گفت‌وگو‌هايي با مهندس منوچهر كارگر (۱۰)   

رو در رو با ناصر پورپيرار، دكتر عارف گلسرخي و داود صباغ (10) (آخرين بخش)

سخن پاياني از عارف گلسرخي (قسمت دوم)

12.و در مورد شما آقاي صباغ گرامي. چند نكته فقط جهت ياد‌آوري و دقت در خواندن يك متن: نقد مقاله كوچك شما مطلقاً موضوع پاسخ‌هاي آقاي پورپيرار به نامه‌ها و پرسش‌هاي آقاي كارگر و نيز نامه من به آقاي كارگر نبود!! اگر يك بار ديگر لااقل ابتداي نامه مرا و به ويژه قسمت ذكر انگيزه و هدف از نگارش را بخوانيد و نيز نگاهي هم به جواب‌‌هاي آقاي پورپيرار كه اساساً موضوع ديگري داشتند، بيندازيد اين نكته بديهي آشكارتان خواهد شد!‌ و لذا من علت گله شما از فقدان نقدي بر مقاله‌تان را درنيافتم! هر چند از دقتي كه تاكنون در خواندن كتاب‌هاي استاد پورپيرار از خود نشان داديد، چنين غفلت‌ها و دريافت‌هاي بي‌ربطي قابل درك است! در طول نامه نيز بر اساس همان پندار اشتباه جا به جا اشاره كرديد كه آقاي پورپيرار يا گلسرخي «به جاي رد كردن مطالب من با ارائه دليل و برهان، به تكرار كليشه‌هايي پرداخته‌اند كه گويا ...» كه لازم است باز هم ياد‌آوري كنم كه اساساً رد يا تأييد مطالب شما به هيچ وجه موضوع مكاتبات من يا آقاي پورپيرار با آقاي كارگر نبوده است و شما بي‌دليل يا بر اساس تصور ذهني خود چنين ادعاي بي‌ربطي را دائماً تكرار كرديد (حال بماند كه برخي از مطالب شما اساساً مال شما نبودند!) و اگر شاهد بوديد در جايي از نامه‌ام به مهندس كارگر، به يك مورد ادعاي شما اشاره كردم، صرفاً توضيحي بود براي آقاي كارگر نامطلع كه بدانند چنين نقدي قبلاً از سوي كساني مطرح شده و استاد پورپيرار هم به آن پاسخ گفته‌اند. و شما كه از اين امر مطلع هستيد (چون از مباحث و عكس‌هاي همان سايت‌ها استفاده كرديد) در واقع با پنهان كاري و سوءاستفاده از بي‌خبري آقاي مهندس كارگر، نقدي را كه به آن پاسخ گفته شده است و منتقدانش يعني اصحاب سايت آذرگشنسب با جواب آقاي پورپيرار خاموش شدند، مجدداً به عنوان يك انتقاد معتبر و آن هم از سوي خودتان براي ايشان فرستاديد! و اين يعني مصداق همان جمله معروف برشت كه ندانستن حقيقت جهل، اما انكار و پنهان كردن آن، تبه‌كاري است! به علاوه در انتهاي نامه سوم خود با ذكر ماجراي فحش دادن ابن‌سينا و شاگردانش به ابوريحان بيروني به دليل طرح چند پرسش فلسفي، جواب‌هاي استاد پورپيرار و من به پرسش‌هاي جناب مهندس كارگر گرامي را با آن مقايسه كرديد. به راستي نمي‌دانم جناب صباغ، شما تا اين حد در روخواني و فهم چند مطلب ساده ناتوانيد يا كه از روي عصبانيت و غرض و بر اساس ذهني بافي محض بي‌توجه به آبروي خويش حقايقي چنين آشكار را وارونه جلوه مي‌دهيد؟ ببخشيد كجا جناب كارگر از آقاي پورپيرار يا من چند سئوال تاريخي پرسيدند و كجا ايشان يا بنده در جواب چند سئوال تاريخي به مهندس كارگر فحاشي كرديم؟؟؟؟؟؟؟؟ برادرانه از شما مي‌خواهم به رغم كمبود وقتي كه به آن اشاره كرديد، ولي براي حفظ آبرو، يك بار ديگر تمام آن مكاتبات را بخوانيد تا بفهميد كه موضوع سئوال و جواب استاد كارگر و پورپيرار و مضمون و موضوع نامه من به جناب كارگر چه بوده است. كاملاً آشكار است كه شما يا آن مطالب را نخوانده‌ايد، كه در اين صورت مطلقاً صلاحيت اظهار نظر در اين باره را نداريد، و يا اگر خوانده‌ايد سعي مي‌كنيد مغرضانه و تبه‌كارانه حقيقت موضوع را پنهان و ذهنيات خودتان را به خواننده بقبولانيد و يا اين كه چندان در روخواني و فهم يك مطلب ساده توانا نيستيد كه به گمانم در اين صورت