شناسايي احوال فرد بسيار اهميت مي‌دهيد و از اين رو سخت مشتاق شناخت احوال استاد پورپيرار در گذشته و حال بوديد تا بر آن اساس دريابيد نتايج بررسي‌هاي تاريخي ايشان و مثلا نا تمام ماندن تخت جمشيد صحيح است يا خير. توضيحات مختصر اما بس استوار و روشنگر استاد پور پيرار نيز شما را قانع نكرد كه چنين مسيري به شناخت حقيقت علمي در تاريخ راه نمي‌يابد، لذا من مي‌كوشم با باز كردن موضوع و ذكر مثال‌هايي با شما در اين مورد مباحثه كنم و عين نوشته آقاي پورپيرار را آورده و به آن استناد كرده‌ايد.... و ادامه داده‌ايد كه من بنا را بر صحت استدلال شما مي‌گذارم كه چه بسا افراد شيطان صفتي كه در ظاهر سخن صحيح مي‌گويند و در باطن اعمال شيطاني انجام مي‌دهند و لذا سخنان چنين كساني را نمي‌توان معتبر دانست، زيرا در اصل با ظاهر موجه اهداف شيطاني خويش را دنبال مي‌كنند. من بنا را بر تاييد [اين] مي‌گذارم كه آقاي پورپيرار هم اكنون هم يك توده‌اي دوآتشه و خيانت كار هستند، قاتل فرزندان خويش‌اند و قاچاقچي مواد مخدر و جاسوس و مامور اطلاعاتي و همين الان هم دو سر بريده در يخچال خانه خويش دارند. «البته اين گفته‌هاي شماست آقاي دكتر گلسرخي عزيز نه من» اما من مي‌پرسم اگر ايشان گفتند زمين به دور خورشيد مي‌چرخد ما بايد بپذيريم يا رد كنيم؟؟ اگر ايشان به مرتبه‌اي از توانايي علمي و تحقيقي دست پيدا كردند كه كشف و اثبات كردند كه تخت جمشيد ناتمام است، شاه‌نامه فردوسي در زمان ديگري نوشته شده، بخشي از آثار تاريخي كهن ايران به عمد نابود شده و .... ما بايد بپذيريم يا رد كنيم؟؟ آيا بايد چنين حقايقي از زبان يك فرد فرشته صفت صادر شود تا آن را معتبر بدانيم؟؟؟ مثلا اگر گاليله يك انسان شيطان صفت مي‌بود، نظريه او مبني بر گردش زمين به دور خورشيد باطل مي شود؟؟؟ يا اگر گاليله نامي فرشته صفت بود و مدعي شد كره زمين به شكل مكعب است، بايد سخن او را به دليل فرشته صفت بودنش پذيرفت؟؟؟ و .... )

*

پاسخ: من از شما سئوال مي‌كنم: (شما چگونه به خود اجازه داديد كه اين نظرات را نظر من بدانيد. و من كجا نوشتم يا گفتم كه اگر آقاي پورپيرار توده‌اي يا بازجو بود نبايد به نظرات تحقيقي‌اش اعتبار قائل شد؟ شما دقيقا و صراحتا به من اتهام مي‌زنيد، خلط مبحث مي‌كنيد و مطالب را واژگونه طرح و جلوه مي‌دهيد. من در هيچ جا و نوشته‌اي نگفته‌ام و ننوشته‌ام كه آقاي پورپيرار و يا افرادي مشابه ايشان اگر شيطان صفت و يا خائن و آدم كش و جاسوس و .... و همه آن چه را كه شما بيان كرديد، باشد نظرات علمي‌اش بي‌اعتبار است. اين يك اتهام ناروا است كه در عالم دوستي برمن وارد مي‌كنيد. من نوشتم كه چون براي اولين بار نام آقاي پورپيرار را مي‌شنيدم و هيچ اطلاعي از وجود ايشان نداشتم و نمي‌دانستم كيست و چه مي‌كند و از نوشتارهايش بي‌خبر بودم، با معرفي شما كه همچون ايشان براي من ناشناخته بوديد از دوستي قابل اعتماد و اعتبار سئوال كردم كه آيا اين شخص را مي‌شناسد و اطلاعاتي درباره او دارد؟ اگر دارد مرا در جريان بگذارد. آن گاه كه نامه دوستم را دريافت كردم  و نقل و قول‌هايي از ديگران و نظرات خودش را اعلام كرده بود، مصلحت دانستم كه از خود آقاي پورپيرار درباره خودش و كارش و سابقه خدمتي‌اش سئوال كنم و هيچ نكته پنهاني در نوشته من نبوده است كه شما استدلال مي‌كنيد كه من نظرات علمي ايشان و ديگران را با توجه به سابقه و احوال شخصي آنان مورد قضاوت قرار مي‌دهم. اين‌ها همه تهمت‌هايي است كه ابتداء از سوي آن استاد محترم و سپس متاسفانه از سوي مريد ايشان يعني دوست نديده‌ام آقاي دكتر گلسرخي برمن وارد مي‌شود. من متاسفم و متاثرم كه چرا شما چنان غرق در ايشان شده‌ايد كه فقط با تكيه بر گفتار ايشان همه حقايق را پايمال مي‌كنيد. دوست من شما در نوشتارهاي من يك جا را نشان دهيد كه من نوشته باشم كه نظرات ايشان به دليل عضويت در حزب توده و بازجو بودن باطل است. اين خود ايشان و شما هستيد كه فرياد برآورده‌ايد و عسس مرا بگير مي‌گوييد. سزاوار نيست آن چه را كه خود در پندار خويش داريد به ديگران نسبت دهيد. من هنوز هيچ نوشتاري از ايشان را نخوانده‌ام كه قضاوت كنم! من فقط چند سئوال كردم كه فرياد ايشان و شما بلند شد كه من چنين و چنان فكر مي‌كنم و قضاوت درباره نظرات علمي افراد را با احوال و رفتار خانوادگي آنان و خوب و بد بودن و شيطاني و فرشته صفت بودن مي‌سنجم. جاي بسي شرمساري است كه دو استاد «مريد و مراد» درباره ديگران چنين بيانديشند و همه را با يك چوب برانند.)

*

در دنباله در صفحه 25 نوشته‌ايد: (... استدلال كودكانه شما در جوابتان به استاد پورپيرار مبني بر ملاك قرار دادن ظاهر و باطن احوال يك فرد يا گذشته و حال او، به اعتقاد من فقط براي همان مباحثات سياسي‌اي خوب است كه شما از دوران جواني درگير آن بوده ايد. چنين استدلالي در جهان علم مطلقا كاربرد و اعتباري ندارد. مسير شناخت و ارزيابي يك نظريه علمي و رد و اثبات آن با طرح چنين استدلال‌هايي طي نمي‌شود و به نتيجه نمي‌رسد. نمي‌توان در دانشگاه به يك استاد مثلا فيزيك گفت كه چون شما عضو گروه مجاهدين خلق هستيد، پس مباحثي كه در مورد سرعت نور مطرح مي كنيد مشكوك است! يا نمي‌توانيم ....)

*

پاسخ من به شما اين است: (اين يك دروغ فاحش و يك تهمت ناروا است كه شما مي‌گوييد. شما از زبان من مطلبي را بيان مي‌كنيد كه نه تاكنون بيان كرده‌ام و نه تاكنون نوشته‌ام و نه تا كنون به آن انديشيده‌ام. دوست من، چرا گم شده‌ايد!؟ كجا مي‌رويد!؟ و اين اباطيل را از كجا مي‌آوريد و به من نسبت مي‌دهيد!؟ نوشتارهاي من با فورمات غير قابل تغيير روي سايت است و سئوال من از شما كه بنا به قول خودتان اصلا مرا نمي‌شناسيد اين است كه «چگونه به سابقه سياسي و مباحثات جواني من پي برديد كه مي‌نويسيد: «به اعتقاد من فقط براي همان مباحثات سياسي خوب است كه شما از دوران جواني درگير آن بوده‌ايد ...»

*

دوست من نوشته بوديد:  (سخن‌راني سعيد امامي معروف در سال 71 در دانشگاه همدان در سايت بازتاب منتشر شد. سعيد امامي، معاون وزير اطلاعات وقت «با آن چهره منفي‌اي كه از او پس از ماجراي قتل‌هاي زنجيره‌اي ترسيم شده» در سخن‌راني خود به اين ماجرا اشاره مي‌كند كه يكي از همكاران و زير دستانش در همان ايام در يك سخن‌راني به نقد دكتر سروش پرداخته بود و در جريان اين نقد وارد حوزه احوال دكتر سروش شده و از رفتار نادرست سروش با همسر خود و اختيار همسر دوم و .... انتقاد كرده بود. سعيد امامي وقتي از اين ماجرا با خبر مي‌شود، آن سخن‌ران را توبيخ مي‌كند و از او مي‌پرسد كه شما چه حقي داشتيد در نقد انديشه و تفكر سروش از مسائل شخصي و احوال خصوصي او ياد كنيد؟ مگر رفتار  نادرست سروش با همسرش دليل نادرستي تفكر اوست؟ پس اگر سروش با همسرش به خوبي رفتار مي‌كرد، انديشه و گفتار او معتبر و صحيح مي‌شد؟ «و من در اين‌جا مي‌پرسم مگر بيان چنين استدلالي از زبان سعيد امامي ظاهرا مجري قتل‌هاي زنجيره‌اي دليلي بر نادرستي اين استدلال است؟؟» مي‌بينيد جناب كارگر. سعيد امامي چون شما نمي‌انديشيد، زيرا معتقد بود رفتار ناشايست سروش با همسرش را نمي‌توان دليلي بر نادرستي انديشه او دانست و تاكيد بر چنين مواردي فقط براي تخريب و ترور شخصيت مناسب است كه اين كار هم پيشاپيش نشان دهنده ناتواني منتقد از پاسخ گويي به يك انديشه و تفكر است! .....) 

* 

پاسخ: دوست من (شما هم از ميان همه صالحين و فرشته صفتان نمونه مورد پسند خود «سعيد امامي خوش انديش و نيكو خصال»، «ميان پيغمبران جرجيس» را انتخاب كرده و به كمك مي‌طلبيد و او را نمونه نيك انديشي و نيكو اخلاق و انسانيت معرفي مي‌كنيد كه مثلا مانند من فكر نمي‌كرد. بي‌ترديد من همچو سعيد امامي نمي‌انديشم! زيرا اگر همچون او مي‌انديشيدم قاتلي بي‌رحم و جنايت‌كار و شيطان صفت بودم. ترديد نكنيد اگر شما هم مانند سعيد امامي بيانديشيد رگه هايي از شيطان صفتي در سرشت شما نهفته است. چه خوبست به اعترافات آقاي سعيد امامي مراجعه كنيد تا بدانيد كه اين موجود شرور دستش تا مرفق به خون افراد بي‌گناهي چون: مختاري‌ها– پوينده‌ها- خانم قائم مقامي-  دكتر الهي‌ها- سرهنگ باي احمدي‌ها- دكتر برومندها- فريدون فرخ‌زادها- دكتر شرفكندي و همراهان- دكتر قاسملو و همراهان- دكتر شاپور بختيار و سروش كتيبه- فروهرها (داريوش و پروانه) و حتي فرزند مراد خود رهبر انقلاب سيد احمد خميني ......صدها نفر ديگر كه با روشن شدن و باز شدن پرونده قتل‌هاي زنجيره‌اي مي‌توان مشاهده كرد، آلوده و آغشته است! 