بهتر است براي حفظ آبرو از خواندن كتاب‌هاي استاد پورپيرار كه نثر و مباحث سنگين و ثقيلي دارند، خودداري و از اظهار نظر درباره آن‌ها جداً پرهيز كنيد! (از شما جناب مهندس كارگر عزيز هم تعجب مي‌كنم كه چرا در برابر اين تحريفات مغرضانه و عمدي ساكت هستيد، قربان صدقه‌هاي آقاي صباغ را بيش‌تر مي‌پسنديد و اين به واقع مهملات را شرط بلاغ خود با من مي‌ناميد؟؟) در ضمن آقاي صباغ، درنيافتيد كه هدف من نقد انديشه و آثار مخالفان آقاي پورپيرار با همان ادبيات آن‌ها نبود، بلكه به صراحت چندين بار تأكيد كردم كه هدف من رسوا سازي و رفتار شناسي آن‌ها به قصد شناخت آقاي كارگر از مسائل سال‌هاي اخير و مكتوب كردن آن‌ها براي ديگران بي‌اطلاع بود و بس! زيرا اساساً آن نقدي كه مد نظر شماست، نقد انديشه است، در حالي كه بحث من نقد رفتار غير انساني دشمنان آقاي پورپيرار بود و نه نقد انديشه شجاع‌الدين شفا يا هر كس ديگر. باز هم تأكيد مي‌كنم توجه كنيد كه مخالفان آقاي پورپيرار مدعي نقد و رد انديشه ايشان هستند و به دليل ناتواني در اين كار به اقدامات غيرشرافتمندانه متوسل مي‌شوند و من فقط نوع عملكرد آن‌ها را با ادبياتي شايسته همان اقدامات بازگو كردم، درست به همان صورتي كه آقاي كارگر و شما و سايرين عملكرد شعبان بي‌مخ يا سعيد امامي را توصيف مي‌كنيد! و نه اين كه به سان مخالفان آقاي پورپيرار، دكتر شفا و مهاجراني و شعباني و رجبي و ... را به خاطر انديشه‌شان به باد فحاشي بگيرم. (البته باز هم از شما انتظار نداشتم چنين ظرائفي را دريابيد و فقط من باب توضيح يادآوري كردم.) نوشتيد كه از نوشته آقاي گلسرخي فلان واژگان را حذف كنيد تا ببينيد چند سطر برجاي مي‌ماند و من از شما خواهش مي‌كنم واقعاً همان واژگان را حذف كنيد و سپس آن نوشته را بخوانيد تا به راستي معلومتان شود كه اولاً چند هزار واژه و چند صد سطر باقي مي‌ماند! و دوماً اصل مطلب نظير كشفيات خانم دشتي يا توطئه‌هاي كثيف دكتر شفا و .......... چيز ديگري است كه شما ترجيح مي‌دهيد در برابر آن‌ها خاموش باشيد و براي توجيه اين سكوت بهانه‌اي بهتر از واژگان ابله و ... پيدا نكرديد!! بنابراين اداهاي بيان شده در آموزش شيوه نقد از سوي شما نشان مي‌دهد كه متن (Context) موضوعات مورد اشاره مرا به درستي نشناخته‌ايد و از چيزي سخن مي‌گوييد كه موضوعيت آن جاي ديگر است.

13.جناب كارگر گرامي. شما و گسترده‌تر از شما آقاي صباغ مرا به دليل ادبيات به جا و واردي كه در بيان رفتار و عملكرد دشمنان آقاي پورپيرار به كار گرفتم، مورد سرزنش قرار داديد. آقاي مهندس كارگر: مگر خود شما نمي‌گوييد كه جواب هاي، هوي است؟ مگر خود شما سعيد امامي‌ها را به سبب رفتارهاي غير انساني‌شان شرور و قاتل بي‌رحم و جنايتكار و شيطان صفت نمي‌خوانيد؟ خوب من هم به سان شما و ساير آدم‌ها، كساني را كه با تعصبي حيواني با دگر انديشان گفتار و رفتار مي‌كنند، با همان ادبياتي كه لياقت‌شان است مورد خطاب قرار دادم و جواب فحش‌هاي‌شان را با نقد زهر‌آگين دادم، رفتارهاي ناجوانمردانه‌شان نسبت به صاحب نظران دگرانديش را برملا كردم، در برابر اتهاماتي كه به ناروا مي‌زنند كوس رسوايي‌شان را نواختم، جواب هاي‌شان را با هوي دادم، اعمال ناشايسته‌ و غير انساني‌شان را با صفات مناسب و مربوط توصيف كردم و ... . متأسفانه آقاي صباغ هم (با ناجوانمردي غير قابل درك براي من)، واژگان مورد استفاده مرا از متن آن‌ها خارج كردند و با رديف كردن آن‌ها كوشيدند به شما و خوانندگان القا كنند كه عارف گلسرخي فقط فحش مي‌دهد! اينك