برادر من، چرا مثال‌هاي به‌تري را عنوان نمي‌كنيد. «در مورد كساني‌كه سخنان زيبا مي‌گفتند و در عمل خلاف آن را انجام مي‌دادند.» مثال‌هاي به‌تري را مي‌توان آورد كه:

آريامهر چه گفت و چه نوشت  و چه كرد؟!

آيت الله خميني چه گفت و چه‌ها كرد!؟

و يا نورالدين كيانوري چه مي‌گفت و چه كرد!؟

يا احسان طبري چه مي‌گفت و مي‌نوشت و چه كرد!؟

و كليه سردمداران حكومتي چه مي‌گويند و چه مي‌كنند!

آنان كه مي‌گفتند حكومت عدل علي را مستقر خواهند كرد و چنين جهنمي را براي ملت ايران برپا ساختند، يا آنان كه مي‌گفتند آهن تفته را بر كف برادر خود (عقيل) خواهند گذاشت تا حقوق ملت را حفظ كنند، اين چنين حكومتي را برپا كردند كه سرمايه آنان از ميلياردها دلار بالاتر مي‌رود و آقازاده‌هاي آنان بر روي چه گنجينه‌هايي نشسته‌اند و ملت باخون دل زندگي مي‌كند و براي تامين نان خالي براي فرزندان‌شان درمانده‌اند!؟ و ........... بسيار نمونه‌هاي ديگر. شما دوباره همان دايره فكري خود را دور مي‌زنيد و نسبت دروغ به من مي‌دهيد و افترا مي‌زنيد! دوست من، من كجا گفتم كه بايستي منكر نور و الكتريسته شد، اگر ادديسون فردي نامناسب در خانواده بوده و يا چون آقاي پورپيرار احتمالا عضو حزب توده بوده و بازجوي دادگاه‌هاي انقلاب نبايد پذيرفت كه نوشته‌هايش درباره تخت جمشيد يا اسلام و يا ... صحيح است!؟ من كجا نوشته‌ام كه نوشتارهاي محققين را به دليل اعمال و رفتار نا مردمي آنان نبايد خواند و نبايد پذيرفت؟! من كجا نوشته‌ام كه اگر آقاي پورپيرار عضو حزب توده بوده و يا بازجو بوده، نوشته‌هاي تاريخي او را نبايد پذيرفت! دوست من، شما در اين مورد از يك زاويه منفي (زاويه مقاومت و مخالفت و حمايت از آقاي پورپيرار) به موضوع نگاه كرده‌ايد و آن اين كه من با اطلاع از عضويت احتمالي آقاي پورپيرار در حزب توده و يا بازجويي اسيران در جمهوري اسلامي همه تحقيقات ايشان را نامطلوب و ناصحيح دانسته منكر حقايق مي‌شوم، در حالي كه چنين نيست. هر كسي يك روشي در شناخت افراد و افكار و اعمال‌شان دارد. روش من آنست كه ابتداء افراد را با خصوصيات فردي و شخصي ايشان بشناسم و سپس به نوشتارها و اعمال‌شان بپردازم. من در شگفتم و تعجب مي‌كنم كه شما كه به اين زيبايي در 28 صفحه «همان مطالب آقاي پورپيرار  و تهمت‌هايي را كه ايشان در چند سطر به شكل نامعقول و نامطلوب به من نسبت دادند و نوشتيد كه خود شايسته آن بودند» [؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟] نوشتيد و من واقعا از نوشتار زهرآگين ولي مخلوط با شيريني كلام  شما لذت بردم، در اين جا به كجراهه رفتيد و يك سويه و بي‌رحمانه مرا متهم به تعصب كرديد! كه من اين گونه فكر مي‌كنم كه اگر احوال شخصي افراد نامطلوب است، بنابراين تمام تحقيقات و نوشتارها و اعمال اجتماعي آنان نيز نامطلوب و غير قابل قبول است. باز هم اين اشتباه شما را حمل بر تعصب و وفاداري به آقاي پورپيرار مي‌كنم. دوست من، اولين باري كه شما اولين نوشتار ايشان را براي من فرستاديد، مرا بر آن داشتيد تا به مطالعه اين خط فكري جديد بپردازم و چه بسا بسياري از مطالب مندرج جلب توجه من را كرده باشد. ولي اين دليل آن نيست كه آقاي پورپيرار آن گونه پاسخ بگويد و مرا متهم به (تعصب- مرتجع بودن- بي‌فرهنگي- بي‌ادبي- تهمت‌زن- دروغ‌زن- جاهل- و غافل بودن- عامي مسلك و....) كند.)

*

در صفحه 26 سطر 6 به آخر نوشته‌ايد: (... اينان به جاي پاسخ مثبت به دعوت آقاي پورپيرار براي برگزاري يك نشست ملي در اين خصوص پس از گذشت چند سال همچنان روي ترش مي‌كنند، به سوراخ مي‌خزند، ناسزا مي‌گويند و اتهام مي‌زنند؟ و چرا در هر كجا به جاي متخصصان تاريخ، غير اهل تاريخ «نظير شما آقاي كارگر» را مي‌بينم كه به مباحثه با ايشان مشغول است؟ ...)

*

 پاسخ من اينست: (اولا شما از كجا مي‌دانيد كه من اهل تاريخ نيستم و اطلاعاتي در اين زمينه ندارم. شما كه خودتان اعتراف كرده ايد،  اصلا مرا نمي‌شناسيد! پس اين وحي از كدام مرجع به شما نازل شده است؟! دوم اين كه هنوز ما بحثي را با آقاي پورپيرار شروع نكرده ايم. كه شما مي‌نويسيد غير اهل تاريخ نظير شما آقاي كارگر را مي‌بينم كه به مباحثه با ايشان مشغول است؟ من فكر مي‌كنم كه شما هم كم كم داريد به مقام پيامبري «يا خدايي» مي‌رسيد كه از همه احوال موجودات و كائنات مطلع هستيد.) از شما به عنوان دوستي ناديده ولي مورد علاقه تقاضا دارم كه در قضاوت‌هاي خود به گفته ديگران اعتماد نكنيد و خودتان در هر مورد تحقيق و بررسي كنيد تا دچار اشتباهات فاحشي كه در اين مكاتبه شده‌ايد نشويد. و اما گفت‌وگوي من با آقاي پورپيرار يك اتفاق ناميمون بود. عزيزم، پاسخ هاي، هو است. ناسزا را كه نمي‌توان با حرف زيبا و محبت آميز پاسخ گفت! هرچند من به خاطر دانش و سن و تحقيقات ايشان در ابتداء سعي كردم به قول شما (صبوري نشان دهم) ولي ظرفيت انسان‌ها محدود است و هريك با ديگري متفاوت است. اما دوست من،  آن چه را كه من در سايت‌هايم منعكس مي‌كنم، افكار عمومي مردم ايران است و چه بسا «و به يقين» با بسياري از آن‌ها نه آن كه موافق نباشم بلكه مخالف هم باشم، ولي از آن جا كه اعتقاد دارم هر كسي بايد حق داشته باشد حرف و عقيده خود را بيان كند (البته به شكل معقول و مودبانه، نه فحاشي و توهين)  به آن پرداخته‌ام. در پايان از شما مي‌خواهم در صورت تمايل كه تمام نوشتارهاي خود را با  فورمات وورد براي من بفرستيد تا پس از تنظيم به فورمات (پ.د.اف) تبديل و در سايت قرار دهم.  در ضمن يك قطعه عكس خودتان را هم در صورت امكان براي من اي‌ميل كنيد تا در صفحه مربوطه قرار دهم.

***

سخن پاياني اين كه: چون به دوستي بي‌شائبه‌اي كه دورادور با شما برقرار كردم، ارج مي‌نهم و از سوي ديگر تعهد و اعتقاد شما به آقاي پورپيرار تا آن ميزان است كه حقايق را لوث مي‌كنيد و واژگونه جلوه مي‌دهيد و حاضر به شنيدن كوچك‌ترين انتقادي از ايشان نيستيد و هر كس را كه نكته‌اي مخالف نظرات ايشان بيان كند مورد ترديد قرار داده و نسبت‌هاي منفي بر او  روا مي‌داريد، در نتيجه دنبال كردن اين بحث در زمينه افكار و آثار آقاي پورپيرار با شما ممكن است خدشه‌اي به اين دوستي دور از هر گونه شائبه و منفعت طلبي و حسابگري وارد سازد. مصلحت خود را در آن مي‌بينم كه در همين جا ادامه بحث در زمينه افكار و آثار آقاي پورپيرار را خاتمه دهم و به شما اعلام كنم كه ديگر حاضر به ادامه گفت‌وگو در اين زمينه با شما نيستم و ترجيح مي‌دهم كه دوستي خود را با شما حفظ كنم. ولي اگر شما و يا آقاي ناصر پورپيرار مطلبي داشته باشيد كه بخواهيد در سايت‌هاي من معرفي شود با كمال ميل همان گونه كه تا كنون اقدام كرده‌ام، به انتشار آن‌ها خواهم پرداخت.

شاد و شادكام باشيد. ارادتمند: مهندس منوچهر كارگر 

***

 

 

لینک
پنجشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٦ - عارف گل سرخی

   گفت‌وگو‌هايي با مهندس منوچهر كارگر (۴)   

رو در رو با ناصر پورپيرار ، دكتر عارف گلسرخي و داود صباغ (4)

[تدوین از مهندس منوچهر کارگر]

پاسخي دوستانه به آقاي دكتر گلسرخي از مهندس منوچهر كارگر (قسمت اول)

دوست عزيز آقاي دكتر عارف گلسرخي، سلام

با سپاس نامه مفصل شما در 28 صفحه كامل دريافت شد. خوشحالم كه شما در وفاداري به آقاي پورپيرار استوار هستيد و اين خوشحالي من از آن جهت است كه شما را فردي معتقد و  وفادار ميبينم. پاسخ به اين نامه  نياز به وقت كافي و نوشتاري بس طولاني تر از خود نامه دارد، ولي من چون اهل تفصيل نيستم و خلاصه نويسي را بيش‌تر و به‌تر ميپسندم، به نكاتي از نامه شما اشاره مي‌كنم و مي‌گذرم و حتما نامه شما را در 2 سايت خواهم گذاشت و همچنين فايل وورد نوشته خودم را هم براي شما خواهم فرستاد و شما مجاز خواهيد بود در هرجا مايل بوديد، ارائه دهيد.

درصفحه 2 سطر 12 از نامه خود نوشته‌ايد كه (....تنها شاهد بروز اقيانوسي از افكار كليشه‌اي نخ نما و تهمت‌ها و ناسزاهاي شرم‌آور و بي‌انتها هستيم كه نامه دوست شما يك نمونه بس كوچك از آن است.)

*

پاسخ: من ازشما سئوال مي‌كنم: (آيا واقعا نامه دوست من را خوانده‌ايد!؟ كه درباره او چنين قضاوتي را روا مي‌داريد!؟)

*

در دنباله نوشته‌ايد: (تعجب مي‌كنم حال كه فرصت مطالعه آثار متفاوت ايشان را نداشتيد يا به ضرورت اين كار دست پيدا نكرديد، چرا براي شناخت اين چنيني از استاد پورپيرار به سراغ پرسش از يك دوست رفته‌ايد؟ كافي است در هر موتور جست و جوي اينترنتي نام «ناصر پورپيرار» را تايپ كنيد تا با خيل عظيمي از اين نوع قضاوت‌هاي ذهني و فحش‌نامه‌هاي متعصبانه و چارچوب‌هاي فكري كليشه‌اي در ده‌ها سايت و وبلاك مواجه شويد كه از نظر قوت استدلال(!!!) از نوشته دوست شما بسيار بسيار جلوترند!)