از آقاي صباغ مي‌پرسم آيا آن‌هايي كه نقشه قتل يك مورخ دگر انديش را مي‌كشند (اين موضوع را خودم چند بار شاهد بودم و در نامه قبلي‌ام عمداً به آن اشاره نكردم)، آن‌هايي كه با توسل به كثيف‌ترين شيوه‌هاي فاشيستي صاحب نظران مخالف خود را وادار به سكوت يا تحمل سخت‌ترين فشارها مي‌كنند، آن‌هايي كه در نشست‌هايي در ملاء عام، بي‌توجه به آبروي نداشته خود، فحاشي مي‌كنند و باطن ديكاتور واقعي خود را به نمايش مي‌گذارند، توطئه زندان براي دگرانديشان تدارك مي‌بينند، با استفاده از حرفه مقدس پزشكي به مخالفان‌شان مرفين تزريق مي‌كنند، با توهين مستقيم به شعور ملتي افسانه‌هاي احمق فريبي چون اختراع آتش بدون دود و قاليچه‌هاي پرنده را در ذهن مردم از همه جا بي‌خبر تزريق مي‌كنند، بوزينه‌، رذل و مافوق ابله نيستند؟؟ آيا كسي كه مي‌گويد همه انسان‌هاي كره زمين به جز آرياييان از نسل ميمون هستند و اوستا 70 هزار سال پيش نوشته شده خل وضع نيست؟ ظاهراً‌ آقاي صباغ متوجه نيستند كه 70 هزار سال پيش يعني چي!!! (بد نيست ايشان با رجوع به همان كتابخانه پدري‌شان دريابند كه خط از سوي انسان حدود 5 هزار سال است كه اختراع شده و اساساً بشر تا 5 هزار سال قبل از آن هنوز دوران شكارگري خود را مي‌گذرانده است!!!!!!!! و اين يعني انسان 70 هزار سال پيش هنوز به مرتبه پوست كندن شكار هم نرسيده نبوده، چه برسد به اختراع خط اوستايي و اوستا خواني و خلق معماري براي ساخت آتشكده!!!!!!! از اين گذشته، به واقع هم خانم بديعه دشتي خل وضع است و با لباس‌هايي مضحك همچون بازيگران سيرك و حرف‌هايي مضحك‌تر در هر نشست فرهنگي‌اي كه در تهران برگزار شود، حضور پيدا ميكند و اكنون چند سال است كه تقريباً اكثر افراد درگير اين جلسات او را شناخته و از حضورش غالباً جلوگيري مي‌كنند. بهتر است آقاي صباغ باز هم به جاي گزينش دلبخواهانه و مغرضانه واژگان (يا عكس‌ها و مطالب نوشته‌هاي ديگران بدون ذكر منبع) كمي تأمل كنند و قضايا را بسنجند و حداقل از كساني كه بديعه دشتي را مي‌شناسند، در مورد سلامت رواني ايشان سئوال كنند تا به هنگام دفاع آگاهانه يا ناآگاهانه از كسي، از درستي كلام و سلامت دماغ او مطمئن باشند، زيرا در غير اين صورت اين ظن به ذهن راه مي‌يابد كه مبادا خداي ناكرده آقاي صباغ هم با عمل و گفتار اين جماعتي كه آن‌ها را به اشاره فهرست كردم، موافقت دارند!!!!!)

14.من در اين نامه هم همچون نامه قبلي تأكيد مي‌كنم كه قصد ورود انتقادي يا تأييد آميز به اجزاء مدخل‌هاي تاريخي استاد پورپيرار ندارم،‌ لذا در اين جا به تك تك به اصطلاح انتقادات آقاي صباغ وارد نمي‌شوم، زيرا اولاً به دليل بي‌اطلاعي‌هاي فاحشي كه ايشان در ذكر مسائل تاريخي از حود نشان دادند، در اشراف ايشان بر تمامي مباحث رايج تاريخ ايران باستان ترديد جدي دارم و در ثاني مباحثه تنها با كسي ميسر است كه علاوه بر اشراف لااقل نسبي بر موضوعات، تمامي چند هزار صفحه نوشته موضوع مورد نقد يعني نوشته‌هاي آقاي پورپيرار را هم خوانده باشد و بداند از چه چيز سخن مي‌گويد. ضمن آن كه ايشان در نقد نتايج بررسي‌هاي آقاي پورپيرار و دفاع از دست پخت ايران شناسان غربي و يهودي با نام تاريخ ايران باستان، همچون ساير به اصطلاح منتقدين استاد پورپيرار در مقام دايه دلسوزتر از مادر درآمدند و از خود نمي‌پرسند كه چرا آن‌هايي كه خودشان اين آش را پختند، خاموشند و ما و امثال ما بايد از عملكرد و تاريخ نويسي آن‌ها دفاع كنيم؟ البته در غياب متخصصان صاحب نام نظير پير بريان‌ها كه جرأت نمي‌كنند كلامي در اين باره بر زبان بياورند و متخصصان مشهور يهودي‌اي نظير شائول كد (متخصص تاريخ ساساني) كه ضمن نفرت از جمهوري اسلامي و صهيونيست بودن، از اين كه همين جمهوري جلوي چاپ كتاب‌هاي آقاي پورپيرار را گرفته رسماً ابراز شادماني مي‌كند، و متخصصاني نظير ريچارد فراي‌ها كه با شنيدن اسم پورپيرار به تته پته مي‌افتند، حضور آقاي صباغ و جماعتي طويل از آماتورها و ... كه در نامه قبل از آن‌ها ياد كردم، بس مفيد و كاملاً قابل درك است. (تنها در نقد يكي از استدلا‌ل‌هاي ايشان فقط به عنوان خواننده (زيرا به طور كلي پاسخ نقدها– البته اگر نقدي حتي در طول قرن آينده ديده شود- بر عهده آقاي پورپيرار است)، ياد‌آوري مي‌كنم كه در تاريخ همزماني دو يا چند رخداد، باب بررسي رابطه علي و معلولي را مي‌گشايد و مثلاً همزمان بودن نابودي گروه عظيمي از تمدن‌هاي منطقه (كه ملاك در اين مورد بر خلاف بافته‌هاي آقاي صباغ آخرين لايه باستان شناسي آن كانون‌هاي تمدني است)، با حضور هخامنشيان مي‌تواند بيانگر نوعي رابطه علي و معلولي باشد كه قابل مطالعه است تا مشخص شود چرا همزمان با حضور هخامنشيان، خاموشي بخش عظيمي از تمدن‌هاي منطقه نيز آغاز مي‌شود؟) به هر حال يكي دو نكته از نامه ايشان در نقد نوشته من جاي پاسخ دارد تا باز هم بر همگان عيان شود وقتي مي‌گويم منتقدين آقاي پورپيرار عمدتاً يا بر اساس ذهنيات قبلي‌شان وارد موضوع مي‌شوند و در انتها فقط فحش مي‌دهند يا با دقت مسائل را نمي‌خوانند و درك نمي‌كنند، درست مي‌گويم. آقاي صباغ نوشتيد «آقاي گلسرخي معتقدند كه ريشه يهودستيزي بر نژاد پرستي واقع است» و براي رد اين حكم قطعي كه فقط حاصل برداشت ذهني شماست، كلي قلم فرسايي كرديد. اما اينك يك بار ديگر جمله اصلي مرا با هم مي‌خوانيم تا ببينيم منظور اصلي من چه بوده و سپس به نكات مورد اشاره شما مي‌پردازم. جناب صباغ من نوشته بودم: « حداقل آقاي صباغ و ...، مي‌بايد توجه كنند كه يهود ستيزي يك تفكر عمدتاً مبتني بر نژاد پرستي است (و نه اين كه هر كس يهود ستيز است، حتماً نژاد پرست است) و ... .» مي‌بينيد جناب صباغ عزيز. من كاملاً آگاهانه و با علم به پيشينه وضعيت يهود در اروپا و جهان و لحاظ كردن بار معنايي يهود ستيزي در دوران معاصر قيد عمدتاً را آوردم تا حساب اين تعبير معاصر را از نوع و نحوه رفتار با يهوديان در طول تاريخ جدا كنم، اما شما با حذف همين قيد اساسي حكم خود را صادر و به نقد نوشته من كه فقط در ذهن شما به آن صورت درآمده است، پرداختيد!! بد نيست بدانيد كه اتفاقاً نخستين ناشر ترجمه فارسي كتاب قبيله سيزدهم آرتور كسلر كه به خوبي وضعيت برخورد اروپاييان با يهوديان در طول تاريخ را بررسي كرده است (و به دليل اثبات تبار خزري و نه اسرائيلي يهوديان اروپا، جان خود را نيز بر سر تأليف اين كتاب گذاشت)، آقاي پورپيرار (انتشارات آلفا) بودند، البته اگر شما آقاي پورپيرار را از همان 30 سال پيش به دليل چاپ چنين كتابي يهود ستيز ندانيد!! اين را هم فقط براي توضيح بگويم كه عبارت يهود ستيزي و حتي خود آن محصول عملكرد و برداشت‌هاي سياسي دوران معاصر است و كاربرد معنايي يك اصطلاح معاصر در مورد دوران گذشته به لحاظ رعايت روش تحقيق و تحليل تاريخي صحيح نيست. و اين كه فرموديد: «كلاً هر تلاشي از نوشتن كتاب و مقاله و ساختن فيلم كه به نوعي حمله به يهوديان باشد، نوعي يهود ستيزي است» ديگر به راستي براي اهل فن آشكار مي‌كند مثل ساير به اصطلاح منتقدان آقاي پورپيرار به حوزه‌اي وارد شده‌ايد كه براي ورود به آن تربيت و دانش كافي