*

پاسخ: (من پيش از اين به شما گفته و نوشته‌ام كه اصولا من نام آقاي پورپيرار را براي اولين بار از شما شنيدم و هيچ اطلاعي از وجود شخصيتي به نام  «ناصر پورپيرار» و نوشتارهاي ايشان نداشتم و با توجه به اين نكته كه كتاب‌هاي ايشان در دسترس نبوده، چگونه مي‌توانستم آن‌ها را بخوانم و از كجا به دست آورم و چگونه!؟ حال به من بگوييد براي اطلاع از مطلبي قابل اعتبار و اعتماد بايستي به دشمن مراجعه كرد يا به دوست؟! شما بگوييد كه چرا به من توصيه مي‌كنيد، من بايستي به سراغ فحش‌نامه‌ها و اتهامات مي‌رفتم تا فردي را بشناسم. من از اين استدلال كاملا كودكانه‌تر از پاسخ من به آقاي پورپيرار شما در شگفتم!)

*

در دنباله نوشته‌ايد: (درست است كه شما هم به سهم خود صاحب تخصص‌ها و دانش‌ها و تجارب متعدد هستيد، ولي آگاهيد كه ورود جدي و تعيين كننده به هرموضوع تازه‌اي به طي مقدماتي احتياج دارد كه مستلزم صرف زمان كافي و مناسب هستند و اختصاص اين مقدار از زمان پيشاپيش مستلزم رسيدن به احساس ضرورت براي شناخت كامل موضوع مورد نظر است. بديهي است در صورتي كه چنين مراتبي طي نشود مطمئنا نتيجه كار شكل مطلوبي نخواهد داشت و طبعا ورود فرد به آن حوزه مثال همان شناخت فيل درتاريكي «داستان مولوي» خواهد بود.

كافي است .... و مثال‌هاي بسيار ساده و عوام پسندانه‌اي را در دنبال نوشته‌ايد و در آخر نتيجه گرفته‌ايد كه من به خوبي آقاي پورپيرار را هنگامي كه شما را فاقد فرهيختگي مي‌خوانند، درك مي‌كنم، هرچند كه با به كار بردن چنين [تعبيري] در مورد شما موافق نيستم. لطفا به نوشته خود مراجعه كنيد.)

*

پاسخ: (من با شما موافقم كه بايستي در هر رشته اطلاعات و تخصص و تجارب خاص آن رشته را داشت تا مجاز به نظريه پردازي بود و فرد بي‌اطلاع از تاريخ نمي‌تواند نظريه پرداز تاريخ باشد. ولي از شما سئوال مي‌كنم كه بنا به اظهار خودتان كه مقرون به واقعيت است، چگونه مرا كه اصلا نمي‌شناسيد فردي بي اطلاع تشخيص داديد! و چگونه  به خود اجازه مي‌دهيد كه توصيه كنيد كه من نبايد در اين مباحث وارد شوم!؟ و اين مثال‌هاي كودكانه را براي مجاب كردن من و اثبات حقانيت آقاي پورپيرار يادآور مي‌شويد!؟ چگونه است آقاي ناصر پورپيرار را با تحصيلات دبيرستاني استاد پورپيرار و متخصص تاريخ باستان مي‌شناسيد و مي‌خوانيد و مرا از ورود به اين گفتمان برحذر مي‌داريد، درحالي كه بنا به قول خودتان هيچ شناختي از من نداريد. همان گونه كه من هيچ شناختي از شما و آقاي پورپيرار ندارم!)

*

در صفحه4 سطر 3 به آخر نوشته‌ايد: (...مثلا بخش عمده‌اي از اين رجال صاحب فكر! و از جمله پروفسور شجاع الدين شفاي مورد احترام شما، عميقا براين خيالند كه تمدن در جهان با نام ايران و ايراني آغاز مي‌شود و .....)

*

پاسخ: با ذكر كلمه «از جمله پروفسور شجاع الدين شفاي مورد احترام شما، در واقع و تلويحا به خواننده القاء مي‌كنيد كه اين منوچهر كارگر هم از همان قماش و دارو دسته باستان پرستان است! و پيرو شجاع الدين شفا!» (من براي همه انسان‌ها احترام قائل هستم و خود را پايبند رعايت اصول انساني و برخورد محترمانه مي‌دانم، مگر زماني كه طرف من رعايت حدود و حيثيت انساني خود و ديگران را نكند. بنابراين آقاي شجاع الدين شفا براي من مانند ديگران محترم‌اند ولي دليل بر آن نيست كه نقطه نظرها و افكار و انديشه ايشان مورد تاييد من باشد. براي مثال نمونه‌اي را مي‌آورم «در مراسم يادبودي كه در پاريس براي تيمسار معين زاده كه در انگلستان درگذشته بود و برادران ايشان در پاريس  گرفته بودند. من هم حضور داشتم. عده زيادي در آن جا حضور داشتند و آقاي شفا به سخن‌راني پرداختند. در باره ارتش و سابقه آن سخن گفتند و آن‌قدر اغراق گويي كردند و بلند پروازي نمودند كه از بيان اين نكته غافل نشدند كه سابقه ارتش منظم ايران به 2500 سال مي‌رسد و ما در اين مدت زمان ارتش منظم داشته‌ايم. من به هوشنگ معين زاده برادر تيمسار متوفي گفتم كه ايشان مزخرف مي‌گويند وتاريخ را واژگونه مي‌كنند» به هر حال من اگر در سايت آقاي ساسان ايشان را توصيه و نصيحت كردم كه به‌تر است بگذارد كه خود آقاي شجاع الدين شفا مطلب بنويسد! از اين رو بود كه مي‌ديدم فردي چون او قادر نيست با فردي به نام ناصر پورپيرار دست و پنجه نرم كند و نوشتارهاي سطحي و بي‌معني و سبك ايشان مرا بر آن داشت كه بنويسم كه آقاي پور پيرار اگر چيزي را واژگون جلوه دهد و يا ناصحيح بنويسد. ولي خوب مي‌نويسد! حال آن كه نوشته‌هاي شما اصلا فارسي نيست! و نمي‌توانيد با ايشان دست و پنجه نرم كنيد. به‌تر است كار را به كاردان واگذاريد و به‌تر است آقاي شجاع الدين شفا  كه شما را راه‌نمايي مي‌كند و استاد راه‌نماي شما هستند خودشان بنويسند! كه قلمي شيوا دارند و صاحب اطلاع مي‌باشند! و همين توصيه دوستانه و بي‌ريا موجب گرديد كه به همكاري با جمهوري اسلامي و آقاي پورپيرار متهم  شوم !) بگذريم كه از نظر من سخنان بي‌هوده آقاي ساسان اصلا قابل خواندن نيست ولي آدرس سايت اختصاصي خودم را به ايشان دادم و نوشتم براي آن كه مرا به‌تر بشناسيد به اين سايت مراجعه كنيد. ولي ديگر من با شما مكاتبه را ادامه نخواهم داد.

*

در صفحه 7 سطر 12 نوشته ايد: (خود شما هم در مكاتباتتان با آقاي پورپيرار نمونه‌اي از اين صراحت و نحوه توجه  را ديده‌ايد كه البته دلايل بروز آن را در نيافتيد و اين نحوه توجه دادن را بر صحت اتهامات مذكور حمل كرديد! و براي همين تهديد به انتشار اين مكاتبات كرديد «اين طور كه من از ايشان شنيدم» ولي ....)

*

پاسخ من به شما اين است: (چگونه شما قول آقاي پورپيرار را كه من ايشان را تهديد به انتشار مكاتبات كردم مي‌پذيريد!؟ در حالي كه از حقيقت قضايا مطلع نيستيد! و در واقع به گونه‌اي مرا سرزنش  و نكوهش مي‌كنيد كه قصد باج‌خواهي داشته‌ام كه ايشان را تهديد به افشا و انتشار مكاتبات كرده‌ام. «ولي از من سئوال مي‌كنيد كه چرا به سراغ يك دوست رفتم تا از او اطلاعاتي درباره آقاي پورپيرار به دست آورم!؟ آخر مگر يك بام و دو هوا مي‌شود!؟» دوست من آقاي دكتر گلسرخي عزيز، من به ايشان اطلاع دادم كه آن چه در مورد من گفته‌اند «متعصب - مرتجع - نافرهيخته – بي‌فرهنگ – بي‌ادب  - دروغگو - تهمت زن - عامي مسلك...  » را در معرض قضاوت افكار عمومي قرار خواهم داد تا افكار عمومي قضاوت كند كه من كه 3 سايت خود را براي نشر آزادي و مبارزه با سانسور در اختيار عموم گذاشته‌ام و نظرات و افكار همه گرايش‌هاي فكري ( مذهبي - سياسي - عقيدتي و ازجمله شخص آقاي پورپيرار و .....) را با هزينه شخصي در اختيار عموم مي‌گذارم شايسته آن عناويني هستم كه ايشان به من نسبت داده‌اند يا ايشان كه هيچ عقيده و نظري را جز نظرات خود برنمي‌تابد و نمي‌پذيرد و قبول ندارد. حال آن كه من با بسياري از نوشتارها كه در 3 سايت خود منتشر مي‌كنم موافق نيستم و بلكه با بسياري مخالف هم هستم. ولي چون آزاده و آزادي‌خواه هستم مي‌خواهم ديوار سانسور را به هرشكل و در هر زمينه بشكنم. اين چه تهديدي است كه من كرده‌ام!؟ شما پاسخ دهيد!؟ ‌آقاي دكتر گلسرخي عزيز!)

*

در صفحه 9 نوشته ايد (جلسه‌اي به رهبري شجاع الدين شفا در پاريس تشكيل شده و چنين و چنان ... كه احتمالا شما به خوبي در جريان جزئيات اين نشست قرار داريد. ....)

*

پاسخ: (دوست من شما از 5000 كيلومتر فاصله از تشكيل جلسه اطلاع داشته و به چند و چون جريانات واقف هستيد و من در قلب پاريس نه از آن اطلاعي داشته و دارم، جز هم اكنون كه از شما مي‌شنوم و نه علاقه‌اي به اين جلسات داشته و دارم واز هر جمعيتي اين چنيني بيزارم!  و من نمي‌دانم چگونه شما در اين فاصله دور تشخيص داديد كه من به خوبي در جريان جزئيات اين نشست قرار دارم!؟‌ براي من جاي بسي شگفتي است كه شما با آن كه هيچ شناختي از من نداريد!  اين چنين قضاوت‌هاي دور از حقيقت و كذب در مورد من داريد؟! اين را فقط و فقط به حساب تعصب شما نسبت به آقاي پورپيرار مي‌گذارم كه هر كس با ايشان برخورد داشته باشد از نظر شما بي‌ارتباط با آن جمع كذايي نيست!!!)

*

نوشته بوديد: (پاسخ آقاي پورپيرار قاطع و و استوار است، همان گونه كه به شما پاسخ داده است.)

*

پاسخ: من از شما سئوال مي‌كنم: (چه اشكالي داشت اگر آقاي پورپيرار فقط در دو كلمه همان گونه كه در مورد نام خود پاسخ دادند و شغل خود را از ابتداء نشر كتاب اعلام كردند، مي‌نوشتند كه من هيچ گاه عضو حزب توده نبوده‌ام و همچنين بازجوي دادگاه‌هاي انقلاب نبوده‌ام و اين‌ها تهمت است كه مخالفان به من نسبت مي‌دهند تا نيازي به 28 صفحه مكاتبه جناب‌عالي براي دفاع از ايشان و سركوب مخالفان ايشان و اثبات اين قضيه نباشد و مكاتبات نامطلوب من و ايشان را هم دنبال نداشته باشد. دوست عزيز. همان طور كه سئوال من صريح و روشن بود، پاسخ صريح و روشن ايشان مي‌توانست مرا از توهمي كه درباره ايشان داشتم برهاند. چرا مي‌نويسد؟! «من فرهيختگي درشما نديدم!» «يعني شما آدم بي‌فرهنگ و بي‌ادبي هستيد!» من در مكاتبات اوليه خود نهايت نرمش و احترام و ادب را درباره ايشان رعايت كردم. ولي ايشان به جاي حسن استقبال وارائه  پاسخي دو كلمه‌اي، به نصيحت‌هاي بچه گانه پرداختند و خود را در موضع بالا قرار داده به زيردست و شاگردي نصيحت كردند كه (به‌تر است افراد را به آثارشان بشناسيم نه احوال‌شان) كه اين مطلب همان قدر كه روشن است به همان ميزان گنگ و نا روشن مي‌باشد!

معني و مفهوم احوال چيست؟

آيا به معنا و مفهوم «كردار» اعمال فرد  است؟!

يا به معنا و مفهوم  «انديشه» پندار شخص  است؟!

يا به معنا و مفهوم  گفتار( نوشتار) اوست؟!

اگر به معني كردار است كه همان نظر من بود!

و اگر به معني پندار است كه باز هم همان نظر من بود «زيرا افراد آن چه را كه در پندار دارند سعي بر انجام آن دارند.» حال موفق باشند يانه؟ بحثي جداگانه دارد و اگر به معني گفتار (نوشتار)  باشد كه من توضيح دادم چه بسيار گرگ صفتان كه در لباس دوست و راه‌نما انسان‌ها را به كجراهه مي‌كشند. بازهم نظر من بوده است! بنابراين طفره رفتن ايشان از پاسخ صريح و پرداختن به تكرار  بيان كلمات «نافرهيختگي و اين كه به‌تر است شما  بيآموزيد آدم بافرهنگ و ادب چنين مي‌كند و چنان نمي‌كند -شما متعصب و مرتجع هستيد- نادان و جاهل و دروغزن و تهمت زن هستيد - و امثال آن.....» تحقير آميز و توهين مستقيم و تهمت و افترا موجب گردد تا مرا نيز از مسير ادب خارج سازد وبا استدلال به نكاتي كه به من نسبت داده بودند به ايشان پاسخ دهم: نيازي به پاسخ دادن ندارد. شما تلويحا در نامه خود عضويت خودتان را در حزب توده و بازجو بودن در دادگاه‌هاي انقلاب را تاييد كرده ايد! و چون من نه متعصبم و نه مرتجع لذا نوشتارهاي رد و بدل شده را به منظور قضاوت عمومي در سايت قرار مي دهم تا افكار عمومي قضاوت كند كه من مرتجع و متعصب هستم (در حالي كه ناشر افكار و نوشتارهاي گرايش‌هاي متفاوت و متضاد اعم از مسلكي - مذهبي - عقيدتي و ... در 3 سايت خود هستم و نمونه‌هاي بارز آن در معرض ديد عموم است) يا ايشان كه جز نظرات خود هيچ نظري را نمي‌پسندد و تاييد نمي‌كند. لذا اعلام اين نظر به معني تهديد نيست! بلكه اعلامي و اطلاعي است كه بداند بحث و گفت‌وگوي من و ايشان را بايد افكار عمومي قضاوت كنند و شما آن را حمل بر تهديد كرده‌ايد كه من فقط مي‌توانم عذر شما را بپذيرم كه تعهد به وفاداري به آقاي پورپيرار موجب قضاوت ناصحيح و متعصبانه شما در مورد اين اعلام به عنوان تهديد باشد. حال آن كه من براي اثبات حقانيت خود اين اعلام را كرده بودم.) (ادامه دارد)

 

 

لینک
چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦ - عارف گل سرخی

       

رو در رو با ناصر پورپیرار، دکتر عارف گلسرخی، داود صباغ (۳)

[تدوین از مهندس منوچهر کارگر ]

[پاسخ نامه مهندس کارگر از سوی عارف گلسرخی ـ قسمت دوم]

اما در طول اين سال‌ها براي استاد پورپيرار به ظاهر مدافعاني نيز وجود داشته كه لازم است به احوال آن‌ها نيز اشاره كنيم؛ در رأس اين مدافعان فعالين سياسي اقوام ايراني و از همه مهم‌تر ترك‌ها و اعراب بودند كه به دلايل متعدد و از جمله به دنبال مباحثات گسترده آن‌ها با استاد پورپيرار و به خصوص به دليل سياسي كاري آن فعالان و سپس رسيدن برق بنيان انديشي آقاي پورپيرار به تواريخ قوم پرستانه ترك‌ها و عرب‌ها و ابطال هياهوهاي‌شان، آنان نيز عمدتاً و به تدريج به صف مخالفان پورپيرار پيوستند. در واقع هيچ يك و هيچ يك از مخالفان و حتي موافقان ايشان در سطح روشنفكران اقوام ايراني نيز هنوز نتوانسته‌اند به بنيان مباحث تاريخي استاد پورپيرار، يعني تاريخي كردن و شناخت «پوريم» پي ببرند. عمده كوشش كلان و برنامه ريزي شده استاد پورپيرار از ابتدا اين بوده است كه با باز كردن تدريجي مدخل‌هاي اساسي و زواياي نگاه تازه، بحث‌ها و بررسي‌هاي خود را با عبور از صدها مرحله كوچك و بزرگ به شناخت پوريم برسانند، امري كه به رغم تلاش بسيار استاد پورپيرار، مافوق توان ذهني بسياري از مخاطبان‌شان بوده است و گروهي كثير به ويژه از طيف مخالفان به دليل عدم درك زمان سنجي و نحوه طرح هر مدخل، ايشان را به تناقض گويي متهم كردند! و در واقع حداكثر توان‌شان اين بوده (همچون بوزينه‌اي سورنا گيلاني نام (sarzaminejavidan.persianblog.ir)) كه با مطالعه آثار آقاي پورپيرار بگويند شما قبلاً اين نكته را گفتيد و اكنون اين را مي‌گوييد! و حتي هنوز هم درنيافته‌اند كه زمان ارائه نتيجه بررسي خود آقاي پورپيرار در انتهاي كامل هر موضوع است و پيش از آن هر مبحثي در متن رايج آن نقد و بررسي مي‌شود. به هر حال، آقاي پورپيرار به راستي با يك برنامه ريزي فكري غول آسا و انديشمندانه، به تدريج و با گذر از صدها مدخل و سؤال، ذهن دنبال كنندگان بررسي‌هاي خود را گام به گام به جايي رساندند تا بتوان در آن به بيان يك حادثه تاريخي دوران‌ساز در مقياس بين‌المللي و به عمد فراموش شده باز هم در مقياس جهاني، بپردازند و دقيقاً به همين دليل سيل مدافعان سياسي و غير سياسي ايشان در ميان روشنفكران ترك و عرب نيز كم كم به جويبارهايي باريك از خردمندان آنان تبديل شده است. مثلاً گروه كثيري از فعالين و روشنفكري ترك هر ساله در پاي يك قلعه دوره قاجار در آذربايجان جمع مي‌شوند و با ستايش از بابك خرمدين قلابي (كه اساساً معلوم نيست چه ارتباطي با تركان دارد؟!) به گمان خود بر استيفاي حقوق قومي خود از جمهوري اسلامي پافشاري مي‌كنند. و هنگامي كه آقاي پورپيرار طي يك بحث تاريخي صرف اصالت بابك خرمدين را به زير سؤال مي‌برند و آن را عاملي در كنار صدها عامل يهود ساخته ديگر در جهت تفرق اسلامي معرفي مي‌كنند، نعره‌هاي قوم پرستانه ترك‌ها به هوا بلند مي‌شود و آن گروه لائيك‌شان در صف نخست فحاشان به پورپيرار سينه چاك مي‌كنند! همين طور هنگامي كه بررسي‌هاي تاريخي محض ايشان (به ويژه يادداشت‌هاي مستقل اسلام و شمشير) اصالت جنگ‌هاي صدر اسلام و هزاران موضوع نظير ديگر را به زير سؤال مي‌برد و طبعاً اعراب مسلمان را به بازانديشي ديني و ملي وراي اسرائيليات منابع اسلامي دعوت مي‌كند، ‌شاهديم كه روشنفكري لائيك ضد ديني عرب و گروه‌هاي مذهبي اعراب كه نان شمشير فرضي پيامبر را مي‌خورند و مسلك وهابيت را آخر دين مي‌شمارند، به صورت دشمنان قسم خورده پورپيرار در‌ مي‌آيند. آقاي كارگر ارجمند. نمي‌دانم مجموعه اسلام و شمشير را خوانده‌ايد يا نه، اما من عميقاً بر اين باورم كه اين يادداشت‌هاي مختصر (حدود 300 صفحه‌اي) به تنهايي با مجموعه آثار تمامي بزرگان حوزه‌هاي علميه و مذهبي سراسر جهان اسلام و به خصوص ايران برابري مي‌كند. در حوزه‌هاي علميه ما هم همچون دانشگاه‌هاي‌مان گله‌هاي پرشماري يافت مي‌شوند كه صرفاً در تكرار اباطيل تاريخي رايج و آن چه كه دربست پذيرفته و حفظ كرده‌اند، تخصص دارند و اين امر متأسفانه در سراسر جهان اسلام يك اپيدمي است و تعداد خردمنداني كه توانايي درك بنيان مسائل را داشته باشند، عملاً بس اندك است.

به بيان صريح، تاريخي شدن «پوريم» چنان بحث تاريخي عميق و وسيعي است كه نقش تاريخي هخامنشيان و خوب و بد بودن كورش در آن رنگ مي‌بازد و دعاوي تاريخي همه اقوام اعم از فارس و ترك و عرب و ... و تاريخ‌سازي‌هاي ملي تمامي كشورهاي كنوني خاورميانه در اثر آن بر باد مي‌رود. به همين دليل است كه در زمان انتشار نخستين كتاب استاد پورپيرار شاهد موضع‌گيري‌هاي قومي در برابر اثر ايشان، و نفرين فارس‌ها و ستايش تركان وعربان نسبت به ايشان بوديم (هر چند اين امر هنوز هم تا حدي ادامه دارد)، و اكنون كه بررسي‌ها و تحقيقات ايشان ابعاد تازه و باورنكردني ديگري پيدا كرده است، به تدريج دروغ‌پرستان، قوم پرستان، نژاد پرستان و افليج‌المغزها از هر قوم و قبيله در كنار مزدوران مي‌نشينند و همگي عليه پورپيرار بسيج مي‌شوند و حكومت‌ها (از جمهوري اسلامي تا تركيه و عربستان سعودي) همه در برابر كتاب‌هاي ايشان سياست سكوت و بايكوت را به صلاح خود مي‌بينند، و در ميان تنها خردمنداني چند باقي مي‌مانند كه در طول تاريخ همواره اندك بودند، اما تأثيرات‌شان به مراتب از اين خيل داراي همه نوع امكانات تبليغي و قدرت سراسري بيش‌تر بوده است.