كسب نكرديد، هرچند شما آزاد هستيد بر حسب يهود دوستي يا به هر دليل ديگري يهود ستيزي را هر گونه كه مي‌خواهيد تعريف كنيد. اما باز هم توضيح دوباره‌اي مي‌دهم كه در مباحث تاريخي شناخت حوادث پنهان بر اساس اسناد و مدارك، نظير مشخص كردن نقش آمريكا در كودتاي 28 مرداد، يا تعيين نقش شيعيان در تشويق هلاكو خان مغول به بغداد و برانداختن دستگاه خلافت، يا پيدا كردن نقش پنهان انگليسي‌ها در روي كار آوردن رضاخان به معناي آمريكا ستيزي و شيعه ستيزي و مغول ستيزي و انگلستان ستيزي نيست. متأسفانه شما هم قرائت‌هاي رايج سياسي را با مباحث علمي تاريخ خلط كرديد و اگر با اين توضيح همعقيده نيستيد، پس نتيجه مي‌گيرم شما هم به دليل مخالفت با عملكرد مثلاً شعبان بي‌مخ و نقش او در سرنگوني دولت دكتر مصدق، شعبان بي‌مخ ستيز هستيد و هر گونه حمله‌اي به اين فرد به معناي شعبان بي‌مخ ستيزي است!!!!!!!!!!!!! و گذشته از شما، غالب محققان مسائل معاصر ايران روس و انگليس ستيز هستند و بنده دكتر شفا و دكتر مهاجراني ستيز هستم و جناب مهندس كارگر توده‌اي و سعيد امامي ستيز!!!!!!!! و آن جا كه مي‌نويسيد: «هر گونه اغراق در پليد نشان دادن و تهمت زدن به قومي، مبارزه با آن قوم است» واقعاًً معلوم مي‌شود، در نهايت احترام، شما هم از بنيان مباحث استاد پورپيرار چيزي درك نكرديد و در همان سطح برداشت‌هاي ذهني و سياسي به سر مي‌بريد. اما اعترافتان به شيفتگي نسبت به تمدن غرب بسيار موجب خرسندي من و حتماً ساير خوانندگان احتمالي اين مطالب مي‌شود، زيرا بديهي و بديهي است كه موضع شخص شيفته، يك سو نگر و ذهن او را در انتقاد تعطيل است، ورنه در برابر آن يك فيزيك‌دان مورد ذكر شما، صدها مورد از دشمني با نظريات جديد علمي فيزيك و پزشكي و تاريخ و ... در تمدن غرب از گاليله و لوئي پاستور گرفته تا زمانه ما، چه در حوزه‌هاي علمي و دانشگاهي و چه در حوزه‌هاي سياسي مي‌توان نشان داد كه درست خلاف اصل ذهني شما به عنوان يك فرد شيفته سخن مي‌گويند. بسياري از دانشمندان غربي و نيز غير غربي بوده و هستند كه با تعصب بر روي نظريات نادرست خود ايستادگي كردند و مي‌كنند و در برابر انتقادات به هر شيوه ناشايستي در سركوب منتقد متوسل مي‌شوند. اين كه فكر كنيم هر دانشمند غربي چون غربي است، انتقاد پذير است، نهايت ساده لوحي و شيفتگي است. (اين نوع قضاوت شما درست به اين مي‌ماند كه فكر كنيم هر آمريكايي چون آمريكايي است، پس قدبلند است يا فضانورد است يا هفت‌تيركش يا ...!!!)  آقاي صباغ عزيز. در تمام عالم و در تمام دوران‌ها همواره افراد متعصب و كساني كه از روي منافع يا حسادت يا كينه يا سرسپردگي و ... با حقيقتي مخالفت كنند و چهره خورشيد حقيقت را البته به صورت موقتي در پشت ابرهايي از دروغ و تهمت و سكوت پنهان كنند، بوده و هستند. در اين ميان غرب و شرق فرقي ندارند. البته تفاوت‌هاي محيطي بسته به زمان‌هاي گوناگون وجود دارد، اما معمولاً افراد هستند كه بر حسب تعهد خودشان نسبت به بيان حقيقت موضع گيري مي‌كنند. بد نيست بدانيد كه يك بار از نزديك شاهد بودم كه آقاي پورپيرار نتيجه و حاصل يك ماه مطالعه و فيش برداري و نگارش واقعاً شبانه‌روزي را فقط در اثر مواجه با يك سند مغاير به طور كامل كنار گذاشتند و بررسي خود را از نو شروع كردند. بي‌شك در ميان محققان ايراني هم چنين رفتارهايي در تحقيق بارها و بارها اتفاق افتاده است، كه من و شما ممكن است از‌ آن بي‌خبر باشيم. مثلاً دكتر صادق زيباكلام تمام نقدها و حملات تندي را كه در مورد كتاب ما چگونه ما شديم ايشان در زمان انتشار آن عرضه شده بود، در چاپ جديد همان كتاب همراه با كتاب منتشر كردند تا خواننده خود بتواند به قضاوت بنشيند و همين كار را در مورد برخي ديگر از كارهاي‌شان نيز انجام دادند، چنان كه كتاب هاشمي رفسنجاني و دوم خرداد زيباكلام در واقع مجموعه مقالات ايشان و منتقدان‌شان درباره نحوه برخورد با هاشمي رفسنجاني است. همين كار را مي‌توان در كتاب اقتصاد سياسي دكتر محمدعلي همايون كاتوزيان يا كتاب چند بگو مگو درباره حزب توده آقاي پورپيرار نيز ديد. بنابراين يقين بدانيد كه نظير آن فيزيك‌دان مورد اشاره شما، ده‌ها نظير ايراني هم مي‌توان مشاهده كرد و مطلقاً اين گونه نيست كه ايراني‌ها چون ايراني هستند از انتقاد هراسان و رويگردانند. حداقل اين كه آقاي پورپيرار هم نظير فيزيك‌دان مورد ذكر شما با هر تحقيق تازه خود نتايج بررسي‌هاي قبلي خود را بدون هراس يا توجه به سوءاستفاده مخالفان احمق‌شان رد مي‌كنند!! حتي اين ميزان تعهد به بيان حقيقت ولو اين كه خلاف تمام باورها و گفته‌هاي سابق آدمي باشد، نزد آقاي پورپيرار به قدري وسيع و گسترده است كه مخالفان درمانده ايشان در همه جا نق نق مي‌كنند كه چرا آقاي پورپيرار در هر كتاب تازه خود، حرف‌هاي قبلي‌شان را به زير سئوال مي‌برند؟؟ (و من هم به شوخي به آن‌ها جواب مي‌دهم چون خداوند به حال درماندگاني چون شما رحم كرده و كاري كرده كه آقاي پورپيرار به جاي شما، خودشان حرف‌هاي خود را نقد و رد كنند!!!!) آقاي صباغ. چنان قضاوتي يا از روي بي‌خبري و ذهني‌بافي است و يا از روي غرض براي تحريف نوشته‌هاي من و استاد پورپيرار كه در اين صورت چنين كاري به خودي خود گوياي انگيزه‌هاي شما نيز خواهد بود! كليشه‌هاي ذهني‌اي هم كه شما در مورد فرهنگ ايراني و نواقص آن بيان كرديد، با همان اعترافتان به شيفتگي نسبت به تمدن غرب كاملاً قابل درك است و ديگر نيازي به نقد آن‌ها نيست. و اين را هم بگويم كسي كه هنوز هم و بعد از نگارش نزديك به چند هزار صفحه مدخل و استدلال و سند نو نتوانسته و نمي‌تواند پيامدها و تأثيرات تاريخي پوريم تا به زمان حاضر را درك كند و به دليل همين ناتواني در فهم مطالب، آن را افسانه و بي‌ربط با تاريخ و اوضاع كنوني ايران مي‌خواند، بدون تعارف، از صورت يك مخاطب خردمند و توانا در تفكر و تأمل خارج مي‌شود و در مقام همان كشيش‌هاي قرون وسطايي قرار مي‌گيرد كه با شنيدن نظريه گردش زمين به دور خورشيد، فقط قادر بودند فريادهايي ناشي از حيرت سر دهند و بر اساس مغزهاي بسته و كوچك خود و با درماندگي بپرسند پس چرا وقتي ما راه مي‌رويم از آن طرف زمين نمي‌افتيم؟؟؟!!!!! جناب صباغ بقيه مطالب شما هم را باز مي‌گذارم، چون يا مبتني بر بي‌خبري است يا ناتواني در ورود به اجزاء مباحث و درك صحيح آن‌ها، و لذا قضاوت‌هاي‌تان براي من كه لااقل در اين مورد مي‌دانم موضوع چيست و از چه سخن مي‌گويم، فقط بي‌خبري شما آشكارتر مي‌كند و مقام شما را پايين‌تر مي‌آورد. و نكته پاياني باز هم جهت يادآوري اين كه: جناب صباغ، من در مكاتباتم با مهندس كارگر مطلقاً‌ قصد ورود به نقد مطالب شما را نداشتم و از ابتدا موضع و مسير ديگري در پيش گرفته بودم، اما ورود بي‌ربط شما به اين مكاتبات مرا ناگزير كرد تا به طور اشاره سري هم به نوشته‌هاي شما بزنم و لذا اگر مطلبي برملا يا بي‌خبري‌ و سطحي نگري‌اي آشكار شد، باعث آن خود بوديد، ولي باز هم كاملاً آزاديد هر گونه كه خواستيد و با هر برداشت ذهني‌اي كه داشتيد، به من پاسخ دهيد تا تلخي بيان اين حقايق براي‌تان كم‌تر حس شود.  