ضرورت و محتواي طبيعي همين مباحث است كه باعث مي‌شود استاد پورپيرار فقط در مقام يك مورخ بر تأثير تاريخي و دوران‌ساز اسلام براي تجديد حيات تمدن شرق ميانه، الاهي بودن آن بر اساس آيات قرآن، نقش پنهان و مداوم و در واقع شبانه روزي يهود در تحريفات تاريخي به قصد پنهان نگه‌داشتن پوريم و توقف تكامل مسلمين و دشمني با اسلام، و ضرورت بازگشت به قرآن و اتحاد اسلامي و افشاگري دسيسه‌هاي يهود و ... تأكيد مي‌كنند. اما براي آن روشنفكري ايراني (اعم از فارس و ترك و عرب و ...) كه با بنيان اين مطالب ناآشناست و هر داده تازه‌اي را با كليشه‌هاي ذهني خود مي‌سنجد، پي‌بردن به عمق اين نكات و مفاهيم تقريباً غير ممكن است. براي همين است كه دوست شما آقاي داود صباغ تمامي اين مطالب را در ذيل دو عنوان يهود ستيزي و پان اسلاميزم شناسايي مي‌كند، زيرا به واقع ذهن او تحليل ديگري براي درك اين روند شناخت تدريجي «پوريم» نمي‌شناسد. حداقل آقاي صباغ و ديگران پرشماري كه ظرفيت ذهني‌شان در اندازه ايشان است، مي‌بايد توجه كنند كه يهود ستيزي يك تفكر عمدتاً مبتني بر نژاد پرستي است و با كشف اسنادي دال بر دخالت يهود در فلان قضيه تاريخي (همچون مورد اجير بودن هخامنشيان از سوي يهود براي نابودي بابل طبق داده‌هاي تاريخي تورات) از زمين تا آسمان متفاوت است. مثلاً اگر محققي از نقش ايالات متحده آمريكا در سرنگوني دولت دكتر محمد مصدق بر اساس اسناد موجود سخن بگويد، آمريكا ستيز است؟ مگر جز اين است كه بسياري از محققان ايراني در كتاب‌هاي خود پيرامون سقوط دولت دكتر مصدق، آمريكا را با صدها واژه نظير استعمارگر و امپرياليست و غارتگر ثروت ملي مردم ايران و ... نكوهش كردند، پس آيا همه آن‌ها آمريكا ستيزند؟ چنين قضاوتي همان براي دادگاه‌هاي اروپايي تحت نفوذ محافل صهيونيستي مناسب است كه هر تحقيقي در مورد صحت دعاوي واقعه هولوكاست را از مصاديق عيني يهود ستيزي محسوب مي‌كنند و آن را جرم مي‌شمارند! (و كسي نيست به آن‌ها بگويد كه اگر اسناد يك واقعه تاريخي واقعاً استوار و محكم و كامل هستند، پس چرا از تحقيق پيرامون آن مي‌ترسيد، و چرا اين اسناد محكم و كامل دائماً به آساني به زير سؤال مي‌روند؟؟) تأكيد بر اتحاد مسلمين از سوي آقاي پورپيرار هم حاصل يك شناخت تاريخي تازه است و با آن چه كه تا كنون تحت عنوان پان اسلاميزم گفته شده است، بنيان متفاوتي دارد، ولي البته از نظر منتقداني چون آقاي صباغ قطعاً هر گردي گردوست!

در هر حال،‌ گروه ديگري كه طبق توهمات ذهني روشنفكران ما موافق طبيعي و ذاتي و هميشگي ناصر پورپيرار به شمار مي‌روند، لايه‌اي از حكومت جمهوري اسلامي و به تعبيري اصحاب كيهان هستند. كيهانيان در مقطعي كوتاه و در زمان انتشار گفته‌هاي همان جلسه مركز گفت‌وگوي تمدن‌ها بايكوت رسانه‌اي آقاي پورپيرار را شكستند و در واقع به دلايل سياسي و براي در اختيار گرفتن توانايي منحصر به فرد ايشان در نگارش و نقد جريانات روشنفكري ايران، چراغ سبزي به ايشان نشان دادند، اما آن‌ها از اين امر غافل بودند كه پورپيرار كسي نيست كه خود و قلم و انديشه و رسالتش را در اختيار فلان يا بهمان قدرت سياسي قرار دهد. زماني با ايشان درباره احزاب و گروه‌هاي سياسي صحبت مي‌كردم و ايشان به من گفتند كه من اگر بخواهم كار سياسي بكنم خودم مي‌روم و يك حزب تأسيس مي‌كنم! اصحاب كيهان هم مثل همان فعالان سياسي اقوام از چنين روحيه‌اي بي‌خبر بودند و به گمان خود خيال مي‌كردند در صورتي كه به حمايت از پورپيرار برخيزند، مي‌توانند وي را وارد دسته خود كنند و از توانايي وي براي مبارزه با مخالفان‌شان بهره گيرند، اما زهي خيال باطل! بدين لحاظ بعد از گذشت مدتي، كيهانيان نيز دريافتند كه استاد پورپيرار فردي نيست كه خود را در اختيار خواسته‌هاي سياسي آنان قرار دهد و لذا به تدريج از سوي ايشان طرد شدند و در نهايت از سر لج و مخالفت با ايشان درآمدند و همچنان غافل از اين هستند كه تاريخي كردن و شناساندن حادثه پوريم و تبعات آن اهميتي وراي تصور آنان دارد و انديشه عظيم ايشان هم نه با اهداف كوچك آن‌ها مطلقاً جور در مي‌آيد و نه حتي در مغزهاي كوچك آنان مي‌گنجد و همچنين غافل‌‌اند كه استاد پورپيرار چنان استقلال فكري و شخصيتي دارند كه با هيچ فشاري سر تسليم فرود نمي‌آورند. از ميان آنان تنها حمايت مهندس عباس سليمي طولاني شد كه در گفته‌ها و سخنراني‌هاي متعدد به پوريم و نقش هخامنشيان در نابودي تمدن‌هاي كهن ايران و تلاش باستان شناسان يهودي معاصر براي نابودي ابنيه خشتي عيلامي تخت جمشيد  اشاره كرد، اما ايشان نيز از يك طرف به دليل فقدان اشرافي نظير تسلط استاد پورپيرار بر مباحث و مدخل‌هاي طرح شده و از سوي ديگر به دليل موضع و نگرش سياسي‌اي كه دارد، چندان در اين مسير موفق نبود و حمايت ايشان از آقاي پورپيرار نيز پاياني ناميمون يافت، زيرا استاد پورپيرار هيچ چيز را فداي حمايت كسي از خود نمي‌كنند (موضوعي كه خود شما نيز در مكاتباتتان با ايشان با آن مواجه شده‌ايد) و با هوشمندي فق‌العاده‌اي كه دارند، زير و بم مسائل را به خوبي در مي‌يابند. در واقع، مسئله آقاي سليمي همواره يهود و صهيونيزم بوده است و نه تاريخي شدن پوريم و درك تأثيرات دوران‌ساز انديشه استاد پورپيرار و درست به همين دليل مهندس سليمي از ميان تمام مباحث آقاي پورپيرار كه تعدادشان بس افزون شده است، فقط به پيوند يهود با هخامنشيان و  قتل عام ايرانيان در روز پوريم و نقش باستان شناسان يهودي معاصر در نابودي آثار باستاني پيش از هخامنشي ايران توجه دارد و نه مثلاً به واقعيت و اصالت يا عدم اصالت تاريخي كتاب ابن نديم يا فارسنامه ابن بلخي يا موجوديت سلمان فارسي يا ... . بقيه مورخان جمهوري اسلامي از قماش عبدالله شهبازي هم كه به دلايل متعدد (و به ويژه مسائلي كه در گذشته و عمدتاً بر سر حزب توده و دفاع يا دشمني با آن رخ داده است)، با استاد پورپيرار دشمن خوني هستند و در اين مورد خاص، هر دو طرف در نوشته‌هاي وبلاگي خويش از لعن و نفرين يكديگر دريغ نمي‌ورزند. (براي آشنايي با پيشينه اين تضادها مطالعه كتاب چند بگو مگو درباره حزب توده و ... كه مشاجرات قلمي استاد پورپيرار و شهبازي و نيز عليرضا نوري‌زاده در آن‌ آمده، بس مفيد است.) جالب است همان سفيه فوق‌الذكر يعني سورنا گيلاني (نظير بقيه گله روشنفكري ايران كه در مواجه با چنين مواردي به جاي انديشه كردن و تأمل تنها بلدند حيرت كنند!) زماني با به كار گرفتن تمام توان عقلي خود (!) تنها ابراز حيرت و تعجب بسيار مي‌كرد كه چرا پورپيرار با يك مورخ درباري همسان خودش كه عميقاً ضد يهود است (يعني عبدالله شهبازي)، تا اين اندازه مخالفت مي‌كند! اين عبدالله شهبازي طي سال‌هاي اخير يكي از جوانك‌هاي بسيجي زير دست خود به نام حامد (jew.blogfa.com  و sobh.blogfa.com) را براي كسب خبر به سراغ آقاي پورپيرار مي‌فرستاد و اين حامد مذكور از همان ابتدا به تهيه اسناد و مداركي دست زد تا شهبازي از طريق آن‌ها بتواند روزي عليه پورپيرار اقدامي اساسي صورت دهد و سوزش زخم نيش‌هاي قلمي سال‌هاي گذشته و سپس سال‌هاي اخير ايشان را جبران كند، اگر چه حامد چند بار تحت تأثير كلام افشاگر استاد پورپيرار لگدهاي محكمي نثار نوشته‌هاي مهمل شهبازي كرد و به همين دليل بلافاصله ناچار شد تا به وظيفه اصلي خود استوارتر از گذشته بپردازد! سرانجام، حاصل تلاش او در جمع كردن مداركي عليه استاد پورپيرار و نيز بنده اين بود كه با آسمان ريسمان بافي‌هاي ذهني به خيال خود ثابت كند كه ايشان با اسم مستعار در وبلاگ خود از خودشان تعريف كرده‌اند! و علاوه بر آن بدون شناخت كامل از نحوه مديريت وبلاگ قبلي من، كشف كند كه عارف گلسرخي همان ساسان بابكان استخري (nejadarya.persianblog.ir) است! و بنده و استاد پورپيرار را به خاطر اين جرم‌هاي فجيع محكوم كند تا شايد به اين ترتيب خودش و اربابانش بتوانند مدخل‌هاي ناتمام بودن تخت جمشيد و دروغين بودن اشكانيان و ساسانيان و شاهنامه و ... را رد كنند!! در واقع، اندازه عقل و شعور اين گله باستان پرست و عمال آن‌ها همان است كه ساسان بابكان با قلمش به تصوير كشيده است؛ چه اين ساسان در مقام يك باستان پرست كودن واقعي بنويسد و چه طنزپردازي خوش ذوق باشد، در يك چيز شكي نيست و آن اين كه نوع نوشته‌ها، منطق گفتاري و فكري، توان درك بنيان مسائل، ادبيات گفتاري، استدلا‌ل‌هاي منطقي و تاريخي، باستان پرستي افراطي و بيمار گونه و افكار مهمل و پريشان ساسان در واقع شكل مضحك بلاهت و حماقت و بي‌سوادي و مزدوري و دروغ پردازي و تهمت زني و رذالت بخش عمده‌اي از دشمنان استاد پورپيرار از شفا و بابايادگار و گيلاني و نوري‌زاده و شهبازي گرفته تا گمنامان بي‌اصل و نسبي از قماش بهمن عمراني كه مستهجن‌ترين و ركيك‌ترين فحش‌ها را با اي‌ميل يا پيام‌هاي تلفني يا كامنت‌هاي وبلاگي و طرق ديگر براي اين استاد توانا و استوار و يگانه مي‌فرستند، به شمار مي‌رود. از اين رو از شما مي‌خواهم من بعد از اين زاويه مطالب ساسان بابكان را بخوانيد و خيلي آن‌ها را براي پاسخ دادن جدي نگيريد، چون ظاهراً‌هدف او تمسخر همان كساني كه با چنين شيوه‌هايي از استدلا‌ل و منطق معتقدند استاد پورپيرار از فلان و بهمان پول مي‌‌گيرد و خودش هم فلان است و بهمان، پس مهندس كارگر عزيز نيز كه نوشته‌هاي استاد پورپيرار را در كتابخانه‌هاي اينترنتي‌شان عرضه مي‌كنند، از جمهوري اسلامي پول مي‌گيرند و فلان هستند وبهمان! به علاوه حضور ساسان براي دريافت عمق فاجعه تعصب و بلاهت روشنفكري ايران و بچه‌هاي دنباله‌رو آنان بس سودمند است. كافي نيست نگاه كنيد كه چه گله بزرگي از سفيهان باستان پرست هر روز قربان صدقه نوشته‌هاي ساسان (يا گيلاني و ...) مي‌روند و چگونه چرنديات خنده‌دار او را با شوق وافر تأييد مي‌كنند! مي‌دانيد چرا؟ چون مسئله افراد اين گله كشف حقيقت يا شناخت صحيح تاريخ ايران نيست، بلكه مسئله اينان فرو نشاندن آتش كينه و تعصب خود از طريق فحاشي به استاد پورپيرار است. براي همين اين سفهاي باستان پرست و فاقد انديشه هر كسي را كه با هر نوع منطق و استدلال و با هر زبان و انديشه ولو پوچ و مضحك به آقاي پورپيرار بد بگويد، ستايش و تأييد مي‌كنند و كوچك‌ترين توجهي به درستي گفتار يا انديشه آن فرد ندارند. واقعاً از اين بابت مي‌بايد ممنون آقاي ساسان بود كه ما را به وجود اين خيل عظيم احمق‌ها در دنيا و به خصوص در ميان دشمنان آقاي پورپيرار آگاه كرد. (حال بماند كه اين آقاي ساسان مدتي طولاني گيلاني و بابايادگار و ابلهاني ديگر را با نظرات پوچ خود سر كار گذاشته بود و در نهايت هم خود گوشي را به دست اين احمق‌ها داد تا دريابند كه سركارند!)

جناب كارگر ارجمند. اين‌ها تنها مشتي از خروار بود و اگر بخواهم به همين ترتيب گزارشي از ديگر مسائل مرتبط با حضور مورخي دگرانديش به نام ناصر پورپيرار و كتاب‌هاي دوران‌ساز او را به روي كاغذ بياورم، ناگزير خواهم بود خاطراتي مفصل بنويسم كه فعلاً زمان مناسبي براي آن نيست. لذا سعي مي‌كنم در اين مطالب بالنسبه مفصل گزارشي گذرا از آن چه كه تا كنون در حوزه نظر و عمل در اين خصوص رخ داده بود، برايتان بنويسم و بيش‌تر بر اين نكته تأكيد كنم كه شاهد باشيد چه كساني و با چه روش‌هايي در سطحي جهاني به مقابله با انديشه و قلم مي‌پردازند! همان‌هايي كه ادعاي دفاع‌شان از آزادي بيان و انديشه و دمكراسي و حقوق بشر و ... گوش فلك را كر كرده است و شبانه‌روز جمهوري اسلامي را به واسطه نقض آزادي بيان و قلم و حقوق انساني افراد به باد انتقاد و ناسزا مي‌گيرند، خود در استفاده و توصيه به استفاده از كثيف‌ترين شيوه‌هاي ديكتاتور منشانه، چه از نظر قلمي و چه به لحاظ عملي، دست استالين و پينوشه و فرانكو و هر مستبد آدم‌كش ديگري را از پشت بسته‌اند! و نكته بس جالب اين كه همين آقايان روشنفكر و دانشگاهي و عهده‌دار مناصب فرهنگي ايران، براي بريدن زبان و قلم مورخي كه چون آنان نمي‌انديشد، مكرر در مكرر دست به دامن همين جمهوري اسلامي مي‌شوند و با نامه‌نگاري به تمامي مسئولان اين حكومت و هشدار دادن‌هاي دروغين مكرر به آن‌ها و تدارك تبليغات منفي و مسموم عليه يك فرد، از همين جمهوري اسلامي كه در نگاه آنان دشمن آزادي و ديكاتورمنش است التماس مي‌كنند تا زبان و دست ناصر پورپيرار را از گفتن و نوشتن باز دارد!!! نمونه آن‌ها عطاءالله مهاجراني است كه مدت‌ها براي جبران آسيبي كه از نقد استاد پورپيرار بر كتاب سلمان فارسي‌اش ديده بود، دست به دامن آيت‌الله‌هاي صاحب نام مي‌شد و مي‌كوشيد آن‌ها را قانع كند كه ناصر پورپيرار ضد شيعه است، تا شايد به اين طريق بتواند با قانع كردن آن‌ها براي نابود كردن يك دشمن شيعه! آرامش و آبروي سابق خود را بازگرداند. گمان كنم سال 83 بود كه گله‌اي از اين جماعت بينوا و حقير نامه‌اي به آقاي خامنه‌اي نوشتند و در آن صراحتاً از ايشان خواستند تا با توجه كردن به خطرات نوشته‌هاي استاد ناصر پورپيرار (البته براي نان و آب و جاه و عنوان خودشان!)، به حضور قلمي پورپيرار براي هميشه خاتمه دهند تا اين گله بوزينه فاقد عقل و دانش و علم به آرامش سابق‌شان بازگردند! مي‌بينيد جناب كارگر! درماندگي و رذالت اين مدعيان كله متعفن و خشك مغز به حدي است كه به واسطه ناتواني ابدي در نقد و رد كتاب‌هاي استاد پورپيرار و  براي حفظ عناوين بر باد رفته و نان و آب در خطرشان، دست به دامن همان مقامي مي‌شوند كه آن را ديكتاتور مي‌دانند! تا با توسل به بالاترين قدرت كشور با خيال راحت نفس پورپيرار را ببرند و كماكان با خيال راحت به شنا در همان فاضلاب متعفن مملو از دورغ و جعل تاريخ ايران باستان بپردازند و ارتزاق كنند! پس معلوم مي‌شود كه (اگر با آن‌ها در مورد ديكتاتور بودن نظام جمهوري اسلامي هم عقيده باشيم)، ديكتاتوري خيلي هم خوب است و بريدن زبان و قلم گاهي اوقات از نان شب هم واجب‌تر است و اگر وزارت ارشادي هست كه مانع انتشار بعضي از كتاب‌ها مي‌شود، حضورش بس لازم و ضروري است!! و ديديم كه آقاي خامنه‌اي با متانت به نامه اين بدبخت‌ شده‌ها پاسخ دادند و حضور ديدگاه‌هاي مخالف و بررسي‌هاي تازه را براي توسعه علم و دانش حتي امري مثبت قلمداد كردند. ضمناً از ياد نبريم كه گله زرتشتي‌هاي جمع شده در انجمن زرتشتيان، در همان زمان چاپ اول كتاب دوازده قرن سكوت به وزارت ارشاد نامه نوشتند و ضمن اعتراض، التماس كردند تا اين وزارت فخيمه مانع ادامه چاپ اين كتاب شده و همان كتاب‌هاي چاپ شده را هم جمع‌آوري كند! (كاري كه بعدها با پول و زور شجاع‌الدين شفا صورت تحقق يافت!) و اين‌ها‌ همان زرتشتي‌هايي هستند كه ادعاي صلح و سفيدي و تساهل و دوستي‌شان با فرهنگ تا ثريا هم رفته است، اما در برابر اين انقلاب خانمان برانداز تاريخي از فرط ناتواني در پاسخ نويسي و استواري تحليل‌ها و استنادات استاد پورپيرار، اكنون به همراه بقيه سلطنت طلب‌هاي ريز و درشت و آواره تنها راه چاره را در دعا براي حمله بوش به ايران و بر سر كار آمدن رضا پهلوي مي‌بينند تا با خيال راحت مورخي را كه مطابق ميل آنان تاريخ نمي‌نويسد، ريز ريز كنند و بر آتش تعصب مغزهاي پوسيده قرون وسطايي‌شان آبي خنك بپاشند. آخرين اين افراد دكتر پيروز مجتهدزاده است كه با چاپ مقاله‌اي مفصل در ماهنامه اطلاعات سياسي اقتصادي در باب هويت ايراني، ضمن سردادن ناله‌هايي ناشي از برباد رفتن تصورات موهوم خود و همپالكي‌هاي پرشمارش در اين نشريه در اثر كتاب‌هاي استاد پورپيرار، و ضمن ابراز حيرت از طرح بعضي مباحث مطروحه ايشان نظير جعل كتيبه‌هايي بر مكعب زرتشت از سوي ايران شناسان يهودي غربي (كه اين ابراز حيرت حداكثر توانايي ذهني اينان به شمار مي‌رود)، صراحتاً از جمهوري اسلامي خواسته بود تا به نوشتن پورپيرار خاتمه دهند و هشدار داده بود كه اگر چنين نكنند، سرنوشت خطرناكي در انتظارشان خواهد بود! و در واقع اين سرنوشت خطرناك چيزي نيست جز بسته شدن مجتهدزاده و بقيه گله روشنفكرنماهاي ايران به گاري در اثر وسعت بي‌سوادي در آينده‌اي نه چندان دور! (در مورد نكته‌اي كه آقاي صباغ درباره كتيبه‌هاي مكعب زرتشت براي شما نوشتند وشما هم بدان استناد فرموديد، مختصر بگويم كه بحث بسيار كامل‌تر آن قبلاً از سوي كيوان نامي از ياران بابايادگار در سايت آذرگشنسب طرح شده بود كه برخلاف تصور اين جهال به واسطه انتشار عكس‌ها و اسناد بايگاني سازمان ميراث فرهنگي، به اثبات هر چه بيش‌تر دعاوي استاد پورپيرار كمك كرد و آقاي پورپيرار هم ضمن پاسخ گويي به آن رديه، مطالب كامل‌تري بر مطالب قبلي خود افزودند. مطلب آقاي صباغ يك گزينش ضعيف و احتمالاً مغرضانه از مجموعه آن عكس‌ها و توضيحات مفصل است.) اينان در واقع با ويراني ابدي و مطلق باورهاي پوسيده و خيالات يهود ساخته موهوم خود در باب تاريخ و هويت راستين ايران و ايراني مواجه هستند و از فرط درماندگي حق دارند چنين ناله‌هاي دلخراشي سر دهند و چنين درخواست‌هاي غير انساني و غير علمي داشته باشند. جناب كارگر عزيز. من اين‌ مطالب را با اين نحوه بيان به اين قصد نمي‌گويم كه شما را به موضع‌گيري عليه يا له استاد پورپيرار يا خودم بكشانم. هدف من تنها مطلع شدن شماست و اگر در نحوه نگارش و باز بيان اين اتفاقات تندروي كردم، بدانيد كه لياقت آنان بعد از چند سال نشان دادن منتهاي رذالت و خباثت در كلام و در عمل جز اين نيست و در واقع لياقت همين مقدار از ادب را هم نداشته و ندارند. اميدي هم به توانا شدن اينان در نقد استاد پورپيرار نداشته باشيد، زيرا حتي عمر نوح هم كافي نيست تا اين سفهاي والا مقام بتوانند حداقل عمق مطالب مطروحه آقاي پورپيرار را بفهمند، چه به برسد به نقد آن‌ها! در واقع كساني كه خواهان نقد نوشته‌هاي ايشان هستند، يك راه بيش‌تر ندارند و آن هم اين كه از خود استاد پورپيرار التماس و خواهش و زاري كنند تا نوشته‌هاي خود را به نقد بكشند!! (كما اين كه فاروق سفي‌زاده يا در اصل سفيه‌زاده در نامه‌اي مكتوب از استاد پورپيرار چنين خواهشي كرده بود!). ذكر اين مورد از نقد استاد پورپيرار از سوي يك ايران شناس بس پرآوازه هم خالي از لطف نيست: چندي پيش شبكه ماهواره‌اي «كانال يك» برنامه گفت‌وگويي با ريچارد فراي با مجري‌گري يك سلطنت طلب واقعاً كله خشك به نام فروزنده پخش كرد كه به راستي بس ديدني بود. فراي كه از نيت اصلي چنين جماعتي بي‌خبر بود و نمي‌دانست قصد اصلي اين سلطنت طلب‌ها اين است كه به هر بهانه‌اي لگدي نثار جمهوري اسلامي كنند (و حتي بچه‌دار نشدن خرس‌هاي قطبي را هم ناشي از روي كار آمدن نظام جمهوري اسلامي بدانند!)، در برابر سئوالات فروزنده ناخواسته و مكرر وي را كنف كرد و اسباب مضحكه اين بيچاره شد. اما قسمت اساسي اين گفت‌وگو آن جا بود كه فروزنده درباره پورپيرار از اين استاد اعظم تاريخ ايران باستان سئوال كرد و به واقع صحنه‌اي بس ديدني اتفاق افتاد. فراي در برابر اين سئوال به سان كودكي خطاكار سر به زير انداخت و با لكنت زبان چند كلامي بي‌ربط در مورد حضور يهوديان در بين‌النهرين سرهم كرد و سپس خاموش شد و فروزنده هم كه ديد اوضاع خراب است ديگر در اين‌باره سئوالي نپرسيد!! آن جا بود كه واقعاً بر هر خردمندي آشكار شد كه فراي نيز مثل ساير يهوديان از گفت‌وگو درباره انديشه پورپيرار كه به سئوال در مورد پوريم و تلاش بين‌المللي و غول آساي يهود براي پنهان نگه داشتن آن مي‌انجامد، سخت هراس دارد و علاوه بر آن مثل هر مدعي استادي تاريخ ايران باستان كوچك‌ترين جوابي براي مدخل‌هاي كتاب‌هاي استاد پورپيرار ندارد! و دقيقاً به همين دليل است كه چند سال است شاهديم در جاي حضور متخصصان براي نقد و بررسي كتاب‌هاي استاد پورپيرار، مشتي شاگرد مدرسه‌اي بي‌سواد آماتور (از قماش گيلاني و احمدي) و مشتي اراذل و اوباش بي سر و پا كه از راه گرداندن سايت‌هاي پورنوگرافي ارتزاق مي‌كنند (از قماش علي دوست‌زاده و بهمن عمراني)، به پاسخ گويي به نظريات ايشان و فحاشي‌هاي شرم‌آور به اين مؤلف مشغول‌اند. معلوم است كه وقتي فراي با آن همه استادي و شهرت در برابر تزهاي استاد پورپيرار جوابي ندارد و زبانش را جاي ديگري مي‌گذارد، بايد هم مزدوران شجاع‌الدين شفا و يهوديان و ولگردهاي بي‌سر و پا و بچه مدرسه‌اي‌ها به دفاع از هويت ملي و تاريخ ايران برخيزند!  