15.در پايان اين نامه و در ادامه مطالب نامه قبلي‌ام، دو ماجرا را كه براي پرهيز از اطاله كلام در نامه پيشين ناديده گرفته بودم، ذكر مي‌‌كنم، باز هم به اين اميد كه اطلاع از آن‌ها به سئوال و تأمل و بازانديشي منجر شود و در كشف باطن قضايا مؤثر بيفتد؛ مورد اول: به گمانم سال 83 بود كه‌ آقاي خامنه‌اي در اطلاعيه‌اي رسمي از مراكز دانشگاهي، حوزوي و تحقيقاتي ايران خواستند تا گفتمان نقد و نظريه پردازي را با طرح‌ها و برنامه‌هايي در جامعه عملياتي كنند. به دنبال اين فرمان از سوي عالي‌ترين مقام سياسي كشور، طرحي در وزارت علوم نوشته شده و براي اصلاح و اجرا به پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي فرستاد شد. اين طرح مدتي طولاني و نزديك به دو سال در اين به اصطلاح پژوهشگاه (كه به رغم وجود تعداد كثيري به اصطلاح استاد در آن جا، بدون اغراق يكي از بي‌بارترين و مرده‌ترين مراكز علمي پژوهشي ايران و بل سراسر جهان است)، خاك خورد، تا اين كه ناچاراً طرح را از آن جا خارج كرده و به پژوهشگاه انديشه اسلامي فرستادند. در اين پژوهشگاه اجراي طرح مذكور در دستور كار قرار گرفت و فصل‌نامه‌اي وزين با عنوان كتاب نقد محل عرضه گفتمان‌هاي نقد و كرسي‌هاي نظريه پردازي واقع شد. مسئولان اين فصل‌نامه كه مثل ساير اهل فرهنگ از ظهور استاد ناصر پورپيرار در فضاي تحقيقي جامعه مطلع بودند، به رغم بايكوت استاد پورپيرار از سوي تمامي دستگاه‌هاي فرهنگي و غير فرهنگي، به درستي دريافتند كه اساساً بحث و گفت‌وگو درباره كرسي‌هاي نقد و نظريه پردازي بدون حضور قلم و انديشه آقاي پورپيرار پوچ و بي‌معناست و در واقع كرسي‌هاي ملي نقد و نظريه پردازي علوم انساني و تاريخ در ايران با آثار ايشان آغاز شده است. لذا بر خلاف ميل تمام دستگاه‌هاي فرهنگي جمهوري اسلامي و به ناگزير، بايكوت استاد پورپيرار را شكسته و به سراغ ايشان رفتند و براي هر شماره فصل‌نامه كتاب نقد كه اختصاص به يك موضوع خاص داشت، از ايشان هم خواهش كردند تا با ديد انتقادي موضوعي مربوط را مورد نقد و مطالعه قرار دهند و از آن زمان شاهديم كه تقريباً در هر شماره از اين مجله، مقاله‌اي برجسته به قلم استاد پورپيرار به چاپ مي‌رسد كه حتي در يك مورد مقاله ايشان به دليل پرباري و تازگي منحصر به فرد در جاي سخن سردبير به چاپ رسيد! اكنون جا دارد جناب صباغ به سراغ مسئولان و صاحب نظران و محققان اين پژوهشگاه بروند و آن‌ها را از بي‌خبري در بياورند و ضمن عرضه انتقادات بي‌پاسخ(!!!) خود به آن‌ها، آنان را مطلع سازند كه آقاي پورپيرار دن‌كيشوتي بيش‌تر نيستند و چند هزار صفحه مطلب ايشان تماماً باطل است و با چند سطر نقد مي‌توان كليه نوشته‌هاي ايشان را رد كرد و نشان داد كه ايشان تنها به اغراق، خيال بافي، تاريخ‌زدائي، يهود ستيزي و ... مشغول هستند، و از آن جا كه نقد «تمام مطالب ايشان نگارش چندين جلد كتاب را مي‌طلبد»، بنده طي دو سه صفحه تمام مطالب ايشان در مورد هخامنشان و ساسانيان را رد كردم و نشان دادم كه ايشان هنوز نمي‌داند شمال و جنوب بابل كجاست!!! (البته من نفهميدم وقتي نقد يك گوشه از تحريفات آقاي پورپيرار كه نزديك به 200 صفحه بحث و بررسي و ارائه اسناد مكتوب و ديداري است، به روش آقاي صباغ فقط سه صفحه جا مي‌گيرد، چگونه نقد تمام مطالب ايشان به نگارش چندين جلد كتاب نياز دارد؟؟!!) بي‌شك مسئولان پژوهشگاه علوم اسلامي كه در فصل‌نامه كتاب نقد فقط مقالات استخوان‌دار را به چاپ مي‌رسانند، از آقاي صباغ بابت اين روشنگري‌شان تا آخر عمر ممنون خواهند بود و در شماره آتي اين نشريه از تمام بزرگان علمي و دانشگاهي كشور و جهان بابت چاپ مقالات يك آدمي با تصورات دن كيشوتي پوزش خواهند خواست!!!!!