جناب كارگر عزيز. در پايان اين نوشته لازم است چند كلامي هم در مورد دعاوي شما در خصوص استاد پورپيرار كه در نامه‌هاي‌تان به ايشان و نيز به بنده بدان‌ها اشاره داشتيد، بنويسم. نامه شما مي‌گويد كه معتقديد كلام صحيح آن است كه از زبان افراد سالم و درستكار خارج شود و براي همين به شناسايي احوال فرد بسيار اهميت مي‌دهيد و از اين رو سخت مشتاق شناخت احوال استاد پورپيرار در گذشته و حال بوديد تا بر آن اساس دريابيد نتايج بررسي‌هاي تاريخي ايشان و مثلاً ناتمام ماندن تخت جمشيد صحيح است يا خير. توضيحات مختصر اما بس استوار و روشنگر استاد پورپيرار نيز شما را قانع نكرد كه چنين مسيري به شناخت حقيقت علمي در تاريخ راه نمي‌يابد، لذا من مي‌كوشم با باز كردن موضوع و ذكر مثال‌هايي با شما در اين مورد مباحثه كنم. استاد پورپيرار در اين‌باره براي شما نوشتند كه: « شما و ديگران و هر كه اهل كتاب است، چند نفر از ميان اين هزاران هزار را كه در جهان با قلم اظهار وجود كرده‌اند، مي‌شناسيد كه چه شغل و دين وعلائقي داشته‌اند؟ شما چخوف و حافظ و بيروني را چه ميزان مي‌شناسيد و اگر نمي‌شناسيد چرا كتاب‌هاي‌شان را مي‌خوانيد و شايد هم تصديق مي‌كنيد؟ غرض يادآوري دوباره‌اي است در اين باب كه: بهتر است صاحبان نظر را در آثارشان بشناسيم و نه در احوال‌شان. نمي‌دانم آن دوست شما [داود صباغ] در باب من چه افاضه فرموده‌اند، ولي فرض بر اين مي‌گيرم كه توانسته باشد براي من شاخ و دمي تدارك ببيند، مي‌پرسم آيا كسي كه شاخ و دم دارد، مثلاً نمي‌تواند مدعي شود كه ابنيه تخت جمشيد نيمه ساخته است؟ و اگر مدعي شد و مطلب را اثبات كرد بايد به او جواب داد كه: برو شاخ و دم‌دار؟!! آقاي كارگر اين همه ادا واطفار از ان است كه در برابر چند هزار صفحه مطلب نو حتي پاراگرافي پاسخ ندارند، خود را مضحكه شده مي‌بينند و دق دل خالي مي‌كنند... صاحبان قلم و اثر و نظر را در آثارشان مي‌شناسند و نه در احوا‌ل‌شان.» جناب مهندس كارگر گرامي. من بنا را بر صحت استدلال شما مي‌گذارم كه چه بسا افراد شيطان صفتي كه در ظاهر سخن صحيح مي‌گويند و در باطن اعمال شيطاني انجام مي‌دهند و لذا سخنان چنين كساني را نمي‌توان معتبر دانست، زيرا در اصل با ظاهر موجه اهداف شيطاني خويش را دنبال مي‌كنند. من بنا بر اين مي‌گذارم كه آقاي پورپيرار هم اكنون هم يك توده‌اي دوآشته و خيانت‌كار هستند، قاتل فرزندان خويش‌‌اند و قاچاقچي مواد مخدر و جاسوس و مأمور اطلاعاتي و همين الآن هم دو سر بريده در يخچال خانه خويش دارند. اما مي‌پرسم اگر ايشان گفتند زمين به دور خورشيد مي‌چرخد، ما بايد بپذيريم يا رد كنيم؟؟ اگر ايشان به مرتبه‌اي از توانايي علمي و تحقيقي دست پيدا كردند كه كشف و اثبات كردند كه تخت جمشيد ناتمام است، شاهنامه فردوسي در زمان ديگري نوشته شده، بخشي از آثار تاريخي كهن ايران به عمد نابود شده و ... ما بايد بپذيريم يا رد كنيم؟؟ آيا بايد چنين حقايقي از زبان يك فرد فرشته صفت صادر شود تا آن را معتبر بدانيم؟؟ مثلاً اگر گاليله يك انسان شيطان صفت مي‌بود، نظريه او مبني بر گردش زمين به دور خورشيد باطل مي‌شود؟؟ يا اگر گاليله نامي فرشته صفت بود و مدعي شد كره زمين به شكل مكعب است، بايد سخن او را به دليل فرشته صفت بودنش پذيرفت؟؟ جناب كارگر از آن رجال نامي تاريخ بشر كه از احوال‌شان چيز زيادي نمي‌دانيم، حرف نمي‌زنم و مي‌خواهم براي سنجش اعتبار استدلال شما از كساني مثال بياورم كه از احوال‌شان تقريباً به خوبي خبر داريم. به عنوان نمونه، چايكوفسكي آهنگ ساز شهير روس در زندگي شخصي خود انساني واقعاً شيطان صفت بود؛ خدمتكارانش را كتك مي‌زد، به آن‌ها تجاوز مي‌كرد، رفتاري بسيار ناشايست با زير دستانش داشت و ... . اما او خالق شاهكاري به نام اپراي درياچه قو است. حالا از شما مي‌پرسم تكليف ما چيست؟ مي‌بايد احوال شخصي را در حوزه فرهنگ هم دخالت بدهيم يا خير؟؟ آيا چون چايكوفسكي چنين اعمالي داشته، اثر برجسته موسيقيايي او فاقد ارزش مي‌شود؟؟ يا كه چون او خالق چنين شاهكاري در قلمرو موسيقي است، پس حتماً و ناگزير مي‌بايد در حوزه زندگي شخصي خود نيز يك فرشته باشد؟؟ وجود مواردي نظير چايكوفسكي به حدي زياد است كه ذكر تك تك آن‌ها هزاران صفحه كاغذ مي‌خواهد! في‌المثل همين شجريان جامعه خودمان كه به قدر ملخي انديشه ندارد و احوال شخصي‌اش نيز بس ناخوشايند و زشت است، اما مگر مي‌توان اين مسائل را دليلي بر استادي يا نااستادي او در امر آواز دانست؟ برخي از همين استادان دانشگاهي تاريخ دشمن آقاي پورپيرار كه دائم به احوال ايشان تهمت مي‌زنند (نظير رضا شعباني يا ناصر تكميل‌همايون)، خود چنان زندگي و احوال شخصي كثيف و متعفني دارند كه ذكر آن‌ها حال آدمي را دگرگون مي‌كند، ولي آيا مگر مي‌شود چنين احوالي را دليل بر صحت يا عدم صحت سال به قدرت رسيدن نادر شاه افشار يا دلايل سقوط سلسله صفويه دانست؟؟ آقاي كارگر حساب علم و حقيقت از اين مسائل جداست. آدمي موظف است در برابر حقيقت در هر زمان و مكاني و از دهان هر كسي كه خارج شود، سر تعظيم فرود آورد. پذيرش ناتمام بودن تخت جمشيد به معناي سر فرود آوردن در برابر پورپيرار نامي نيست، بلكه به معناي ستايش حقيقت و راستي و تسليم در برابر آن است. حتماً ماجراي ارسطو را شنيده‌ايد كه در مقابل مؤاخذه شدن به دليل نقد افلاطون گفته بود من افلاطون را دوست دارم، اما حقيقت رابيش‌تر دوست دارم! استدلال كودكانه شما در جوابتان به استاد پورپيرار مبني بر ملاك قرار دادن ظاهر و باطن احوال يك فرد يا گذشته و حال او، به اعتقاد من، فقط براي همان مباحثات سياسي‌اي خوب است كه شما از دوران جواني درگير آن بوده‌ايد. چنين استدلالي در جهان علم مطلقاً كاربرد و اعتباري ندارد. مسير شناخت و ارزيابي يك نظريه علمي و رد و اثبات آن با طرح چنين استدلا‌ل‌هايي طي نمي‌شود و به نتيجه نمي‌رسد. نمي‌توان در دانشگاه به يك استاد مثلاً فيزيك گفت كه چون شما عضو گروه مجاهدين خلق هستيد، پس مباحثي هم كه در مورد سرعت نور مطرح مي‌كنيد،‌ مشكوك است! يا نمي‌توانيم هنگام بيماري از پزشك‌مان بخواهيم تا ما را از درستي و پاكي احوال شخصي‌اش مطمئن كند، تا از تشخيص او در مورد بيماري‌‌مان اطمينان حاصل كنيم! اگر مي‌بينيم كتاب‌هاي نان‌خورهاي حقير و بي‌سوادي با اسامي عبدالعظيم رضايي و عبدالرفيع حقيقت (كه عناوين پرطمطراق دكتر و استاد را از سوي مشتي سخت پوست فسيل شده يدك مي‌كشند)، در كلاس‌هاي دانشگاهي مطلقاً مورد اعتنا نيست، ربطي به احوال شخصي خوب يا بد آنان ندارد و ملاك قضاوت ما در اين باره تنها و تنها محتواي آثار آنان است. بد نيست در اين‌باره موردي را از يك فرد خاص برايتان نقل كنم. چندي پيش فايل سخنراني سعيد امامي معروف در سال 71 در دانشگاه همدان در سايت بازتاب منتشر شد. سعيد امامي، معاون وزير اطلاعات وقت (با آن چهره‌ منفي‌اي كه از او پس از ماجراي قتل‌هاي زنجيره‌اي ترسيم شده)، در سخنراني خود به اين ماجرا اشاره مي‌كند كه يكي از همكاران و زير دستانش در همان ايام در يك سخنراني به نقد دكتر سروش پرداخته بود و در جريان اين نقد وارد حوزه احوال دكتر سروش شده و از رفتار نادرست سروش با همسر خود و اختيار همسر دوم و ... انتقاد كرده بود. سعيد امامي وقتي از اين ماجرا باخبر مي‌شود، آن سخنران را توبيخ مي‌كند و از او مي‌پرسد كه شما چه حقي داشتيد در نقد انديشه و تفكر سروش از مسائل شخصي و احوال خصوصي او ياد كنيد؟ مگر رفتار نادرست سروش با همسرش دليل نادرستي تفكر اوست؟ پس اگر سروش با همسرش به خوبي رفتار مي‌كرد، انديشه و گفتار او معتبر و صحيح مي‌شد؟ (و من در اين جا مي‌پرسم مگر بيان چنين استدلالي از زبان سعيد امامي ظاهراً مجري قتل‌هاي زنجيره‌اي دليلي بر نادرستي اين استدلال است؟؟) مي‌بينيد جناب كارگر. سعيد امامي چون شما نمي‌انديشيد، زيرا معتقد بود رفتار ناشايست سروش با همسرش را نمي‌توان دليلي بر نادرستي انديشه او دانست و تأكيد بر چنين مواردي فقط براي تخريب و ترور شخصيت مناسب است كه اين كار هم پيشاپيش نشان دهنده ناتواني منتقد از پاسخ گويي به يك انديشه و تفكر است! يعني دقيقاً همان كاري كه دشمنان استاد پورپيرار انجام مي‌دهند و چون نمي‌توانند مثلاً واقعيت ناتمام بودن تخت جمشيد را رد كنند، دائماًً تكرار مي‌كنند كه پورپيرار توده‌اي است، جاسوس است، عرب است، ترك است، قاتل است و فلان است و بهمان و اين يعني همان سياست ترور شخصيت در كنار سياست بايكوت، كه آشكارا بيانگر ناتواني و درماندگي مطلق و ابدي مخالفان ايشان در رد مدخل‌هاي كتاب‌هاي تأملي در بنيان تاريخ ايران است.

از اين‌ها گذشته، مي‌توان فرض كرد كه دعاوي مخالفان آقاي پورپيرار كاملاً صحيح است، مي‌توان فرض كرد كه حق با دكتر پيروز مجتهدزاده و خيل همفكران اوست و به واقع كتاب‌هاي استاد پورپيرار براي حال و آينده جامعه ايران و تاريخ و فرهنگ آن بسيار خطرناك است. در اين صورت مي‌پرسيم پس وظيفه جامعه روشنفكري و دانشگاهي ما در برابر اين خطرات چيست؟ مگر جز اين است كه اصحاب فرهنگ و طيف روشنفكران و اهل دانشگاه در هر كجاي جهان ضامن و مسئول حفظ سلامت فكري جامعه و دفاع از پيشينه تاريخي و تمدني كشور و ملت خود هستند؟ پس چرا اينان به جاي پاسخ مثبت به دعوت آقاي پورپيرار براي برگزاري يك نشست ملي در اين خصوص پس از گذشت چند سال همچنان روي ترش مي‌كنند، به سوراخ مي‌خزند، ناسزا مي‌گويند واتهام مي‌زنند؟ و چرا در هر كجا به جاي متخصصان تاريخ، غير اهل تاريخ (نظير شما آقاي كارگر) را مي‌بينيم كه به مباحثه با ايشان مشغول‌ است؟ به راستي چرا در جاي بحث پيرامون ناتمام بودن يا نبودن تخت جمشيد كه بنيان افسانه امپراتوري هخامنشيان و صدها مطلب مرتبط ديگر را زير و رو مي‌كند، بحث درباره شغل آقاي پورپيرار و نسبت ايشان با حزب توده و ترك و عرب و ... در جريان است؟ آيا هنگامي كه سلامت جسمي يك جامعه در اثر مثلاً شيوع يك بيماري جديد به خطر مي‌افتد، وزارت بهداشت و جامعه پزشكي كشور مي‌توانند و مجازند به جاي مطالعه براي شناخت اين بيماري تازه و راه‌هاي درمان آن، به صحبت درباره احوال و گذشته كشوري كه اين بيماري از آن جا آمده بپردازند؟؟ و مثلاً بگويند در شأن ما نيست درباره بيماري‌اي كه از افغانستان آمده، مطالعه كنيم؟؟ حال اگر اينان كه مي‌گويند كتاب‌هاي استاد پورپيرار خطرناك است، پس چرا به بررسي و رد آن نمي‌پردازند و در برابر دعوت به مباحثه، با بلاهت و درماندگي‌اي سوزناك ناله سر مي‌دهند كه در شأن ما نيست با پورپيرار مباحثه كنيم؟؟!! پس اگر جامعه دانشگاهي ما قادر نيست در برابر حمله به تاريخ و تمدن و پيشينه كشورش از آن دفاع كند، پس اين جامعه دانشگاهي به چه درد مي‌خورد و ما آن را براي كي و چي مي‌خواهيم؟؟

حكايت طيف روشنفكران جامعه ما در برابر حقايق عرضه شده به زبان و قلم استاد پورپيرار، حكايت حال همان بوزينگاني است كه طبق يكي از داستان‌هاي كتاب كليله و دمنه در يك شب سرد زمستان به دور كرم شب‌تابي حلقه زده بودند و به تصور اين كه نور اين كرم شعله آتش است، با فوت كردن بر آن تلاش مي‌كردند آتشي بيفروزند و گرم شوند. در اين ميان، پرنده‌اي كه شاهد كار عبث آن‌ها بود، سعي كرد آن‌ها را به حقيقت آگاه كند و لذا شروع به انذار آنان كرد كه اي بوزينگان، اين نوري كه شما مي‌بينيد شعله آتش نيست، بلكه نور يك كرم شب‌تاب است. پرنده مي‌گفت و بوزينگان به او توجهي نمي‌كردند. در اين حين سنگ‌پشتي كه شاهد تلاش پرنده بود، به او اندرز داد كه ‌اين‌ها را به حال خود رها كن، چون در مرتبه درك حقيقت قرار ندارند و تو با اين كارت تنها سر خود را بر باد مي‌دهي. پرنده به نصحيت سنگ‌پشت عمل نكرد و به تلاش خود كه آن را لازم و مؤثر مي‌دانست ادامه داد، تا اين كه سر‌آخر بوزينگان او را گرفتند و سرش را بر سنگ كوبيدند! جماعت باستان پرست ما هم كه همچنان درباره امپراتوري هخامنشيان و اشكانيان و ساسانيان نطق مي‌كنند و خشمگينانه‌تر از پيش بر طبل تو خالي عظمت ايران باستان مي‌كوبند و بر كيسه‌هاي خالي گره‌هاي محكم‌تر مي‌زنند، مصداق همان بوزينگاني هستند كه در برابر اصرارهاي آن پرنده لج‌بازانه بر شدت فوت خود مي‌افزودند!! باستان پرستان ما هم هيچ هدفي در سر ندارند جز آن كه سر استاد پورپيرار و من و هر مدافع حقيقت ديگري را از بيخ ببرند تا بتوانند آزادانه و با آرامش همچنان بر نور كرم شتاب ايران باستان فوت كنند تا از آن آتشي پر فروغ برخيزد!

آقاي كارگر گرامي. من در اين گفتار مجال و در اصل قصد نداشتم تا وارد گفت‌وگو پيرامون اجزاء مباحث تاريخ ايران بر اساس نوشته‌هاي استاد پورپيرار بشوم، زيرا چنين گفت‌وگوي مفصلي زمان و مكان ديگري را مي‌طلبد و لذا كوشيدم با بررسي رفتار شناسي روشنفكران مسئول ايران و جهان در برابر يك نگاه تازه و تكليف ساز، چرايي و چگونگي ماهيت واقعي آنان را نشان دهم تا بدانيم كه وظيفه و مسئوليت واقعي ما تا چه اندازه خطير و سنگين است و با چه بوزينگاني در لباس انديشمندان سر و كار داريم. اينك مجموعه چند هزار صفحه‌اي نوشته‌هاي يك محقق مستقل، ميليون‌ها ميليون صفحه نوشته در باب تاريخ و ادبيات و تمدن ايران و شرق ميانه و تا حدي جهان را بر باد داده و بي‌اعتبار كرده است؛ كوشش چند قرني و مداوم و مافوق تصور يهود در باب تحريف حقايق تاريخ منطقه و جهان به قصد پنهان نگه داشتن نسل كشي پوريم، و صرف ميليون‌ها ميليون پول در اين راه از سوي يهوديان و دسايس بي‌شمار آن‌ها را به آب شسته است؛ هر مدخلي از اين مجموعه و مثلاً مدخل شاهنامه فردوسي با حاصل عمر تمامي شاهنامه شناسان پرآوازه و متخصص جهان برابري مي‌‌كند و اگر حاصل زندگي علمي تمامي اين استادان را روي هم بريزيم، تا به بلنداي مچ پاي استاد پورپيرار هم نمي‌رسد؛ مورخي شجاع و جسور با نيروي ايمان در برابر اقيانوسي از دشمني و كينه از سوي مدعيان سينه چاك آزادي بيان دست تنهايي مبارزه مي‌كند؛ هر روز خيل جوانان جوياي حقيقت جذب اين انديشه‌ها مي‌شوند و هر كدام ولو با صرف خون جگر هم كه شده روزنه‌اي تازه براي توسعه و اثبات بيش از پيش اين حقايق مي‌گشايند؛ در جاي تلاش‌هاي جوانان هشت سال پيش نظير من و امثال من، امروز جواناني چون مجتبي غفوري (كارگردان فيلم تختگاه هيچ‌كس) و يارانش با توانايي‌هاي ديگر به ميدان آمده‌اند؛ پي‌هاي وحدت دوباره شرق ميانه در حال ريخته شدن است و استاد ناصر پورپيرار كه عمر خود را همواره در مقام يك ناشر و مؤلف خوب و فرهيخته و متعهد به فرهنگ و آزادي بشر از قيد دروغ سپري كرده‌اند، روز به روز استوارتر و روشنگرتر به راه خويش ادامه مي‌دهند و ونگ ونگ جاهلان قرون وسطايي زمان ما براي ايشان و ياران‌شان بس شيرين و دلنواز جلوه مي‌كند. شاد و موفق باشيد. عارف گلسرخي _ شميران _ تيرماه 1386

لینک
سه‌شنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٦ - عارف گل سرخی