مورد دوم: اين ماجرا را از زبان يكي از همكارانم كه استاد تاريخ است، شنيدم و عيناً مضمون آن را از زبان ايشان در اين جا مي‌آورم. همكار من ماجراي گفت‌وگوي خود با يكي از دانشجويانش را چنين برايم تعريف كرد: «روزي دانشجويي نزد من آمد و گفت: استاد، آقاي ... (يكي از دانشجوهاي فعال و درس‌خوان) سر كلاس استاد ... بحث كتاب‌هاي اقاي پورپيرار را پيش كشيد و استاد ... را به شدت سئوال پيچ كرد. استاد مزبور كه بنده خدا هيچ جوابي نداشت به سئوالات آن دانشجو بدهد و درعين حال بسيار كلافه و عصباني شده بود، آخر سر از فرط درماندگي آقاي پورپيرار را به فحش بست و گفت تمام اين حرف‌ها مزخرف و سياسي است و بعد هم با عصبانيت از كلاس خارج شد و در كلاس را به هم كوبيد و رفت. دانشجوي من ادامه داد وقتي استاد ... با آن حال از كلاس خارج شد، ما بچه‌هاي كلاس به سراغ آن دانشجو رفتيم و به وي گفتيم فلاني، اين استاد در اين رشته دكترا گرفته است و تو ديگر نمي‌تواني فكرش را عوض كني! او يك عمر اين مطالب را خوانده و فكر مي‌كند تمام اين‌ها حقيقت دارند، پس بي‌خودي استاد بيچاره را اذيت نكن و كلاس را به تعطيلي نكشان! و آن دانشجو در جواب همكلاسي‌هايش گفت، من اين حرف‌ها را در كلاس نمي‌گويم كه فكر آن استاد را عوض كنم چون مي‌دانم فكر اين قبيل افراد عوض شدني نيست، بلكه هدفم اين است كه دانشجويان با اين مسائل آشنا شوند!!!! » اكنون من در اين جا به دريافت هوشمندانه همان دانشجو استناد مي‌كنم كه به واقع فكر بسياري از افراد كه تمام عمر موضوعي را حقيقت پنداشته‌اند، نمي‌توان عوض كرد. آن‌هايي كه تمام عمر اشكانيان و ساسانيان را خوانده و تكرار كرده‌اند، نمي‌توانند بپذيرند كه اشكانيان و ساسانياني وجود نداشتند! و همچنان مانند كشيش‌هاي قرون وسطايي در برابر گاليله، فرياد خواهند زند كه نخير! زمين مركز هستي است و خورشيد به دور زمين مي‌گردد! و اشكانيان و ساسانيان وجود داشتند! و درست به سان استاد پورپيرار كه در انتهاي مقدمه كتاب ساسانيان خود مي‌نويسند من براي چشم‌ها و گوش‌هاي حرف مي‌زنم «كه هنوز در رحم‌اند!»، آن دانشجو نيز براي چشم‌ها و گوش‌هايي حرف مي‌زد كه هنوز در ابتداي راه بودند!

16.جناب مهندس كارگر و آقاي صباغ گرامي. در پايان باز هم يادآوري مي‌كنم كه از انتخاب اين شيوه پاسخ‌گويي شادمان نيستم و دشمني‌اي هم با شما ندارم. اگر كار به اين شكل درآمد، خود باعث آن شديد و باز هم تأكيد مي‌كنم كه من براي خوش‌آيند يا بدآيند كسي نمي‌نويسم و از خوش‌آيند و بدآيند هيچ احدي نيز هراسي ندارم. دفاع از حقيقت و مظلوميت وظيفه من است، بابت آن منتي بر سر كسي ندارم و به دنبال مزدي هم نيستم. حساب دوستي را هم از حساب علم و حقيقت گويي جدا مي‌دانم و در اين حوزه از تعارفات پرهيز مي‌كنم. نقد يك رفتار يا گفتار الزاماً به معناي نقد و رد تمام انديشه يا كردار يك فرد نيست، بنابراين محاسن و معايب هر كدام از ما بر جاي خود باقيست و به نقد اين مواضع يا گفتارها ارتباطي ندارد. اما در اين جا از هر دوي شما خواهش مي‌كنم، در صورتي كه مايل بوديد براي اين مطلب نيز پاسخي بنويسيد، آن را به بعد از ديدن فيلم «تختگاه هيچ‌كس» موكول كنيد كه به زمان زيادي هم نياز ندارد، زيرا باستان پرستان سخت متعصبي را ديدم كه بعد از ديدن اين فيلم يا شوكه شدند يا كارشان به بيمارستان كشيد! اما تقريباً همه آن‌ها دريافتند كه موضوع جدي‌تر از تصورات آن‌هاست و ديگر نمي‌توانند پوريم را تنها قصه‌اي تاريخي در تورات بدانند! و به سان گذشته با گردن فرازي از افسانه امپراتوري هخامنشيان سخن بگويند! حال شما كه جزو باستان پرستان سخت متعصب نيستيد، قاعدتاً با ديدن اسناد و شواهد عيني تصوير شده در اين فيلم مستند به تأملات جدي‌تري خواهيد نشست كه شايد در پاسخ‌نويسي شما مؤثر باشد. شاد و موفق باشيد. عارف گلسرخي، تيرماه 1386

 

 

لینک
دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦ - عارف گل سرخی